نحوه اعزام به جبهه و ورود به گردان تخریب

راوی و رزمنده دفاع مقدس حاج محمد غلامعلی

  • کد خبر : 3328
راوی و رزمنده دفاع مقدس حاج محمد غلامعلی

محمد غلام علی هستم  متولد سال 1342 ماه شهریور . اولین بار که تصمیم به حضور در جبهه  داشتم از نماز جمعه تهران شروع شد ، در آن زمان حجت اسلام آقای هادی غفاری قبل از خطبه ها سخنرانی داشتند  . فرمودند جنگ به این گونه است و هرکس آمادگی حضور در جنگ دارد ، […]

محمد غلام علی هستم  متولد سال 1342 ماه شهریور .

اولین بار که تصمیم به حضور در جبهه  داشتم از نماز جمعه تهران شروع شد ، در آن زمان حجت اسلام آقای هادی غفاری قبل از خطبه ها سخنرانی داشتند  . فرمودند جنگ به این گونه است و هرکس آمادگی حضور در جنگ دارد ، آمادگی تفنگ به دست گرفتن  دارد و هرکس که میتواند بیاید  ، فردا صبح به فلان آدرس مراجعه کند .

من هم کم سن و سال بودم ولی به آن مکانی که مشخص کرده بودند رفتم . صبح وقتی به آنجا رسیدم  ، دیدم در آنجا  جمعیت زیادی حاضر شدند و یک چیز عجیبی بود . همیشه یادم هست که  مردم درب خانه ها را باز گذاشته بودند و شلنگ ها را که بیرون آورده بودند که دیگران برای رفع حاجت و وضو از آب شلنگ ها استفاده کنند و خوراکی پخش می کردند .

من رفتم ثبت نام کنم ، من را ثبت نام نکردند و گفتند شما خیلی کم سن هستید . من شنیدم که میگفتند هر کس اینجا ثبت نام کرده است ساعت ۴ بیاید به ایستگاه راه آهن و آنجا سوار قطار شود . من هم میخواستم به ایستگاه راه آهن بروم ولی مادرم متوجه این داستان شده بود و به خاطر این جریان ناراحت شده بود . چون من کم سن بودم اجازه نداد من به جبهه بروم و من هم موفق نشدم به جبهه بروم .

من عضو بسیج مسجد موسی بن جعفر در خیابان آیت الله سعیدی بودم . یک بنده خداهایی با ماشین های سنگین از جبهه میرفتند بندر عباس و از آنجا به تهران می  آمدند و از تهران به شهرهای مختلف میرفتند و بار تحویل میدادند . در یکی از این ماجرا ها با این ماشین ها به عنوان همراه ، سوار ماشین شدم و آن ماشین به سمت دو کوهه حرکت کرد . ما را به پادگان دو کوهه بردند . آنجا یک دو کوهه جدید بود و یک دو کوهه قدیم بود که متعلق به ارتش بود یک مسجدی در آنجا بود . مارا به آن مسجد بردند و فردا کار ها که انجام شد ، مابه تهران برگشتیم .

عملیات والفجر دو به روایت حاج محمد صادق دانشی

ما خیلی درخواست دادیم  که بتوانیم در جبهه بمانیم که موافقت نشد . یک آقایی در آنجا بود که اهل اهواز بود و کار های تدارکاتی سپاه را انجام میداد . من خیلی با ایشان صحبت کردم و فرمودند که من حالا تلاشم را می کنم ولی به این شرط که در انبار مهمات بمانید و بار جا به جا کنید . پیشنهادش را قبول کردم چون دوست داشتم در جبهه بمانم. کامیون ها بار می بردند . من هم شیطون بودم و راه رفتن به منطقه را یاد گرفته بودم  .

{عملیات فتح المبین} که شروع شد ، من هنوز نه کارتی داشتم ونه برگه اعزامی  و نه مشخصاتی و نه هیچ چیز دیگری .

بعد از عملیات فتح المبین به تهران برگشتم رفتم و کار هایم را از پایگاه مالک اشتر تهران شروع کردم و رفتم به  تیپ حضرت رسول . در آن زمان تیپ حضرت رسول به لشکر تبدیل نشده بود . من ثبت نام کردم و به آنجا اعزام شدم حتی در آن موقع من دوره هم ندیده بودم . منظور از دوره ، دوره های نظامی است که در گردان امام حسین انجام می شد .

در پایان من به تیپ حضرت رسول رفتم و در آنجا شهید وزوائی ، شهید موحد ، شهید حسین خانی و دوستان قدیمی که من اسامی آنها را در خاطرم نیست درآن گردان  بودند .  آنجا هم چون خیلی کم سن بودم یادم هست که مرا بردند در گروهان  و گفتند که من باید پیک برای پیغام بردن بشوم . در خاطرم هست که حاج علی موحد به من فرمودند:《 تو پیک گردان شو.》پیک گردان خالی بود ولی من در پیک گردان نماندم . به دارخوین  رفتیم و درآنجا مستقر شدیم .

آخرین رزمنده ای که بر سر سفره ی غذا حاضر شد
لینک کوتاه : https://khaledin.com/?p=3328
  • نویسنده : حاج محمد غلامعلی
  • منبع : خالدین

خاطرات مشابه

01اسفند
عملیات والفجر هشت به روایت حاج حسن نسیمی
محور جزایر مجنون در عملیات والفجر هشت

عملیات والفجر هشت به روایت حاج حسن نسیمی

29بهمن
رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند
روایتی از اعتقادات فرماندهان شهید گردان تخریب

رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند

29بهمن
ماجرای قرآن جیبی شهید حاج عبدالله نوریان
هدایا و نامه هایی که از پشت جبهه می آمد

ماجرای قرآن جیبی شهید حاج عبدالله نوریان

ثبت دیدگاه