یکی از راویان تاریخ معاصر ایران، فردی انگلیسی تبار به نام ادوارد براون است. او در ظاهر، خود را یک پژوهشگر و چهرهای علاقهمند به ایران، زبان فارسی و تحولات فکری و سیاسی نشان میداد. اما در واقع شباهت های بسیاری به افسران آموزش دیده ی سازمان های اطلاعاتی دارد که برای جمع آوری اطلاعات به ایران آمد. نوع مشاهدات، ارتباطات و گزارشهای او شباهتهایی با مأموریتهای اطلاعاتیِ در دورهی نفوذ استعماری بریتانیا دارد. ادوارد براون درست در زمانی که بابیت و بهائیت در ایران اوج گرفت به ایران آمد. این همزمانی دلیل دیگری بر ماموریت او در ایران است چراکه بسیاری از پژوهشگران، پیامبران دروغین ادیان ساختگی و کذاب را، دست پرورده ی انگلیس میدانند. چرا که یک دین جعلی میتواند جامعه ای را تحت فرمان شیاطین و سیاستمداران شیطان صفت درآورد. ادوارد براون در طول ماموریت خود در ایران کتاب هایی نوشت که نگاه انگلیس به ایران را اصلاح میکرد و نقاط قوت و ضعف ایران را برای انگلیسی ها آشکار میساخت. گزارش هایی که او از ایران نوشته، بعد ها سندی شد برای تاریخ پژوهان.
از جمله اسنادی که براون نقل میکند، نامهی سید جمالالدین اسدآبادی به میرزای شیرازی است؛ نامهای که در برخی روایتها از عوامل اثرگذار در صدور فتوای تاریخی تحریم تنباکو بهشمار آمده است. آنچه در ادامه می آید، فرازی از کتاب انقلاب مشروطیت ایران، نوشته ی ادوارد براون است:
سيد محمد رشيد، سردبير «المنار»، سه سند قابلتوجه از قلم سيد جمال الدين را منتشر ساخته است كه اين سه به نحوى برجسته ماهيت و ميزان نفوذى را كه وى بر روند رخدادهاى ايران – كه در فصول آتى خواهد آمد – داشته است، ترسيم مىكنند. نخستين سند نامهايست از سيد به حاجى ميرزا حسن شيرازى از مجتهدين بزرگ «سامره»؛ و همين نامه بود كه آن روحانى بزرگ را به اقدام در زمينۀ «امتياز تنباكو» واداشت و موجب شد نخستين گام در جهت همبستگى روحانيت قدرتمند ايران با حزب مردمى يا ملىگرا برداشته شود. دو سند ديگر مقالاتى هستند كه در ماههاى فوريه و مارس ۱۸۹۲ در جريدۀ عربىزبان «ضياء الخافقين» (پرتو دو نيمكره) درج گرديده و در باب اوضاع ايران در آنزمان بحث مىكنند. به هردوى اين مقالات، نظرياتى پربار از سوى سردبير افزوده گشته است كه من آنها را همراه گزيدههايى از نامههاى سيد جمال الدين ترجمه خواهم كرد. اين دو نامه بلندتر از آنند كه در اينجا بهطور كامل ترجمه شوند.
نامه به مجتهد اعظم، از بصره به سامره
به نام خداوند رحمان و رحيم «حق را بگويم: همانا اين نوشته خطاب به روح شريعت محمدى است، هرجا كه يافته شود، و هر جا كه ساكن باشد، و درخواستى است از سوى امت از تمامى نفوس پاكى كه به اين شريعت باور داشته و جهت تحقق آن به پاى مىخيزند، به هرسبب كه برخاسته باشند و به هرآنجا كه باليده، اعنى علماى اسلام. و ميل دارم اين تقاضا، گرچه خطاب به يك فرد است، درخواستى باشد از تمامى ايشان.»
