• امروز : جمعه, ۲۲ تیر , ۱۴۰۳
روایت اولین دیدار و شروع رفاقت با شهید مصطفی صدرزاده

خدا من را سر راه شما قرار داده تا از حرام نجات پیدا کنید

  • کد خبر : 5521
خدا من را سر راه شما قرار داده تا از حرام نجات پیدا کنید

یک روز ما برای خوردن میوه به باغ یک بنده خدایی رفته بودیم که الان فوت شده است. خدا رحمتشان کند، نامشان آقا نصرالله بود. رفته بودیم به باغ همین آقا نصرالله تا خلاصه با رفیقمان میوه دزدی و میوه چینی کنیم. البته واقعا نمی دانستیم این کار میوه دزدی هست. با خودمان می گفتیم […]

یک روز ما برای خوردن میوه به باغ یک بنده خدایی رفته بودیم که الان فوت شده است. خدا رحمتشان کند، نامشان آقا نصرالله بود. رفته بودیم به باغ همین آقا نصرالله تا خلاصه با رفیقمان میوه دزدی و میوه چینی کنیم. البته واقعا نمی دانستیم این کار میوه دزدی هست. با خودمان می گفتیم می رویم و میوه می چینیم. رفتیم و حسابی میوه چیدیم . بعد هم پیراهن هایمان را در شلوار کردیم و میوه ها را در پیراهن جاساز کردیم . شکم هایمان که پر شد و جیب هایمام هم که پر شده بود و دست هایمان هم که پر شده ، خواستیم از باغ خارج شویم . همین که داشتیم بیرون می آمدیم ، کنار رودخانه ، دیدم که یک پسر با پیراهن و شلوار بسیجی و به همراه یک پسر دیگر به سمت ما می آیند. ما هم رنگمان پریده بود. سریع دویدیم که از درب باغ بیرون برویم که آقا مصطفی صدرزاده از ما جلوتر آمدند و جلوی ما را گرفتند. یعنی همین که من خواستم بروم بیرون به اقا مصطفی خوردم. گفتم که اع … ولم کن . با من چکار دارید ؟ گفت که اینجا چه کار می کنی؟ گفتم به تو چه مربوطه؟ مگه باغ شماست؟ ولم کن.
منم ترسیده بودم ، رنگ شلوار این ها را دیده بودم و حسابی ترسیده بودم. با خودم گفتم که حتما بسیجی هستند. خیلی تقلا می کردم که از دست اینا در بروم و فرار کنم اما نشد.
با خودم می گفتم خدایا! نکند من را در پایگاهی جایی ببرند و من را بکشند. کاش حداقل یک نفر برود و به خانواده ام اطلاع بدهد، یا حداقل به پدرم اطلاع بدهند. پدرم هم خیلی حساس بود که بع باغ مردم بروم.
به اقا مصطفی گفتم تو را به اباالفضل ع ولم کن بگذار بروم . اصلا با من چه کار دارید؟ گفت صاحب باغ کجاست؟ این باغ مال کی هست؟ گفتم مال همسایه مون هست.
آقا مصطفی رفت زنگ درب خانه صاحب باغ را زد و گفت این بنده خدا داشته از کنار باغ شما رد می شده، یک خورده از درخت های باغ شما میوه چیده. خلاصه نمی دانستند که اگر اجازه نگیرند حرام می شود .
حالا ما آمدیم به شما بگوییم و میوه های شما را پس بدهیم.
آقا نصرالله هم که وضعش خوب بود گفت نمی خواد میوه ها را پس بدهید. میوه ها را بهشان بدهید اما دفعه ی آخرشان باشد که می آیند دزدی.

بچه گربه های آقا مصطفی صدرزاده

آقا مصطفی که داشت با عصبانیت صحبت میکرد، کم کم از شدت لحن عصبانی اش کم شد و بعد از چند دقیقه دیگر با لحن خیلی مهربانی داشت صحبت می کرد.
آقا مصطفی گفت می دانستید اگر من اینجا نرسیده بودم حرام می خوردید؟ من هم فقط نگاهش می کردم . قد من کوچک تر ایشان بود و در موضع ضعف بودم . گفتم اره می دانستم. اما ما بچه بودیم و اصلا نمی دانستیم حرام چی هست. گفتم باشه دیگر تکرار نمیکنیم . بعد ، آقا مصطفی گفتند : شاید خدا من را جلوی پای شما گذاشته که من نگذارم شما حرام بخورید. من هم نگاهشان می کردم و می گفتم بله اما توی دلم می گفتم : نخیر! خدا من را جلوی پای شما گذاشته که میوه های من را بگیرید. میوه های من را بده.
بعد از چند دقیقه که رسیدیم به لب رودخانه میوه های من را داد و گفت بیا الان حلال شد. گفتم دستت درد نکنه الان میتوانم بروم؟ پس دستم را ول کن، دستم شکست .
بعد گفت که ما بسیجی های این مسجد هستیم. همین مسجدی نیمه کاره است. گفتم خب؟!
گفت ما بسیجی های این جا هستیم . اگه دوست داشتید ما جمعه صبح ها کلی مراسم مفرح داریم. گفتم که چه مراسمی؟ گفت مراسم باز و بسته کردن اسلحه داریم، صبحانه می خوریم، زیارت عاشورا می خوانیم، پینگ پونگ بازی می کنیم، فوتبال دستی بازی می کنیم ، پلی استیشن هم داریم. گفتم همه اش مفتکی؟ گفت همه اش مفت.

لینک کوتاه : https://khaledin.com/?p=5521
  • نویسنده : فرشید قره گوزلو
  • منبع : مستند آقا مصطفی (روایت زندگی شهید مصطفی صدرزاده)

خاطرات مشابه

13تیر
اگر حاج احمد برایش دعا کند، شهید می شود
این گونه دعای شهید کاظمی از زبان مادرش در حق شهید بادپا اجابت شد

اگر حاج احمد برایش دعا کند، شهید می شود

13تیر
حاج حسین بادپا غرق در (افوض امری الی الله ) شده بود
در همه امور زندگی اش با این شهید یوسف الهی حرف می زد و مشورت می کرد

حاج حسین بادپا غرق در (افوض امری الی الله ) شده بود

ثبت دیدگاه