• امروز : پنجشنبه, ۲۵ تیر , ۱۴۰۵
شهید سید محمد زینال حسینی

آنروز فهمیدم بین من با شهید زینال حسینی چقدر فاصله است

آنروز فهمیدم بین من با شهید زینال حسینی چقدر فاصله است

من یادم است که ما با شهید سید محمد زینال حسینی (فرمانده گردان)  شبانه به اردوگاه کوثر ، حومه شهر اندیمشک رفتیم که نیرو بیاوریم . شنیده بودیم که یک تعدادی نیروی جدید آمده بودند و خواستیم برویم که آنها را به گردان تخریب بیاوریم. خلاصه رفتیم و سید محمد برایشان صحبت کرد . یک […]

من یادم است که ما با شهید سید محمد زینال حسینی (فرمانده گردان)  شبانه به اردوگاه کوثر ، حومه شهر اندیمشک رفتیم که نیرو بیاوریم . شنیده بودیم که یک تعدادی نیروی جدید آمده بودند و خواستیم برویم که آنها را به گردان تخریب بیاوریم.

خلاصه رفتیم و سید محمد برایشان صحبت کرد . یک تعدادی قبول کردند به گردان تخریب بیایند که تصور میکنم پنج نفر بودند .

بعد از سخنان سید محمد گفتند که می آییم ولی الان دیروقت است ، صبح می آییم و می رویم. صبح شد ، بعد از اذان یک صدایی ار درب ورودی اردوگاه کوثر آمد ، من دیدم که دود سفید رنگی از آنجا بلند شد.

ده دقیقه بعد صدای هواپیما در ارتفاع پایین آمد و ما دیدیم که هواپیما در ارتفاع پایین می چرخد و می زند . سید محمد نشست پشت فرمان ماشین که استارت بزند و من هم بغل دستش . تا خواستم درب را ببندم هواپیما ها آمدند ، پشت حسینیه زدند و برادر خانوم شهید دلهنر از بچه های اطلاعات عملیات که می شناختمش و پسری جوان بود ، یک ترکش در دستش خورد . من درب را باز کردم و سمت حسینیه دویدم . سید محمد گفت : سید نرو .

هنوز کلام سید محمد تمام نشده بود که هواپیما حسینیه را زد …

آنجا سنگر نبود و همه در چادر بودند . خلاصه هواپیماهای عراقی ضد هوایی ها را زدند و بمباران کردند و رفتند . سید محمد گفت بریم و مجروح ها را جمع کنیم . همین که هواپیما شیرجه می زد و راکت ها ها می زد ، من در یک چادر رفتم و دیدم یک سفره ای پهن است و تمام کسانی که  در چادر بودند ،  شهید شدند .

وسط آن هیاهوی بمباران که من شیرجه میزدم روی زمین ، دیدم که سید محمد همینطوری دارد راه می رود . بدون ترس  حرکت می کرد و به این طرف و آن طرف می رفت .

آنروز فهمیدم که چقدر ما با هم فاصله داریم.  بمباران تمام شد و آمبولانس ها آمدند و مجروح ها را جمع کردند . آن بچه هایی هم که قرار بود با ما به گردان بیایند ، آنجا نبودند . شاید شهید شدند ما نفهمیدیم و دست خالی برگشتیم .

این هم خاطره ای از شهید سید محمد بود که خیلی با صفا و با مرام بود.

لینک کوتاه : https://khaledin.com/?p=2634

بیشتر بخوانید

۰۳شهریور
پسته ای که روی زمین افتاده بود
مسئول تدارکات گردان ، شهید حسین کاشانی

پسته ای که روی زمین افتاده بود

۱۰خرداد
مین‌گذاری ارتفاعات ملخ خور و کمک قاطر مشکی
ماموریت مین‌گذاری و پشتیبانی در ارتفاعات ملخ خور پاوه

مین‌گذاری ارتفاعات ملخ خور و کمک قاطر مشکی

۰۱خرداد
شبی که آقا سید محمد متوجه شد پیکر برادرش جامانده
روزهای پس از عملیات سیدالشهداء به روایت حاج حسن نسیمی

شبی که آقا سید محمد متوجه شد پیکر برادرش جامانده

ثبت دیدگاه

قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.