«پيشواى دين، پرتو انوار ائمه، ستون عرش دين و زبان گوياى شرع مبين جناب حاج ميرزا محمد حسن شيرازى – خداوند قلمرو اسلام را به دست تو محفوظ دارد و دسيسۀ زنادقۀ لئيم را دفع فرمايد! -»
«خداوند تو را نايب اعظم حجت كبرى قرار داده، و تو را از بين همكيشان راستين برگزيده و زمام امور سياست امت را در كف تو نهاده تا طبق شريعت غرا اداره كنى و بدان وسيله حقوق ايشان را حفظ و قلوبشان را از خطا و ترديد نسبت به آن صيانت نمايى. و از ميان افراد بشر تو را، كه از وراث انبياء هستى، برگزيده تا عنان امور مردم را به دست گرفته و ايشان را در اين دنيا به سعادت و در آخرت به شادى روح رهنمون گردى. خداوند تو را بر اريكۀ رياست نشانده و چنان بر خلق برترى بخشيده كه تو را به نجات و دفاع از كشور ايشان و گواهى بر سنن پيشينيان قادر ساخته است.»
«و به درستى كه تمامى امت، خرد و كلان، ساكن و خانهبهدوش، وضيع و عالى خود را خاضعانه در اختيار قدرت والا و روحانى تو نهادهاند و به گاه اضطرار به سوى تو مىنگرند، و به هنگام گرفتارى و بلا به تو چشم مىدوزند و برآنند كه شادى و سعادت ايشان از توست، وسيلۀ رستگارى و نجاتشان تويى و امنيت و تحقق آمالشان به دست توست.»
سپس نويسنده چنين ادامه مىدهد «كه مردم ايران به سبب ستمهايى كه تحمل كردهاند و به علت چشمانداز آتيۀ كشور خود به نوميدى دچار آمدهاند. «بيت الدين» به كفار فروخته شده و توسط آنان لگدمال گرديده است. امّا، مردم به سبب فقدان رهبرى دچار آشفتگى، تفرقه و ناتوانى هستند و زمزمۀ بيدينى آغاز مىكنند. زيرا هيچ اشارت و رهنمودى از سوى مجتهدى ايشان، بحق، به عنوان دليل و رهبر خود در تمامى امور مربوط به سعادت اسلام مىانگارند، فرانمىرسد. سيد مىافزايد كه «آنان بحق برآنند كه سخن جامع از آن توست، سخنى كه مىتواند ايشان را متحد سازد؛ حجت قاطع تو راست و امر تو نافذ است و حكم تو را معاندى نيست و اگر بخواهى قادرى به اداى كلمهاى آحاد پراكندۀ آنان را متحد كنى… و بدينوسيله قلوب دشمنان خداوند و آنها را مملو از بيم سازى و ايشان را از شر زنادقه حفظ نمايى و ادبار و اختلافى را كه آنان را فراگرفته رفع كنى و از زندگى سخت به زيستنى راحت و پرنعمت رهنمونشان گردى. و بدينطريق اسلام توسط پيروانش حفاظت شده، به مقام والاى خود خواهد رسيد.»
سپس، چنين مىگويد:
«اى پيشواى اعظم: همانا كه عزم شاه متزلزل گشته، سيرتش تباه گرديده، مشاعرش ضعيف و قلبش فاسد شده است. وى از حكومت بر اين سرزمين، يا ادارۀ امور ملت، ناتوان است و زمام كل و جزء امور را به زنديقى گناهكار سپرده، غاصب و خودكامهاى كه پيامبران را آشكارا لعن مىگويد و به شريعت الهى بىاعتناست؛ آنكه روحانيون را بههيچ مىانگارد، علما را دشنام مىدهد، متقيان را مىتاراند و سادات گرامى را تحقير مىكند و با وعاظ بعينه پستترين آدميان رفتار مىكند؛ از اين گذشته، از هنگام بازگشت از فرنگ جسورتر شده آشكارا شراب مىنوشد، با كفار معاشرت مىكند و نسبت به ابرار و پارسايان خصومت مىنمايد. اين رفتار خصوصى اوست؛ امّا، علاوه بر اين، بخشى عظيم از سرزمين ايران و منابع آن، يعنى معادن، راههاى منتهى به آنها، طرق ارتباطى آنها با ثغور كشور، مسافرخانههايى كه قرار است در جوار اين شريانهاى گستردۀ ارتباطى كه در سراسر كشور توسعه خواهند يافت ساخته شوند و باغات و مزارع همجوار را به دشمنان دين فروخته است.
