• امروز : شنبه, ۵ خرداد , ۱۴۰۳
من فکر می کنم خواب دیدیم

عملیات بیت المقدس به روایت حاج احمد حسین خانی

  • کد خبر : 2952
عملیات بیت المقدس به روایت حاج احمد حسین خانی

ما را در عملیات بیت المقدس فرستاده بودند تیپ نجف اشرف ،گردان شهید رجایی . عملیات بیت المقدس پنج مرحله داشت . به ما گفتند اسم رمز ،ژیان،ژاله و ژاندارمری است . طرف ایست که می داد ما می گفتیم ژاله یا ژاندارمری و یا ژیان . چون عرب ها ژ ندارند از این لفظ […]

ما را در عملیات بیت المقدس فرستاده بودند تیپ نجف اشرف ،گردان شهید رجایی . عملیات بیت المقدس پنج مرحله داشت . به ما گفتند اسم رمز ،ژیان،ژاله و ژاندارمری است . طرف ایست که می داد ما می گفتیم ژاله یا ژاندارمری و یا ژیان . چون عرب ها ژ ندارند از این لفظ استفاده کردند.
بچه هایی که در عملیات بیت المقدس بودند ، خیلی مقدس بودند . واقعا مقدس بودند . تصویر ما از بچه های سپاه این بود که این ها واقعا از بهشت آمدند . نورانی و پاک و مهربان و بچه هایی که پای انقلاب بایستند .
یک بار یک برادر سپاهی آمد و یک پایش هم می لنگید . در پاتکی که صدام در فتح المبین کرده بود خیلی از بچه ها شهید شده بودند و همه بدون روحیه بودند . این بزرگوار آمد و سخنرانی قشنگی کرد و گفت برزگترین بندر ایران دست دشمن است . میدانید علیه ما چقدر تبلیغات می شود ! گفت من خواهش می کنم بر نگردید چون بعضی از رزمنده ها در حال برگشت بودند . به هر حال من برنگشتم و من با دوست عزیزم که قطعه 26 بهشت زهرا دفن است به نام شهید غلامی با هم بودیم.
رفتیم عملیات و به منطقه عملیات رسیدیم . یعنی به خاکریزهایی که درگیری مستقیم بود منتهی با کمترین تیراندازی و آتش دشمن . ما به حدی ذوق داشتیم که قابل توصیف نیست . ما دو تا جوان سیزده ساله بودیم که می رفتیم روی خاک ریزها و از ذوق غلت می خوردیم و پایین می آمدیم . خوب شد که ما در عملیات شرکت کردیم و چه کار بدی کردند آنها که نیامدند در عملیات شرکت کنند .
خدا توفیق داد و من درآن عملیات سه اسیر گرفتم . ماجرا از این قرار بود که دو تا تانک بودند و بصورت ضربدری ما را می زدند . فرمانده ما یک اصفهانی بود و ما هم اولین بارمان بود که در عملیات شرکت می کردیم . ما رزم شب را در بسیج آموزش دیده بودیم اما آموزش های ما نسبت به شب حمله سطحش پایین بود اما از بس که شور و شوق امام را داشتیم که به این چیزها فکر نمی کردیم . همه در این فکر بودند تا امام را راضی نگه دارند . دو تا تانک بودند که ما را ضربدری می زدند . فرمانده گردان ، جلوی ما ایستاده بود و دستانش را باز می کرد و می گفت برادرها دشتی بروید . بعضی از رزمنده ها نمی دانستند دشتی به چه معنی است! من از ستون عقب آمدم . روی تانک دوشکا بود و با آن اسلحه ای که روی تانک بود رزمنده ها را می زدند.
من از ستون کنار آمدم و تنهایی جلو رفتم . دشتی برید یعنی در یک ستون نباشید و جوری باشید که وقتی تیر می زنند سه تا از شما نیوفتند .
بچه ها به صحبت های فرمانده توجه نمی کردند چون در واقع معنای این عبارت را بلد نبودند . من از ستون بیرون آمدم و رفتم جلوی جلو ، لب خاک ریز .
وقتی لب خاکریز بودم یکی از تانک هایی که بچه ها را مستقیم با تیر می زد من را از بغل دید و فکر کرد که پشت من نیرو هست ، در صورتی که کسی پشت من نبود و من هم یک جوان 14 ساله بودم . تابستان اول نظری بودم و این تانک که سه نفر هم همراهش بودند فرار کردند . سربازانی که سوار تانک بودند از تانک آمدند بیرون و پشت تانک همدیگر را پنهان می کردند . هر چه آنها پنهان می شدند من تشویق می شدم که به جلو بروم ، آنهایی که عقب بودند می گفتند : حسین خانی برگرد! من هم داغ بودم و می گفتم که حزب الله عقب نمی رود ! شما جلو بیایید .آن سه عراقی دیدند که من جلو می آیم ، از ترس به صورت نشسته نشسته و پا مرغی به سمت من آمدند . در صورتی که پشت من کسی نبود . هوا گرگ و میش بود و تازه داشت روشن می شد .آن سه عراقی که من را دیدند شروع کردند به سجده کردن و گریه کردن . عکس زن و بچه هایشان را نشان می دادند . ساعت و انگشترشان در می آوردند و نشان می دادند . من نمی فهمیدم که چه می گویند فقط یاد گرفته بودم که تعال تعال یعنی بیا . نم سلاحک هم یعنی اسلحه ات را بنداز . من این دو تا اصطلاح را یاد گرفته بودم و این ها را می گفتم . سه نفر بودند اول یکی آمد و بعد دو نفر دیگر آمدند .
