• امروز : یکشنبه, ۳ تیر , ۱۴۰۳
او نمیتوانست توهین به ولایت را تحمل کند

لبخند هادی باعث میشد دردهایش نمایان شود

  • کد خبر : 5442
لبخند هادی باعث میشد دردهایش نمایان شود

لباس پلنگی نو و بسیار زیبایی پوشیده بود . موتورش را تمیز کرد . گفتم : هادی جان کجا ؟ مگه میخوای بری عملیات ؟ یکی دیگه از بچه ها گفت : این لباس کماندویی رو از کجا آوردی ؟ نکنه خبرایی هست و ما نمیدونیم ؟ خندید و گفت : امروز میخوان جلوی دانشگاه […]

لباس پلنگی نو و بسیار زیبایی پوشیده بود . موتورش را تمیز کرد . گفتم : هادی جان کجا ؟ مگه میخوای بری عملیات ؟
یکی دیگه از بچه ها گفت : این لباس کماندویی رو از کجا آوردی ؟ نکنه خبرایی هست و ما نمیدونیم ؟

خندید و گفت : امروز میخوان جلوی دانشگاه تجمع کنند . بچه های بسیج آماده باش هستند . ما هم باید از طریق بسیج کار کنیم . این وظیفه ی ماست . گفتم مگه نمیخوای بری سر کار ؟ با این کارهایی که تو میکنی اخراجت میکنن!

لبخندی زد و گفت : کار رو برای وقتی میخوایم که کشور توی امنیت باشه . و کسی در مقابل نظام قرار نگیره . بعد به من گفت : برو سریع حاضر شو که داره دیر میشه . رفتیم سمت میدان انقلاب . یک مقری بود که نیروهای بسیج در آن مستقر بودند . قرار بود به آنجا رفته و پس از گرفتن تجهیزات منتظر دستور باشیم . در طی مسیر یک باره به مقابل دانشگاه رسیدیم که درست در همان موقع جسارت اغتشاشگران به رهبر معظم انقلاب آغاز شد . هادی وقتی این صحنه را دید دیگر نتوانست تحمل کند . به من گفت : همین جا بمون . سریع پیاده شد و دوید به سمت درب اصلی دانشگاه .

من همینطور داد میزدم: هادی برگرد .توتنهایی میخوای چیکار کنی ؟ هادی ..  هادی  …

اما انگار حرف های من را نمیشنید . چشمانش را اشک گرفته بود . به اعتقادات او جسارت میشد و نمی توانست تحمل کند . همینطور که هادی به سمت درب دانشگاه می دوید یکباره آماج سنگ ها قرار گرفت . من از دور او را نگاه می کردم . میدانستم که هادی بدن ورزیده ای دارد و از هیچ چیز هم نمیترسد . اما آنجا شرایط بسیار پیچیده بود . همین که به درب دانشگاه نزدیک شد یک پاره آجر محکم به صورت و زیر چشم او اصابت کرد .

آقا مصطفی اینجوری پیگیر کار های بچه ها بود

من دیدم که هادی یک دفعه سر جای خودش ایستاد . میخواست حرکت کند اما نمیتوانست . خواست برگردد که روی زمین افتاد . از شدت ضربه ای که به صورت خورده بودن ، نمیتوانست روی پا بایستد .

سریع به عقب او دویدم . هرطور بود در زیر بارانی از سنگ و چوب هادی را به عقب آوردم .

خیلی درد میکشید . اما ناله نمیکرد . زخم بزرگی روی صورتش ایجاد شده بود و همه ی صورت و لباسش غرق در خون بود .

هادی چنان دردی داشت که با آن همه صبر ، باز به خود میپیچید ودر حال بی هوش شدن بود .

سریع او را به بیمارستان منتقل کردیم . چند روزی در یکی از بیمارستان های خصوصی تهران بستری بود . آنجا هم حرفی از فتنه و اتفاقی که برایش افتاده بود نزد . آن ضربه آن قدر محکم بود که بخش هایی از صورت هادی چندین روز بی حس بود .

شدت ضربه باعث شد که گونه ی او شکافته شد و تا زمان شهادت وقتی هادی لبخند میزد ، جای این زخم بر صورتش قابل مشاهده بود . خانه هم نرفت و در پایگاه بسیج میخوابید تا خانواده نگران نشوند . اما هر روز تماس میگرفت تا آنها نگران سلامتی اش نباشند .

بعد ها رفقا پیگیری کردند و گفتند بیا هزینه های درمانت را بگیر . اما هادی که هزینه ها را از خودش داده بود لبخندی زد و پیگیری نکرد . حتی یکی از دوستان گفت من پیگیری میکنم و بخاطر این ماجرا و بستری شدن هادی برایش درصد جانبازی میگیرم . اما هادی جواب او را هم با لبخند لب هایش داد .

یه فرشته در قالب یک مرد

هادی هیچ وقت از فعالیت های خودش در ایام فتنه حرفی نزد اما همه دوستان میدانستند که او به تنهایی مانند یک اکیپ نظامی عمل میکند .

لینک کوتاه : https://khaledin.com/?p=5442
  • نویسنده : دوستان شهید
  • منبع : کتاب پسرک فلافل فروش

خاطرات مشابه

21خرداد
دستگیری قاچاقچی ها در ایام اوجگیری فتنه 88
ساعات پایانی شب بود که کار ما آغاز شد

دستگیری قاچاقچی ها در ایام اوجگیری فتنه 88

09خرداد
در جواب تشکر دیگران میگفت خرّمشهر را خدا آزاد کرد
همیشه از خودم میپرسیدم آیا این همه شباهت اتفاقی است ؟

در جواب تشکر دیگران میگفت خرّمشهر را خدا آزاد کرد

ثبت دیدگاه