همچنين رود كارون، و مهمانخانههايى كه در سواحل آن تا سرمنشاء رود احداث خواهند گرديد، باغات و مزارع همجوار، بزرگراه اهواز به تهران با عمارات، مهمانسراها و باغها و مزرعههاى اطراف آن؛ نيز امتياز تنباكو با مراكز عمدۀ كشت و پرورش آن، منازل نگهبانان، باربران و فروشندگان در هرآنجا كه باشند؛ ايضا تاكستانها و محصول انگور را براى تهيۀ شراب، با دكاكين و كارخانجات و ماشينهاى شرابسازى وابسته اين صنعت را در سراسر ايران [به بيگانگان] واگذار كرده و به همين ترتيب صابون، شمع و شكر و كارخانجات آنها را. و سرانجام بانك است: و چگونه درك مىكنى مسئله بانك را؟ مفهوم آن تسليم كامل زمام حكومت به دشمن اسلام، ملت را برده خصم كردن و تسليم ايشان و تمامى قلمرو و اختيارات است به دشمن بيگانه.
«سپس، اين خائن نادان جهت اسكات ملت به برهانى واهى چنين وانمود كه اين موافقتنامهها موقتى بوده و اين معاهدات تنها براى دورهاى محدود، كه از صد سال متجاوز نخواهد بود، منعقد گرديدهاند.
خداوندا، چه برهانى كه سستى آن حتى خائنين را متحير ساخت!»
«پس از آن، تتمه را به عنوان بهايى براى سكوت و ترضيۀ روسيه – اگر فى الواقع اين كشور به سكوت رضا دهد – به آنان پيشنهاد كرد؛ يعنى مرداب رشت، رودخانههاى طبرستان و جادۀ انزلى به خراسان را با منازل، مهمانسراها و مزارع وابسته بدان. امّا، روسيهروى خود را گردانيده، اين پيشنهاد را رد كرده و از پذيرفتن چنين هديهاى امتناع نمود؛ زيرا اين كشور برآنست كه در صورت عدم لغو اين توافقنامهها و معاهدات – يعنى معاهداتى كه شامل انقياد كامل مملكت پادشاهى ايران به آن دشمن ستيزهجوست – خراسان را به كشور خود ضميمه كرده آذربايجان و مازندران را اشغال كند. چنين است نخستين پيامد سياستهاى اين مجنون!»
«فى الجمله، اين جانى ايالات ايران را بين قدرتها به حراج گذاشته و در كار فروش سرزمينهاى اسلام و منزلگاه محمد (ص) و خاندان وى به بيگانگان است. امّا، به سبب خستطبع و دنائت فطرتش اين سرزمينها را به مبلغى ناچيز و دراهمى معدود مىفروشد. – بله، چنين است هنگامى كه لئامت و آز با خيانت و حماقت مىآميزد!»
«و تو اى پيشوا، اگر نخواهى به ملت مدد كنى و آنان را وحدت كلمه بخشيده و به اقتدار شرع مقدس ايشان را از چنگال اين بزهكار وارهانى، همانا كه بلاد اسلام به زودى تحت سيطرۀ اجانب قرار خواهد گرفت كه به ميل خود بر آنان فرمان رانده و هرآنچه بخواهند مىكنند. اى رهبر، اگر اين فرصت را از دست بدهى، و اين مصائب در حيات تو به هم رسد، به درستى كه پيشينۀ نيكى از خود در دفتر زمان و صفحۀ تاريخ باقى نخواهى گذارد. و تو مىدانى كه علماى ايران و مردم آن سامان، با روحى جريحهدار و قلبى آزرده، بالاتفاق اشارتى از تو را منتظرند و سعادت خود را در آن ديده، نجات خويش را از آن مىطلبند. پس چگونه درخور است مردى كه خدايش چنين قدرتى بخشيده، از بذل آن دريغ ورزد يا آن اقتدار را بىمصرف گذارد؟»
«پس، من به عنوان فردى خبير و بصير به آن جناب اطمينان مىدهم كه حكومت عثمانى از تلاش شما خرسند شده و شما را در اين طريق مدد خواهد كرد، زيرا نيك مىداند كه دخالت اروپائيان در ايران و سلطه آنان بر اين كشور، مطمئنا به حال مملكت وى زيانبار خواهد بود. بهعلاوه، تمامى وزرا و امراى ايران به شنيدن كلمهاى از سوى شما در اين باب، شادمان مىگردند و مشاهده خواهيد كرد كه كل آنان باطنا از اين حوادث بيزار و ذاتا از اين توافقات متنفرند، و سعى شما به آنان مجال مىدهد كه
آنها را ابطال كرده و يحتمل بتوانند اين شر آز و طمع را كه بدان رضايت داده شده فرونشانند… پس، همه چيز از تو، به دست تو و به سوى توست و تو نزد خدا و خلق مسئول همه چيز هستى…»
«بىشك آن پيشواى مردم شنيده است كه سردمداران كفر و اعوان شرك با آن دانشمند فاضل و متقى، حاجى ملا فضل اللّه دربندى، چه كردهاند؛ و عن قريب خواهد شنيد آنچه را كه اين افراد بىوجدان و بيرحم بر مجتهد فاضل، متقى و صادق، حاجى سيد على اكبر شيرازى وارد آوردهاند.