و ترسو هستند . چقدر از مرگ می ترسیدند و التماس می کردند که ما را نکش . وقتی آنها گریه می کردند من هم گریه می کردم و به خودم می گفتم که حسین خانی ! آمدی فرعون شوی و برایت سجده کنند ؟ خودم را سرزنش کردم و اسرا را ماچ کردم . راه افتادم جلو این سه اسیر هم پشت سر من حرکت می کردند .
در ابتدای عملیات ، من پوتین نداشتم و اسلحه هم نداشتم و اینها را در شب حمله همه را به دست آوردم . این ها را به عقب بردم و فرمانده خیلی خوشش آمد و خوشحال شد . ما در شب خیلی موفق بودیم و از روشنایی ستاره استفاده می کردیم و حتی دشمن را دور می زدیم . در روز کسی را نداشتیم که پشتیبانی کند و پشتیبانی خیلی ضعیف بود. .
پشتیبانی نداشتیم ، تانک نمی آمد ، آذوقه نمی آمد. من این سه تا را که آوردم فرمانده گفت : این ها را چطور گیر آوردی که من گفتم این ها خودشان آمدند و من نیاوردم . این ها را ما دادیم به فرمانده و فرمانده هم دادشان به دسته ی دیگری و رساندند پشت خط یا شاید همان جا کشته شدند .
یادم هست که صبح حمله جهنمی به پا شد . انگار تازه عراق متوجه شد که چه اتفاقی افتاده است . شروع کرد باران آتش را روی ما ریختن. این عملیات بیت المقدس بود که من شرکت کردم و خدا توفیق داد. واقعا این فرمایش امام که فرمود خرم شهر را خدا آزاد کرد واقعا من این را حس کردم. واقعا کار خدایی بود . اگر به ما بگویند چطور رزمنده ها رفتند و خرمشهر را گرفتند ؟ بگویند همین الان به ما بگویید شب چطور رفتید و آنجا را گرفتید؟ من فکر می کنم خواب دیدیم.
اگر الان بگویند برو . من می گویم نه ! باید نقشه را ببینم اول باید نیرو را بشناسم و فرمانده را بشناسم . اما آن زمان آنقدر ذوق و شوق انقلاب و شخص امام خمینی قلب ها را ویران کرده بود که انگار اختیار ما دست خودمان نبود . انگار کس دیگری ما را می برد .
در عملیات بیت المقدس من اسلحه نداشتم اسلحه ای که بین رزمنده ها پخش می کردند . این اواخر کلاشینکف تا شو نبود و جای قنداق داشت . کلاشینکف تا شو را فقط فرمانده ها داشتند. من هم قدم کوتاه بود و دوست داشتم کلاشینکف من هم تا شو باشد که راحت تر بتوانیم حمل کنیم .
شب حمله یکی از رفقا که فرمانده گروهان و اصفهانی بود به من گفت : یک عراقی در ستون نفوذ کرده است ، معروف بود که عراقی ها ترسو هستند . گفتم مگر می شود یک عراقی نفوذ کرده باشد؟ بعد از عملیات فتح المبین همه جنگ به نفع ایران شد . و مصادف بود با فرار کردن بنی صدر و همه چیز به نفع حزب الله تمام می شد . گفتند چه کسی می رود دنبال عراقی ها تا آنها را پیدا کند؟ یک آقایی که الان زنده است به نام محمد قنبریان یکی از فرماندهان بچه های سپاه شرق تهران است ، فکر می کنم الان بازنشسته شده باشد. ایشان قبل از من بیشتر جبهه رفته بود .
آنجا گفت کی میاد با هم عراقی ها را پیدا کنیم؟ من گفتم : من می آیم . رفتیم رو به جلو ناگهان از دور دیدیم یک شبح مانندی از دور پیدا است فکر کردیم یک تانک عراقی است. به ما گفته بودند تانک هایی که چراغشان روشن است ایرانی است و تانک هایی که چراغ شان خاموش است عراقی است . نارنجک ها را کشیدیم و به جلو رفتیم تا نزدیک شدیم و من دست که زدم فهمیدم لاستیک یک تراکتور بزرگ است . قبضه نارنجک را سر جایش گذاشتیم تا منفجر نشود. عراقی ها یک تراکتور را سالم از ترس رها کرده بودند و رفته بودند . رفتیم جلوتر و دیدیم یک عراقی ایستاده و نمی ترسد . ما یک ستون بودیم و به فاصله 200 متر از ما یک عراقی ایستاده بود و لباسهایش هم با ما فرق داشت. سبز لنجی بود و هوا هم تاریک بود . این دوست ما آقای قنبریان رفت جلو . ایشان بهش گفت ژیان ! او می گفت عراقی ، عراقی . آقای قنبریان هم اسلحه داشت و رگبار را بست بهش . گفت عزرائیل ، عزرائیل و زد عراقی را کشت .
کلاشش تا شو بود و من هم رفتم و کلاشش را برداشتم . از این طرف من هم صاحب کلاش شدم . من پوتین نداشتم و با کتونی به جبهه رفتم . همانجا که رفتیم جلو ، رسیدیم به سنگر عراقی هاکه همه عراقی ها فرار کرده بودند . گشتم و برای خودم پوتین پیدا کردم. می خواهم بگویم امکانات کم بود اما روحیه مان خیلی خوب بود .

