• امروز : سه شنبه, ۴ اردیبهشت , ۱۴۰۳
بخاطر بلایی که سر ما آوردید گریه میکنیم

مسئول آموزش پادگان امام حسین علیه السلام ، شهید میثم شکوری

  • کد خبر : 1944
مسئول آموزش پادگان امام حسین علیه السلام ، شهید میثم شکوری

شهید میثم (مرتضی) شکوری مسئول آموزش بودند در پادگان امام حسین. سال 61 که ما را بردند آنجا دوره 28 آموزش بسیج بود. من قبلش خیلی آموزش دیده بودم. تک آورهای شیراز با من کاری کردند که من وقتی سال 59 با 13 سال سن تک آور را آموزش دیدم  عکس دارم که ژسه از […]

شهید میثم (مرتضی) شکوری مسئول آموزش بودند در پادگان امام حسین. سال 61 که ما را بردند آنجا دوره 28 آموزش بسیج بود. من قبلش خیلی آموزش دیده بودم. تک آورهای شیراز با من کاری کردند که من وقتی سال 59 با 13 سال سن تک آور را آموزش دیدم  عکس دارم که ژسه از من بزرگ تر است. من با ژسه در حال دویدن شلیک می کردم کسانی که با ژسه آموزش دیدند می دانند من چه می گویم. من با این پیش زمینه وارد پادگان امام حسین شدم. دوره 28 بسیج گردان مطهری. وقتی وارد دوره آموزشی شدیم. می دانستم که شب اول خشم شب می گذاشتند تا هوشیاری شما را بالا ببرند. آسایشگاه ما طبقه سوم بود . مرتب کردن تخت ها را به ما یاد دادند و من بچه ها را جمع کردم و گفتم امشب صد درصد می ریزند و ما را بیدار می کنند و برایشان توضیح دادم که چه اتفاقی می افتد. آمدند و تیراندازی کردند و تیرهای مشقی انداختند. شهید شکوری هم آمده بود وارد آسایشگاه ما شد و با دو نفر دیگر شروع کردند به شلیک کردن. دیدند که ما پوتین پوشیده کنار تخت هایمان ایستادیم. خیلی ساده و خونسرد ما پایین آمدیم  زمستان بود و یکی با شرت و عرق گیر آمده بود . و یکی کفش نپوشیده بود . ولی ماها آماده پایین آمدیم از همان روز ایشان روی ماها یک حساب ویژه کرد. و این یعنی رسماً ما به فنا رفتیم. از بغل آیفا با 60 کیلومتر سرعت به راحتی پایین می پریدیم. از ماشین سواری با 70 کیلومتر سرعت به راحتی می پریدیم روی کف آسفالت . کارهایی که شاید باور کردنی نباشد .

بواسطه ی رفاقت با شهید توحید ملازمی به گردان تخریب لشگر ده رفتیم

در آن میدان صبحگاه  همه ی این ها را از ما تست گرفت . با تیر پلاستیکی بغل گوش های ما را می زد. . اگه یک ذره سرمان را تکان می ددیم تیر به ما می خورد. ایشان خیلی عبوس و خشن و سفت بود و خنده ی ایشان را ما در کل دوره ندیدیم. در پادگان امام حسین در غذا خوری روی میزها 100 نفر جا می شدند. میزهایی که صندلی های گردان دارد و از زیرش بیرون می آید. هیچکی کنار مربی ها نمی نشست به جزء من.  من می خواستم خودم را ثابت کنم و کنارش می نشستمو همین کار من هم باعث شد بیشتر به ما فشار بیاورند و همین فشار هم  وقتی در منطقه رفتیم فهمیدم . با اینکه این همه آموزش دیده بودم. آنجا احساس کردم در یک دنیای دیگری هستم. در آموزش همه را در یک سطح نمی دیدند. یکی از مسئول ها  به من گفت ژسه ها را تست کن و تفاوت ژسه ایرانی را با ژسه آلمانی بنویس. به من فشنگ دادند و با هر دو ژسه شلیک کردم. آن با 1200 تا دچار گرفتگی شد و این به 40 تا نرسید که گیر کرد. و من همه را دانه دانه گفتم.