همچنين آگاه مىگرديد كه چه كشتار، ضرب و شتم، غل و زنجير و حبسهايى كه بر مدافعان ملك و دين هموار گشته است. ميرزا محمد رضا كرمانى، آن جوان متقى كه به دست آن مرتد [، امين السلطان،] در زندان به قتل رسيد، و فاضل كامل حاج سياح (محلاتى) و دانشور اديب ميرزاى فروغى و اديب نجيب ميرزا محمد على خان و عالم قانونگذار اعتماد السلطنه و ديگران قربانيان چنين جناياتى بودند.»
«در باب سرگذشت خودم و آنچه آن ستمگر با من كرد… آن بىوجدان فرمان داد مرا، در حاليكه در شاه عبد العظيم متحصن و شديدا بيمار بودم، در ميان برف و در شرايطى چنان موهن و خفتبار كه بدتر از آن متصور نيست، تا پايتخت بر خاك كشند (و اينهمه پس از نهب و غارت من بود.) انا للّه و انا اليه راجعون.»
«پس از آن، اعوان بدبخت او مرا، بهرغم بيمارى، بر اسبى لخت نشانيده، در غل و زنجير و در ميان برف و بوران به معيت عدهاى سوار تحت الحفظ به خانقين فرستادند. و او قبلا به والى آنجا نوشته بود كه مرا به بصره منتقل سازد، چه نيك مىدانست كه اگر مرا به حال خود واگذارد به نزد تو آمده، از اعمال وى و وضعيت مردم [ايران] آگاهت ساخته و آنچه را از افعال شرارتآميز اين كافر بر سرزمينهاى اسلامى رفته است بازگفته و تو را به يارى مسلمين برخواهم انگيخت. زيرا قطعا مىدانست كه اگر به ديدارت توفيق يابم، ديگر تداوم وزارتش، كه ويرانى بلاد، هلاك عباد و اعلاء كلمۀ كفر است، ميسر نخواهد بود… و لئامت و گناهش افزون گشته، به نيت انحراف قيام عمومى و اسكات خشم مردم، آنان را كه شور و شوق مذهبى و حبّ وطن به دفاع از حريم اسلام و حقوق مردم
برانگيخته بود، به فرقۀ بابيه منتسب نمود. همچنين وى – خداوند زبانش را ببرد – بين مردم شايع ساخت كه مرا سنّت نكردهاند. – واى بر اسلام! اين چه عجزى است؟ اين چه وهنى است؟ چگونه ممكن است صعلوكى دونپايه، و احمقى ذليل بتواند مسلمين و بلاد ايشان را به ثمن بخس دراهمى معدود بفروشد، علما را تحقير كند، به اولاد پيامبر توهين نمايد و بر سادات آل على چنين افترا بندد؟ آيا هيچ دستى قادر نيست كه اين بيخ شر را برآورد و خشم مسلمين را بنشاند و انتقام اخلاف پيامبر بزرگ خدا (ص) را بستاند؟»
«پس، هنگامى كه خود را از آن حضرتعالى دور ديدم، از بيان شكايات خود احتراز جستم… امّا، هنگامى كه عالم مجتهد، حاج سيد على اكبر، به بصره آمد به من تأكيد فرمود كه نامهاى به آن قائد اعظم نوشته، و اين وقايع و مصائب را مطرح سازم؛ در امتثال فرمودهاش شتاب كرده، مىدانستم كه خداوند به دست شما اين امر را به انجام خواهد رسانيد. السلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته.»
