• امروز : دوشنبه, ۱۴ اسفند , ۱۴۰۲
ماموریت حاج علی اکبر جعفری ، هادی کسکنی و شهید سید اسماعیل موسوی

عملیات عاشورای سه به روایت حاج علی اکبر جعفری

  • کد خبر : 3374
عملیات عاشورای سه به روایت حاج علی اکبر جعفری

اولین  عملیاتی که ما شرکت کردیم توی تیپ سید الشهدا ، مصادف شد با  مانورهای عاشورای ۳ . آقای حاج علی فضلی که تازگی شده بود فرمانده تیپ سیدالشهداء علیه السلام روحیه ای که داشت این بود که فرمانده جنگی و شجاع بود . توی عملیات عاشورای ۳ ، یا شاید توی مانور های عملیات عاشورا ی سه […]

اولین  عملیاتی که ما شرکت کردیم توی تیپ سید الشهدا ، مصادف شد با  مانورهای عاشورای ۳ . آقای حاج علی فضلی که تازگی شده بود فرمانده تیپ سیدالشهداء علیه السلام روحیه ای که داشت این بود که فرمانده جنگی و شجاع بود .

توی عملیات عاشورای ۳ ، یا شاید توی مانور های عملیات عاشورا ی سه ، عملیات کردیم و یه منطقه ای رو گرفتیم که فکر کنم اسم رود خونه اش دویرج بود . یادمه برای شناسایی منطقه عملیات عاشورای ۳ ، شهید حاج قاسم اصغری رفته بود و اون زمان هم معروف شده بود که حاج قاسم اصغری روی سیم خاردار خوابیده بود .

ببینید ترتیب میدون مین به این شکله که همیشه یه میدون مین ایران داره و یه میدون مین هم عراق دار . اگر بخواید از این میدون ها عبور کنید ، اول باید بیاید میدون مین ایران رو پاک سازی کنید ، بعد باید برید میدون مین عراق.  اونجا فرمانده ما شهید سید اسماعیل موسوی بود . ما با دو نفر دیگه شدیم یک تیم و تقسیم شدیم که من و شهید سید اسماعیل موسوی و برادر هادی کسکنی بودیم .

ما یک روز قبل از عملیات رفتیم به منطقه عملیاتی و فردا شب قرار بود عملیات بشه . یه شیاری بود که یک رود خونه فصلی بود و اطرافش شونه داشت . میخواستن نیرو ها رو با ماشین های نفربر از این مسیر رد کنند . بعد از عملیات هم مجروح ها رو جمع کنند و با نفربر به عقب برگردونن . ما قرار شد بریم میدون مین رو شناسایی کنیم ، مین ها رو جمع کنیم و بعد از پاکسازی امنیت بر قرار کنیم تا نفربرها بتونن رد بشن و برن برای عملیات و بعد از این که عملیات تموم شد ، مجروح ها رو بیارن . همه هم از همین کانال قرار بود برگردند .

آخرین رزمنده ای که بر سر سفره ی غذا حاضر شد

با شهید سید اسماعیل موسوی و هادی کسکنی رفتیم اونجا و کارمون رو شروع کردیم . میدون مین کف رودخونه بود و به همین دلیل مین ها صد درصد حرکت کرده بودند و جابجا شده بودند ولی شاخصه های میدون مثل نوار رو پیدا کردیم و شروع کردیم به سیخک زدن به میدون مین و اگر چیزی بود جمع می کردیم .

بعد از ظهر بود ، خیلی به میدون سیخک زدیم ، گفتیم آب این طرفی میره پس مین ها هم هم همین جا هستن . گشتیم و هرچی مین بود برای ارتش جمع کردیم . هوا گرم بود . عراقی ها ما رو نباید می دیدند که عملیات لو نره . جوّ ساکت بود و اونجا هم خط عملیاتی بود . فقط ما توی منطقه بودیم و میشه گفت یه جورایی کار شناسایی هم می کردیم .

بعد از این که کارمون تموم شد ، تقریباً غروب بود که اومدیم زیر شیار نشستیم . شهید سید اسماعیل داشت صحبت میکرد ، یک نفر از ما سه نفر ، سر نیزه رو کوبید روی زمین و دیدیم یه صدایی داد شبیه صدای برخورد با آهن . خاک رو کنار زدیم که دیدیم یه مین ضد تانک اونجاست . زیر گل رفته بود . این مین ضد تانک یعنی احتمال داره اون اطراف بازهم مین های ضد تانک یا ضد نفر باشه . دوباره شروع کردیم به سیخک زدن ولی بعد اینکه مین پیدا نکردیم ، تو همون مسیر راه می رفتیم که اگه مین هم هست منفجر بشه .

