عبدالله مستوفی، نویسندهی کتاب ارزشمند «شرح زندگانی من»، در خاطرات خود به ماجرای تحریم تنباکو و فضای اجتماعی آن روزگار پرداخته است. آنچه در ادامه میخوانید، بازخوانی و نقل روایت او از این رویداد مهم تاریخ معاصر ایران است. خالدین بهصورت کلی و جزئی به وقایع، شخصیتها و جریانهای تاریخ معاصر ایران میپردازد و برای مطالعهی بیشتر میتوانید به صفحهی تاریخ معاصر مراجعه کنید.
در ايام نقاهت من كه مرض معالجه شده ولى دروبيرون نميرفتم، رژى تنباكو و توتون شروع بعمليات كرد. در مسافرت اخير ناصر الدين شاه بفرنگ، در لندن، دادن امتياز انحصارى معاملۀ توتون و تنباكو در ايران بكمپانى انگليسى خواسته شده و ناصر الدين شاه مذاكرات مقدماتى آنرا تمام كرده بود. اين دو ساله را صرف چگونگى نوشتن امتيازنامه و تدارك مقدماتى اين كار و دادن تشكيلات براى ادارۀ آن كرده بودند و در اينوقت عمل شروع شد.
مردم خيلى از اين پيشآمد بخصوص از اجبار افراد بفروش تنباكو و توتون خود نگران شدند و زمزمۀ نارضامندى عمومى بلند شد. دولت مجلسى تشكيل داد و جمعى از علماء را دعوت كرد. در اينروز ميرزا سيد على اكبر تفرشى كه يكى از علما بود، علنا بر ضد اين موضوع برخاست و ركگوئىهاى سيد در اين مجلس قدرى از نزاكت خارج شد. آقا سيد عبد اللّه بهبهانى كه ميخواست سيد قدرى ملايمتر حرف بزند، بتهمت طرفدارى از دولت گرفتار گرديد. مردم كه تا اينوقت از حقيقت امر بىاطلاع بودند، همينكه بمعناى امتياز انحصارى پى بردند، از صاحباختيارى خارج مذهب در خريد و فروش يكى از مواد محتاجاليه عامه، رنجيده و با بيانات اغراقآميز، اين عمل دولت را طرف نقادى قرار دادند و يكچند كار فشار بر تجار توتون و تنباكو دچار وقفه شد.
همينكه مجددا خواستند تعقيب كنند، يك صورت سؤال استفتاء و جوابى منتسب بحاجى ميرزا حسن شيرازى مقلد عموم شيعه، بعد از ظهر روز جمعهاى ناگهان در شهر منتشر گرديد. سؤال آن بهمان طرزهاى معمولى بود كه به حجت الاسلاما مرجع الاناما شروع و سپس از استعمال توتون و تنباكو با وضع حاضر سؤال و در آخر با جملۀ مستدعى است حكم اللّه را بيان فرمائيد، ختم ميشد. جواب آن كلمهبكلمه بقرار ذيل بود:
«اليوم استعمال توتون و تنباكو باىّ نحو كان در حكم محاربه با امام زمان است» در ظرف دو سه ساعت چندين هزار نسخه از اين سؤال و جواب برداشته شده و دستبدست ميگشت ولى هيچكس دعوى ديدن اصل آن را نداشت. همه ميگفتند از روى سواديكه از روى نسخۀ اصل بوده است سواد برداشتهاند. معهذا عبارت جواب طورى مختصر و منسجم و بىسوسه و صريح تنظيم شده بود كه هيچكس در صحت انتساب آن بميرزاى شيرازى مجتهد مرجع تقليد مردم ايران و شيعههاى عتبات و حتى هندوستان كه در سامره نشسته و از اين سؤال و جواب بيخبر بود، شكى نداشت.
از فردا صبح ابتدا در قهوهخانههاى شهر و بعد در همهجا قليان را ترك گفتند. حتى پيرزنها هم از عادت قديمى خود يعنى كشيدن قليان صرفنظر كردند. در ظرف يكى دو روز طورى شد كه اگر كسى هم ميدانست اين سؤال و جواب جعلى است، جرأت كشيدن قليان و سيگار در مرآ و منظر عموم نداشت و مردم چنان عصبانى بودند كه او را طرف حمله قرار ميدادند.