 

شهید شکوری یکی از بهترین مربی های اخلاق ،جنگ، تاکتیک های جنگی و انسانیت بود. برای ما سه ماه دوره نوشته بودند اما این ها دو ماه تمام کردند.  ما نیروی داوطلب بودیم و با این شدت که برخورد کنید قطعاً ریزش پیدا می کند. ما 500 نفر بودیم که تبدیل شدیم به 300 نفر. که گردان ما ورزیده ترین ها بود. روز آخر بود و ما نمی دانستیم ولی شهید می دانست.  این 300 نفر بسیار آدم های عالی بودند و من کمترین شان بودم. روز آخر بود و به ما قَلت داده بودند که بچه ها که  در کردستان مجروح می شدند قَلت خورده بودند به خاطر وجود صفرا.  قلت دادن جزء تمرین هر روز ما بود. انگار کل وجود ما خالی شده بود. این مسیر را پشت میدان صبحگاهی حالت دشت بود و خار داشت روی خارها یخ زده بود و ما روی آنها با بالاتنه برهنه قلت می زدیم. وقتی بلند شدیم دست های ما کار نمی کرد. دانه دانه دکمه های لباس های ما را بست همه ی ما را بوسید. و یک سرود خیلی زیبا که آیه قرآن بود فَالْمُورِیَاتِ قَدْحًا وَالْعَادِیَاتِ ضَبْحًا را خواند . و شروع کرد با ما صحبت کردن که عزیزان دلم من شما ها را از برادر بیشتر دوست نداشتم و از فرزندم بیشتر دوست نداشته باشم ،کمتر دوست ندارم. برادران عزیزم در این مدتی که اینجا بودید و من را جلاد صدا کردید هیچ ایرادی ندارد اما بعد از این حق ندارید. من به شما سخت گرفتم چون دشمن مان سخت گیر است. و کار بزرگی می خواهید انجام دهید. این حرف ها را زد و من بهش گفتم فکر نکنی صدات قشنگ بود .خندید و ما برای اولین بار خنده ایشان را دیدیم. گفتم فکر نکنی ما به خاطر سرود و مداحی شما گریه می کنیم ، بلکه این گریه به خاطر آن بلایی است که سر ما آوردید.  باز هم تک تک ما را بغل کرد و بوسید و التماس دعا کرد. بعدها  شنیدیم که ایشان هم شهید شده اند  مثل شهید همت بدون سر به دیدار خدا رفتند. شهید میثم شکوری آرزویش بود که بی سر به خدمت اربابش برسد. من در قصر شیرین هر سه روز یک بار می رفتم پشت خط عراقی ها و بر می گشتم و همه را مدیون تعلیماتی هستم که ایشان به من داد.

آخرین سلام شهید بسطام خانی به اباعبدالله علیه السلام
لینک کوتاه : https://khaledin.com/?p=1944
  • نویسنده : حاج محمد انجم آبادی
  • منبع : خالدین

خاطرات مشابه

23مرداد
وقتی حاج عبدالله میخواست روحیه و معنویتش را تقویت کند
خاطره ای که شهید حاج عبدالله نوریان تعریف میکرد

وقتی حاج عبدالله میخواست روحیه و معنویتش را تقویت کند

10دی
در پیاده روی نباید دستتان در جیبتان باشد
تنبیهی که برای شهید پیام پوررازقی در نظر گرفتم

در پیاده روی نباید دستتان در جیبتان باشد

09آبان
بواسطه ی رفاقت با شهید توحید ملازمی به گردان تخریب لشگر ده رفتیم

ثبت دیدگاه