• امروز : جمعه, ۳۱ فروردین , ۱۴۰۳
او را نذر باب‌الحوائج کردیم تا شفا بگیرد

روایت پدر شهید حسین غلام کبیری از شهادت فرزندش

  • کد خبر : 891
روایت پدر شهید حسین غلام کبیری از شهادت فرزندش
من سر کار بودم. دیدم اتوبوس‌ها پر از جمعیت با پارچه‌های سبز می‌آیند و می‌روند. زنگ زدم و به خانواده گفتم مراقب حسین باشید که بیرون نرود در این شلوغی‌‌ها اما او آنقدر علاقه داشت که کسی حریفش نشده بود

حسین من سال 70 به دنیا آمد. 25 خرداد ماه 88 شهید شد. وقتی دنیا امد بعد از 10 روز مریض شد. او را بیمارستان بردیم. آنجا من کار می کردم. دکترها گفتند کبدش بیمار شده. بستری شد. بعد از آزمایشات به من گفتند بچه شما خیلی بماند حدود یک هفته تا 10 روز دیگر است. وقتی به خانه رفتم به همسرم موضوع را گفتم. او را با خودم بردم خانه و همسرم گفت نذر باب‌الحوائج می‌کنیم تا شفا بگیرد. صبح وقتی بیدار شدیم دیدیم بهتر است. روز به روز بهتر و زیباتر شد و حالش خوب شد.

دبیرستان در مدرسه امیرکبیر درس می‌خواند. سال آخرش بود که رفته بود کنکور داده بود و میان 300 شاگرد در دانشگاه قبول شده بود. مهندسی معماری قبول شده بود. خواهرش به مدیرش زنگ زده بود و گفته بود حسین ما در دانشگاه شاهد قبول شده است. حسین وقتی خبر را شنید بعد از ظهر با یک جعبه شیرینی به خانه آمد. گفت دانشگاه قبول شده ام. از 12 یا 13 سالگی عضو بسیج شده بود. هر شب به مسجد رفت و آمد داشت. اهل هیأت بود. امام جماعت مسجد او را خیلی دوست داشت. شجاع و نترس بود. خیلی دوست داشت دیدار آقا برود. وقتی در تلویزیون جبهه را نشان می‌داد با دقت تماشا می‌کرد و اشک می‌ریخت. می‌گفت مگر خون ما از خون‌آن‌ها رنگین تر است که ما زنده‌ایم و آن‌ها به شهادت رسیدند؟ اگر باز جنگی بشود من اولین نفر می‌روم و شهید می‌شوم. همان هم شد. حسین اولین شهید فتنه 88 شد.

خداوندا روزي شهادت مي خواهم كه از همه چيز خبري هست الا شهادت

پنجشنبه آخرین امتحانش را داد و به خانه آمد و گفت مادر خیالت راحت شد. دیگر بچه مدرسه‌ای نداری. فردای آن روز انتخابات بود. حسین از صبح رفت مسجد برای کمک به رأی گیری و تا غروب آنجا بود. موقع شمارش او را بیرون کردند. پشت در مسجد نشست تا نتیجه را بشنود. فردا شبش دیدم شلوغ شده است. من سر کار بودم. دیدم اتوبوس‌ها پر از جمعیت با پارچه‌های سبز می‌آیند و می‌روند. زنگ زدم و به خانواده گفتم مراقب حسین باشید که بیرون نرود در این شلوغی‌‌ها اما او آنقدر علاقه داشت که کسی حریفش نشده بود.

در شلوغی سعادت آباد رفته بود برای آگاهی بخشی و کمک به ختم غائله آشوبگران و دیگر نیامد. 4 صبح برادرش را خبر کردند که حسین را به بیمارستان رسانده‌ایم. ماشینی او را به شدت زیر گرفته و پرت کرده است. کلیه و کبدش پاره شده است. هر دو پایش هم شکسته است. وقتی پسرم به من خبر داد که حسین را بیمارستان برده‌اند فهمیدم که حسین من رفتنی است. همانجا هم به شهادت رسید.

لینک کوتاه : https://khaledin.com/?p=891
  • منبع : خبرگزاری تسنیم

برچسب ها

خاطرات مشابه

ثبت دیدگاه