روزی آقا محسن رضایی ما را صدا کرد و فرمود میخواهیم یک عملیات در شمال غرب انجام بدهیم. من، حاج قاسم سلیمانی، مهدی زین الدین، شهید خرازی، شهید باکری و شهید کاظمی، هفت نفری رفتیم.
همه ما مقداری پول در جیبمان گذاشته بودیم. به مریوان رسیدیم. به گفته احمد کاظمی ماشین جیپ آورده شده بود تا باآن رفت و آمد کنیم.
روزی از خط برمیگشتیم ، به شدت خسته بودیم و من راننده بودم. مهدی زین الدین خدارحمتش کند گفت این ها خوابیدن حال این ها را بگیریم.
به دره پنج وین رسیدیم. آنجا آبشار بزرگ و پر از آبی وجود دارد. مهدی جلو و بغل دست من نشسته بود، بقیه چهار پنج نفر روی هم عقب نشسته بودند. ما آمدیم جیپ را بردیم زیر آبشار و خودمان از ماشین بیرون پریدیم. بچه ها از خواب بیدار شدند دیدند زیر آب هستند.
هوا سرد بود، بچه ها ناراحت، لباس هم نداشتند و حین حرکت به آنها باد میخورد.
سمت سنندج رفتیم که بنزین بزنیم، به هر کدام میگفتیم پول دارید میگفت نه گفتیم غذا بخوریم. پول دارید؟ گفتند نه.
به اندازه تلفن پول داشتیم، به مخابرات عمومی سنندج رفتم و زنگ زدم به فرماندهی تهران ، گفتم ما عملیات را انجام داده ایم و به سنندج برگشتیم و حالا اینجا ماندیم و پول هایمان هم تمام شده و برای برگشت به تهران هم پولی نداریم. گفتند تا 2 ساعت دیگر میگویم دنبال شما بیایند.
با پیکان آمدیم لب جاده سنندج و منتظر بودیم، شهربانی به ما گیر میداد و میگفت چرا اینجا ایستادید. پنج شش تا جوان بودیم همه هم قیافه ها یک جوری بود، به ما گیر میداد.
ما را گرفتند و گفتند شما اینجا چه میخواهید؟ گفتیم ما منتظر هستیم هواپیما بیاید و ما برویم.
به او برخورد و فکر کرد مسخره میکنیم، فرمانده آمد و گفتیم ما نظامی هستیم و منتظریم هواپیمای نظامی بیاید و برویم. احمد کاظمی رفت جلو و صحبت کرد.
هوا مساعد نبود یا ابری میشد یا آفتابی، هواپیما آمده بود و چندبار تلاش کرد فرود بیاید اما نتوانست.
تا زمانی که غروب شد و شهید زین الدین گفتند من مقداری پول دارم برویم بنزین بزنیم. با همین ماشین برویم. اما شرط مهدی زین الدین این بود که خودش رانندگی کنند.
خیلی سریع رانندگی میکردند، طوری که من هم از رانندگی ایشان میترسیدم. خدا شاهد است با پیکان سرعت 160 کیلومتر میرفتند، هرچه میگفتم مهدی نکن، یواش تر برو؛ میگفت اگر نمیخواهید بنزین نمیدهم.
ساعت حدود 10:30 شب به همدان رسیدیم، آنقدر گشنه بودیم که حد نداشت. شهید زین الدین گفت من باز هم پول دارم در حد نفری یک سیخ کوبیده که بخوریم. گفتیم نگه دار خیلی خوب است، به یکی از رستوران های نزدیکی همدان رفتیم و داخل نشستیم.
مهدی خیلی سریع غذا میخورد، غذا را خورد و بیرون آمد. ما غذایمان که تمام شد بیرون آمدیم و گفتیم مهدی برو غذا را حساب کن. گفت نه من پول نمیدهم. بروید خودتان حساب کنید.
صاحب رستوران بنده خدا میگفت: آقا! شما آمدید غذا خوردید، خب حساب کنید و بروید. ساعت 11 شد. هرچه به مهدی میگفتیم نمیآمد. شیشه ماشین را کمی داده بود پایین دستش را بیرون آورده بود میگفت یکی یکی دست مرا ببوسید وگرنه نه
مهدی باکری خیلی جدی بود. میگفت غلط کردی، این حرف ها چیست که تو میگویی، گفت نه باید ببوسید و گرنه حساب نمیکنم.
ما همه دست ایشان را بوسیدم و ایشان بالاخره در را باز کرد و رفتن حساب کند.
از رستوران که بیرون آمد، او گرفتیم و تا میخورد او را زدیم.
در صندوق عقب را باز کردیم و انداختیمش صندوق عقب در را بستیم.
هوا سرد بود. ماشین را روشن کردیم و راه افتادیم؛ تا قزوین آنقدر لگ زد به در که هوا سرد است، گفتیم حالا بیا پای همه ما را ببوس تا بگذاریم بیای جلو.
در قزوین دیگر ایشان را سوار کردیم و آوردیم جلو…
شادی روح همگی آنها صلوات


























































