در واقع، اميد و انتظار سيد جمال الدين بيهوده نبود، زيرا به ظاهر همين نامه مجتهد بزرگ، حاجى ميرزا حسن شيرازى، را به صدور فتواى تحريم تنباكو تا لغو آن امتياز منفور واداشت. اين فتوا بود كه به خشم و نفرت مردم تقدس مذهبى بخشيده و به آن توان غلبه بر شاه، امين السلطان، دول خارجى و صاحبان امتياز را اعطاء نمود. از جمله نتايج غايى اين رخدادها قتل ناصر الدين شاه و امين السلطان، خواست موفقيتآميز قانون اساسى كه تنها در پرتو وحدت روحانيت و مردم ميسر گرديد و تمامى آن مبارزۀ خطيرى بود كه ايران را طى چهار سال گذشته به جنبش و تكان درآورد و تاريخ آن در صفحات آتى پيگيرى خواهد شد.
تذكرات محمد رشيد در ضميمۀ اين مكتوب نيز درخور نقل است. آن تذكارها بدين قرارند:
«اين مراسله روح قهرمانى و احساسات را در آن عالم بزرگ برانگيخت و او كه صاحب نفوذ معنوى عظيمى بر مردم ايران بود، فتوايى به تحريم كاشت و استعمال تنباكو صادر كرد. علما اين فتوا را به سرعت منتشر كردند و مردم چنان بدان گردن نهادند كه منقول است صبح فرداى رسيدن فتوا به تهران، هنگامى كه ناصر الدين شاه قليان طلبيد، هيچتنباكويى در قصر نمانده همه را نابود كرده بودند.
شاه با حيرت سبب را جويا شد و بدين ترتيب از فتواى آيت اللّه ميرزا حسن شيرازى مطلع گرديد. در پاسخ پرسش شاه كه چرا نخست از وى رخصت نخواستهاند، گفته شد كه «اين مسئلهاى مذهبى است و نيازى به چنين رخصتى ندارد.» در پى اين ماجرا شاه بالاجبار امتياز را لغو كرده، جهت ترضيۀ شركت انگليسى ملزم به پرداخت نيم ميليون پاوند غرامت گرديد. بدين قرار سيد جمال الدين توانست با مرتفع ساختن عاملى كه به سلطۀ انگليس بر ايران مىانجاميد، يعنى امتيازاتى كه در نامهاش برشمارده بود، ايران را از آن بليه وارهاند. مردان و علماى حقيقى اينچنين هستند.
«اكنون ميزان نفوذ روحانيت بر مردم ايران كاملا آشكار است و اين نفوذ به حدى است كه حكومت را تغيير داده و از رژيمى استبدادى به حكومت قانون اساسى تبديل كرده است. اين واقعه شايد نخستين هشدار به علما بود تا بدانند كه اوضاع در دست ايشان است. بااينوجود، طلايهدار اين انقلاب سيد جمال الدين بود؛ بعينه در انقلاب مصر كه «انجمن» وى عامل نخستين تلاشها جهت مقاومت در برابر اسماعيل پاشا و انهدام قدرت وى و همچنين برانگيختن روح ترقيخواهى در «توفيق» بود، چندانكه وى سيد و حاميانش را اطمينان داد كه در صورت دستيازى به سلطنت مجلس نمايندگان را تأسيس و ساير اصلاحات را عملى سازد؛ گرچه، بعدها دخالت ارتش در سياست تمامى اين نقشهها را ناكام گذارد.
«توفيق علما در منع دخالت بيگانه در ايران، كه معلول مساعى و دلالتهاى سيد بود، نه تنها نشان از آن داشت كه قدرت روحانيت و مردم، فوق اقتدار شاهان است، كه اين هشدار بعدها با كشته شدن ناصر الدين شاه به دست تنى از پىپسران سيد تكميل گرديد.
امّا، سيد نه از واداشتن آن عالم بزرگ و ساير علما به مقاومت در برابر شاه و صدراعظم، و نه از توفيق خود در اين امر رضا داشت. لهذا، از بصره به اروپا رفته باب انتقاد شفاهى و كتبى [از سلطنت ايران را] گشوده، ماهنامۀ دو زبانۀ «ضياء الخافقين» را تأسيس، يا به عبارتى به تأسيس آن مدد كرده، و در هرشماره مقالهاى پيرامون اوضاع ايران، به امضاى «سيد» يا «سيد حسينى»، منتشر ساخت. تشريح اوضاع مصر نيز در شمار مهمترين مقالات وى قرار دارند.
