اخلاق خیلی جالبی داشتند، زمانی که به مقامی میرسیدند دوستان قدیم و ارتباط ها را فراموش نمیکردند. چنین روحیه ای همیشه در محمد باقری وجود داشت که اخلاق بسیار شایسته ای بود.
یک نفر را زمان جنگ به ایشان معرفی کرده بودم که رانندهی سردار شده بود. سالها از جنگ گذشته بود اما ایشان هنوز سردار باقری را محمد خطاب میکرد. یک روز گفتم ایشان سردار سرلشکر محمد باقری است و دیگر محمد نیست.
سردار باقری همیشه ایشان را میبرد پیش خودش، خیلی گرم با او احوال پرسی و پذیرایی میکرد و حتی ایشان را به منزل خودش دعوت میکرد. من به او گفتم، سردار خیلی گرفتار هستند، شما خبر ندارید؛ فکر میکنی هنوز راننده آن موقع هستی ؟
تا یک هفته قبل از شهادت سردار، از محصولات اصفهان همیشه برایشان سوغاتی و میوه می آوردیم؛ ایشان هم قبول میکردند چون میدانستند نه از روی طمع، بلکه از روی رفاقت است.
در دفترشان که میخواستیم تحویل دهیم گفتند باید بپرسند از کجا و برای چه آمده، بعد تحویل بدهند. من به محمد باقری گفتم برادر این همان میوه هایی است که قبلا برای شما و پدر می آوردم. گفتند من که چیزی نگفتم، گفتم دفتر این چنین میگویند که باید بپرسند از کجا آمده. گفت خب آنها به وظیفه شان عمل میکنند. نگفت من سرلشکر محمد باقری نفر اول نیروهای مسلح هستم.
به این ترتیب که ایشان همواره برای من همان محمد سال شصت بود.
شخصیتی بود که همه مقامات و مسولیت ها را امانت میدانست و نمیخواست از این مسئولیتها برای خودش قدرت بسازد. اگر تکلیف میشد رئیس ستاد باشد، رئیس ستاد بود. آقای محمد باقری مردم دار و خدمت گذار بود.


























































