شهدای هفت تن آل صفا به روایت روحانی گردان تخریب

من برای اعزام به جبهه دست خط پدرم را جعل کردم و به سپاه نامه نوشتم که اینجانب حاج براتعلی حسین خانی اجازه می دهم که فرزندم تا انقلاب مهدی در جبهه بماند . خدابیامرز پدرم این دست خط را دیده بود به من رو کرد و گفت : احمد آقا ! من اجازه دادم که شما بری؟ گفتم نه شما اجازه ندادید ، اما اگر به شما می گفتم که اجازه نمی دادید.
امام هم گفته بود که جبهه رفتن واجب است . سعی کنید که پدر و مادر را راضی کنید. اما اگر راضی نشدند باز هم به جبهه بروید .

لینک کوتاه : https://khaledin.com/?p=2952
  • نویسنده : حجه الاسلام حاج احمد حسین خانی
  • منبع : خالدین

خاطرات مشابه

19اسفند
روایتی از فاتح خرمشهر سردار شهید حاج احمد کاظمی
سردار دلها ، خود دلباخته ی حاج احمد بود

روایتی از فاتح خرمشهر سردار شهید حاج احمد کاظمی

29شهریور
عملیات بیت المقدس دو به روایت حاج احمد حسین خانی
خیلی هنر بود که بتوانی آن پل را وسط دره بزنی

عملیات بیت المقدس دو به روایت حاج احمد حسین خانی

29شهریور
عملیات کربلای پنج به روایت حاج احمد حسین خانی
به فرماندهی شهید سید محمد زینال حسینی

عملیات کربلای پنج به روایت حاج احمد حسین خانی

ثبت دیدگاه