• امروز : یکشنبه, ۳ تیر , ۱۴۰۳
گفتم کجا ؟ گفتا به خون

قرار گذاشتیم من به روح الله فقه و اصول یاد بدم و اون به من خطاطی

  • کد خبر : 1762
قرار گذاشتیم من به روح الله فقه و اصول یاد بدم و اون به من خطاطی

روح الله استاد سطح عالی یا شاید ممتاز کانون خوشنویسان بود . کلاس تدریس هم داشت . یک برهه ای بهش گفتم من بهت فقه و اصول یاد میدم و تو هم در عوض بهم خطاطی یاد بده که رفت و برام چند تا کتاب سرخط خطاطی گرفت و با هم یک مدتی کار میکردیم […]

روح الله استاد سطح عالی یا شاید ممتاز کانون خوشنویسان بود . کلاس تدریس هم داشت . یک برهه ای بهش گفتم من بهت فقه و اصول یاد میدم و تو هم در عوض بهم خطاطی یاد بده که رفت و برام چند تا کتاب سرخط خطاطی گرفت و با هم یک مدتی کار میکردیم . اربیعن هر سال در منزل پدرم مراسم میگرفتیم . یک روز که مراسم تموم شد و یک سری از جمعیت رفته بودند و یک سری هنوز مانده بودند دیدم روح الله دقیقا پایین تابلوی علی ولی الله ، روی زمین نشسته . دیدم که یک کاغذ خط دار دفتری که از دفتر کنده شده ولی نمیدونم از کی گرفته بود ، دستش بود و شروع کرد به نوشتن . بعد از چند دقیقه که من کارای هیئت و جمع کردن سفره رو انجام میدادم نگاه کردم که با تاب دادن کلمات ، بالای صفحه یک خورشید کشیده و زیرش چند تا بیت شعر نوشته ولی اون لحظه نتونستم بخونم که چی نوشته ولی از نظر نگاه ظاهری بصری خیلی قشنگ بود . اون کاغذ رو داد به من و گفت این مال شماست …

اون کاغذ رو توی سررسیدی گذاشتم که همه ی دوستان توی صفحاتش برام یادداشت میذاشتن . اون کاغذ رو روی صفحه تاریخ تولد روح الله گذاشتم . گذشت تا روح الله شهید شد و چند سال بعدش ، رفتم سراغ اون سررسید و چشمم به اون سررسید خورد . با یک حس عجیبی شروع کردم به دقت تا بتونم شعر رو بخونم و اون موقع تازه تونستم شعر رو بخونم . نوشته بود :

نحوه شهادت شهید حسن قاسمی دانا

گفتم کجا ؟ گفتا به خون

گفتم چرا ؟ گفتا جنون

گفتم که کی؟ گفتا کنون

گفتا نرو خندید و رفت

این یکی از دست خط های روح الله بود که برام نوشت . یکی دیگه هم هست که قاب کردم ولی یادم نیست تاریخش رو . خونه ی ما دوتایی بودیم . همون زمانی بود که روح الله شروع کرده بود به تمرین طراحی خط معلی . البته روح الله خط معلی رو خودش یاد گرفت . کم کم شروع کرد به تقلید و تمرین توی خلوت خودش تا تونست خودش طراحی کنه . بهم گفت چی برات بنویسم ؟ گفتم هر چی دوست داری بعنوان یادگاری برام بنویس . روی کاغذ با خط معلی نوشت یا مرتضی علی . یک کیف هم همراهش بود که توش پر از ماژیک های رنگارنگ و دوات و قلم بود . بعد از نوشتن خط ، با ماژیک ها شروع کرد توی ورق ابر و باد ، باز هم ابر و باد درست کرد . اینم توی کتابخونه گذاشته بودم تا سالها بعد که داشتم توی کتابخونه دنبال کتاب میگشتم چشمم بهش خورد و آوردمش و قاب کردم و به دیوار خونه نصبش کردم.

 

لینک کوتاه : https://khaledin.com/?p=1762
  • نویسنده : حجه الاسلام مرتضی رمضانی
  • منبع : خالدین

خاطرات مشابه

27آذر
امر به معروف مثل شهید روح الله قربانی
بعد از من شما هم مثل من عمل کنید

امر به معروف مثل شهید روح الله قربانی

12شهریور
تو با چه انگیزه ای با این شلوار اومدی نشستی جلوی سردار
به قدیر می گفتند: «تو آوینی تیپ مایی»

تو با چه انگیزه ای با این شلوار اومدی نشستی جلوی سردار

ثبت دیدگاه