• امروز : چهارشنبه, ۹ خرداد , ۱۴۰۳
دروغ پردازی و شایعه پراکنی ، آخرین ترفند منافقین

مواجهه ی شهید حاج کاظم رستگار با نفاق

  • کد خبر : 2006
مواجهه ی شهید حاج کاظم رستگار با نفاق

در مقطعی که شهید حاج عبدالله نوریان ، فرمانده گردان تخریب ، در نقاهت گاه بود . در گردان هم اگر خبری بود من به ایشان اطلاع می دادم. و اگر دستوری می داد به بچه ها پیغام می دادیم. حاج کاظم خدابیامرز بچه ها را جمع کرد و گفت : شایعه عجیبی شده است […]

در مقطعی که شهید حاج عبدالله نوریان ، فرمانده گردان تخریب ، در نقاهت گاه بود . در گردان هم اگر خبری بود من به ایشان اطلاع می دادم. و اگر دستوری می داد به بچه ها پیغام می دادیم. حاج کاظم خدابیامرز بچه ها را جمع کرد و گفت : شایعه عجیبی شده است که در عملیات خیبر تمام نیروهای سید الشهدا کشته شدند. منافقین در تهران به این شایعه دامن می زنند. آنها که شهید شدند که دست ما نیست و آنهایی که مجروح شدند. آنهایی که زنده هستند ، من برایشان بلیت گرفتم. امشب سوار قطار می شوید و صبح که شما را دیدند دوباره سوار قطار شوید و برگردید ، در منطقه کار داریم. ما آماده باش هستیم اما برای اینکه این داستان را خنثی کنیم. نیار هست که شما این کار را انجام دهید.

من به شهید حاج عبدالله پیغام را رساندم . به من گفت باشه ، شما برو و گردان را به یکی دیگر بسپار تا مراقبت کنند. ما به همراه9 بقیه آمدیم و ساعت 9 صبح بود که به منزل رسیدم. داشتم احوالپرسی می کردم که درب منزل را زدند. در را باز کردم و دیدم یک خانم با دو تا آقا است.گفتند که ما با مادر آقای قاسمی کار داریم. به مادرم گفتم با شما کار دارند. مادرم رفت و برگشتو چهره اش نگران بود. گفتم چی شده ؟ گفت: آمدند که خبر شهادت تو را برسانند. آنها بچه های منافقین بودند. یعنی چیزی که حاج کاظم گفته بود من خودم به واقعیت دیدم. منافقین درب خانه ها می رفتند و می گفتند که من مامور هستم در تیپ سیدالشهدا و خبر شهادت را به خانواده ها می دادند. قبلاً هم آمده بودند و گفته بودند که اخوی من آمده بود منطقه که از حال و روز من باخبر شود.، که من نمی دانستم و به تهران آمده بودم.

ویژگی شهید علی اصغر صادقی

من استراحت کردم و رفتم درب منزل حاج عبداله و به پدرش سر بزنم. حاج سید نوریان اسم پدرش بود. ایشان هم ساکش ر ا بسته بود که به منطقه بیاید. گفت خوب شد آمدید. به من گفتند محمود شهید شده و جنازه اش هم نیامده است. فهمیدم که منافقین آنجا هم رفته بودند. گفتم دروغ گفتم من تازه پیش محمود بودم. نگفتم که محمود شیمیایی شده است. فقط گفتم محمود سالم است و در پادگان کارش را انجام می دهد. به من مرخصی داد و گفت به منزل ما هم سر بزن و سلام ما را هم برسان. این قضیه برای عملیات خیبر هم اتفاق افتاد.تا بتوانند از این طریق روحیات خانواده های رزمنده ها را خراب کنند. البته ما شهید در منطقه خیبر زیاد دادیم. اما طوری نبود که آنها می گفتند. آنها به همه خانوده این خبر را می رساندند. که بالاخره حاج کاظم با این حرکت تؤطئه منافقین را خنثی کرد.

لینک کوتاه : https://khaledin.com/?p=2006
  • نویسنده : حاج ابراهیم قاسمی
  • منبع : خالدین

خاطرات مشابه

06خرداد
این سه نفر آخرین امید صدام را نا امید کردند …
02شهریور
حاج عبدالله پشت فرمان نشست و پرسید بسم الله الرحمن الرحیم گفتید ؟
ماشین در راه مانده بود و خراب شده بود اما ...

حاج عبدالله پشت فرمان نشست و پرسید بسم الله الرحمن الرحیم گفتید ؟

23مرداد
پسته ای که روی زمین افتاده بود
مسئول تدارکات گردان ، شهید حسین کاشانی

پسته ای که روی زمین افتاده بود

ثبت دیدگاه