سيد در مقالاتش حكومت و شاه ايران را بىوقفه آماج انتقاد قرار داد، تا آنجا كه وزيرمختار ايران در لندن جهت جذب و اسكات وى مبلغ عظيمى رشوه پيشنهاد كرد. سيد در پاسخ آن وزيرمختار گفت: «هيچچيز مرا رضا نمىسازد، مگر آنكه شاه كشته شده، شكمش پاره شده و به گور سپردهشود.» كلام سيد اين اعتقاد را كه ناصر الدين شاه به دست يكى از پيروان وى به قتل رسيده، تقويت مىكند.
مؤلف به اين نتيجه مىرسد كه «در اينجا ما بايد برخى عبارات سيد در باب ايران را، كه در ضياء الخافقين مندرج است، نقل كرده وى را در تاريخ جاودان سازيم.» اين مقاله همان است كه در دومين شمارۀ آن نشريۀ ادوارى، منطبعۀ اوّل مارس ۱۸۹۲، به رشتۀ تحرير درآورده و در آن مؤكدا از علما درخواست شد كه شاه را سرنگون ساخته و خود را وقف منافع مردم كنند.
قالۀ موردنظر خطاب به شمارى از علماى طراز اوّل ايران است كه در ابتداى اثر حاضر به ايشان اشاره رفت. آنان مجتهدان بزرگ كربلا، يعنى حاجى ميرزا محمد حسن شيرازى، حاج ميرزا حبيب اللّه رشتى، حاجى ميرزا ابو القاسم كربلايى، آقا حاجى ميرزا جواد تبريزى، حاجى سيد على اكبر شيرازى، حاجى شيخ هادى نجمآبادى، ميرزا حسن آشتيانى، صدر العلماء، حاجى آقا محسن عراقى، حاجى شيخ محمد تقى اصفهانى، حاجى ملا محمد تقى بجنوردى و برخى ديگر هستند كه در مقاله مشخص نگرديده [و از ايشان چنين ياد شده: «ساير رهبران ملت و رؤساى دين و علماى بزرگوار كه نايبان ائمۀ طاهرين هستند.»]
سيد جمال الدين مقالۀ خود را با تأكيد بر خطرى كه ممالك مسلمان با آن روبرو بودند، يعنى حرص و آز قدرتهاى اروپايى، آغاز و اعلام مىكند كه علما مانع عمده بر سر راه طرحهاى شوم اين قدرتها هستند. هرجا كه قدرت علما توسط حكومت محدود يا منكوب شده، مانند هند و ماوراء النهر، اروپائيان به سهولت توانستهاند در امور كشور مداخله كرده و سرآخر آن را تحت انقياد درآوردند. امّا، به عكس، توان كشورى چون افغانستان در مقاومت مكرر مقابل انگليسها، مرهون نفوذ علماى آن سامان بوده است. در دنبالۀ مقاله، سيد سياست ناصر الدين شاه را چنين وصف مىكند:
«هنگامى كه اين شاه، اين شرير گناهكار، زمام پادشاهى [ايران] را به دست گرفت، بهتدريج به نقض حقوق علما، تنزل مقام آنها و هدم نفوذ ايشان آغاز كرد و از فرط تعلقى كه به استبداد و توسعۀ دايرۀ ظلم و جور دارد، نفوذ كلمۀ علما را با اوامر و نواهى خود محدود كرده، آنان را به خوارى تمام از بلاد تبعيد كرده نگذاشت به ترويج دين قيام كنند. گروهى را از اوطان خود به كانون فتنه و فساد، تهران، آورده به عنف سكونت داد. همينكه ميدان را تهى يافت، بندگان خدا مقهور ساخت، بلاد را ويران كرد، از هرسياهكارى ابا ننمود و هرگناهى را علانيه مرتكب گرديد. آنچه از خون فقرا و بيچارگان مكيده بود صرف هوا و هوس خود كرد اشك از ديدگان يتيمان جارى نمود. واى بر اسلام!


























































