دولت ابتدا سخت جا خورد و در چند روزۀ اول اقدامى نكرد، وقتى به بىاصلى سؤال و جواب پى برد كه كار ترك استعمال توتون و تنباكو بمنتهى درجه رسيده بود و با هيچ بيانى نتوانست مردم را متقاعد كند. امين السلطان كه ام الفساد دادن اين امتياز معرفى شده بود، بعلماى تهران مراجعه كرد و از آنها خواست كه مجعول بودن اين سؤال و جواب را بنويسند. آنها جواب گفتند چرا از اين پيشامد استفاده نميكنيد و امتياز را لغو نمينمائيد؟
ناصر الدين شاه رئيس آنها حاجى ميرزا حسن آشتيانى را بتبعيد تهديد كرد. ميرزا منتظر اجراى تهديد نشد و خود سوار الاغش شد كه از شهر بيرون برود. عامه خبر شدند و جلو ميرزا را با ذكر.
| يا غريب الغرباء! | ميرود سرور ما |
گرفتند و مانع مسافرت او گشتند. يكروز صبح چهار پنج هزار نفر كه اكثر آنها يك نيم ذرعى چهلوار را از ميان پاره كرده كفنوار بگردن انداخته بودند، بسمت ارگ هجوم آوردند.
نايب السلطنه با سران لشكر از عمارت خورشيد (محل سردر عمارت وزارت دارائى امروز) بيرون آمد كه با نفاذ شاهزادگى مردم را آرام كند، بخرج كسى نرفت. حتى مهدى گاوكش و حاجى معصوم ميدانى كه سردستۀ جماعت بودند، جوابهاى خشن و حتى دشنام هم باو دادند. نايب السلطنه بداخلۀ عمارت عقبنشينى كرد ولى اين كار مانع آن نشد كه آقا بالا خان معين نظام (سردار افخم بعدى) بسربازهاى قراول، امر بآتش دهد.
بر اثر اين شليك مردم متفرق شدند در حالتيكه عدهاى كشته و زخمى در خيابان بابهمايون جا گذاشته بودند.
مردم فرار كردند ولى بر مقاومت منفى، يعنى نكشيدن قليان و سيگار، افزودند.
دولتيان بخود ميرزاى شيرازى مراجعه كردند و خواستند كه در مجعول بودن سؤال و جواب چيزى بنويسد، او هم مثل ملاهاى تهران جواب گفت از اين پيشآمد استفاده كنيد و امتياز را لغو نمائيد. بالاخره دولت دانست كه با مردم ستيزه نميتواند كرد، ناچار وارد مذاكره در الغاى قرارداد امتياز گشت.
در اينروزها اين اشعار عاميانه را در كوچهها ميخواندند.
| مـن خـانـم قـلـيـانكشم | |
| از بــهــر قـلـيـان نـاخـوشـم | |
| بنگر برخت مشمشم | |
| بـرخـيـز و قـلـيان را بيار. | |
| ميرزا كه داده حكم جنگ | |
| بــا گــولـه و تـوپ و تـفـنـگ | |
| مشدى والدنك و درنگ؟ | |
| بـرخـيـز و قـلـيان را بيار. | |
| فرنگى گفته من موشم | |
| دنـگى نزن تو گوشم | |
| كيسه تنباكو بدوشم | |
| ميرم فرنگ ميفروشم. | |
و بالاخره وقتى خبر الغاى امتياز در شهر منتشر شد.
| بامين السلطان بگو سرت سلومت | رئيس تنباكوت… دراومد |
الغاى اين قرارداد اولين قرض دولت ايران را بخارجه تشكيل داد زيرا قرار بر اين شد كه دولت انگليس خرج و خسارت كمپانى را بپردازد و در عوض دولت ايران بآن دولت سندى بدهد و اصل و فرع آنرا چند ساله بپردازد. چون اين مذاكرات بين امين السلطان
و سفارت انگليس و نمايندۀ كمپانى قطع و فصل شد، سروصدائى از اين حيث بلند نگرديد و مردم كه بعد از دو ماه قليان نكشيدن بمقصود خود رسيده و سر خر خارجى را در معاملات داخلى خود از بين برده بودند، كارى بشرايط الغاى اين امتياز نداشتند. همينكه از لغو شدن قرارداد اطمينان حاصل كردند، داد دلى از دود قليان گرفتند و زندگانى بحال طبيعى برگشت.
عيد نوروز رسيد، بعد از سيزدۀ عيد شاه از راه قم سفرى بعراق و بروجرد رفت و در اواخر محرم ۱۳۱۰ از راه ساوه مراجعت كرد و يكسر بسلطنتآباد و از آنجا بواسطۀ شيوع مرض وبا در تهران و حولوحوش بشهرستانك رفت.


























































