عملیات شروع شد و نفربرها اومدن توی شیار . ما باید نفربر ها رو راهنمایی می کردیم که از ما رد بشن و برن جلو . فکر کنم بچه های بچه های اطلاعات عملیات اومدن که البته مطمئن نیستم بچه های کجا بودن که اومدن و قرار شد کار رو تحویل بگیرن . فاصلمون با عراقی ها حدود پونصد متر بود ولی حدود صد متر دست ما بود و میدان مین هم توی همون ۱۰۰ متر بود
. من جلوی نفربر ها می دویدم . سید اسماعیل صدا زد و گفت : برگرد ! برگرد ! ما هنوز کارمون تموم نشده …

عملیات والفجر مقدماتی به روایت حاج داوود پاداشی

توی این شرایط آتیش دشمن هم خیلی سنگین بود . ما حتی فرصت نکردیم برای خودمون سنگر درست کنیم . کنار شونه ی شیار یه رود خونه ای بود که سه نفری به اونجا پناه بردیم . ما توی خط مقدم عملیات می کردیم و همش خمپاره میزدن .

همیشه عراق خط  ما رو می کوبه و نمی تونه خط خودش رو بکوبونه چون ممکنه نفرات خودش باشند . فاصله ی ما باخطمون حدود بیست متر بود و ما پشت خاکریز بودیم . دیگه خودتون تصور کنید چه بلایی سرمون اومده بود . اینقدر عراق کوبید که من یادمه این نفربر ها رو وقتی اومدم رد کنم یه ترکش خورد به دست چپ من ولی ترکش سرد بود . من اونجا فکر کردم دستم قطع شده ولی دستم فقط سرّ شده بود . ما اونجا موندیم ولی شهید سید اسماعیل موسوی برگشت . شهید سید اسماعیل موسی میگفت : توی عملیات بدر یا خیبر که آتیش خیلی سنگین بود ، یه بنده خدایی گفت : اگر آتیش خیلی سنگین بود ، حتماً آقا امام زمان رو قسم بدید به مادرش ، حضرت نرجس خاتون که کمک کنه. اون شب هم خیلی آتیش سنگین شذه بود و ما هم اینکار رو کردیم ولی آتیش سه برابر شد . برگشتیم گفتیم : سید اسماعیل ! آخه این چی بود به ما یاد دادی ؟

نفربرها اگه مجروحی بود ، مجروح ها رو جمع می کردند و می آوردند . اونجا من یه خاطره ای دارم که مربوط به شهید علیرضا طحانی میشه.  شهید طحانی خیلی بچه ی شوخی بود و بچه ی کرج بود . من و هادی کسکنی نشسته بودیم که دیدیم شهید طحانی سه چهار تا از اسرای عراقی رو لخت کرده بود . عراقی ها شورت پهلوی تنشون بود . مثل خر های امام زاده داوود که سوار میشدیم و وقتی به یونجه زار می رسیدیم پیاده میشدیم ، مجروح ها رو روی کول این عراقی ها گذاشته بودند و  شهید طحانی هم یه کلاش دستش بود و سوار یه عراقی شده بود و اومدن به ما رسیدن . علیرضا طوری رفتار کرد که انگار مارو ندیده  . به ما که رسید از کول اسیر عراقی پیاده شد و بهش گفت تو برو اونجا وایسا . بهش گفتیم تو چرا سوار شدی ؟ گفت دیدم داره میاد منم سوارش شدم . خدا رحتمش کنه همین کارها رو کرد که شهید شد.

عملیات والفجر هشت به روایت حاج اسماعیل گوهری
لینک کوتاه : https://khaledin.com/?p=3374
  • نویسنده : حاج علی اکبر جعفری
  • منبع : خالدین

خاطرات مشابه

01اسفند
عملیات والفجر هشت به روایت حاج حسن نسیمی
محور جزایر مجنون در عملیات والفجر هشت

عملیات والفجر هشت به روایت حاج حسن نسیمی

29بهمن
رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند
روایتی از اعتقادات فرماندهان شهید گردان تخریب

رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند

29بهمن
ماجرای قرآن جیبی شهید حاج عبدالله نوریان
هدایا و نامه هایی که از پشت جبهه می آمد

ماجرای قرآن جیبی شهید حاج عبدالله نوریان

ثبت دیدگاه