• امروز : یکشنبه, ۳ تیر , ۱۴۰۳
می خواستم او را نصیحت کنم اما او ...

یک پاکت پر از پول نقد برای هادی

  • کد خبر : 5422
یک پاکت پر از پول نقد برای هادی

دوستی من با هادی ادامه داشت زمانی که هادی در منزل ما کار می کرد او را بهتر شناختم بسیار فعال و با ایمان بود حتی یکبار هم ندیدم که در منزل ما سرش را بالا بیاورد . چندبار خانم من که جای مادر هادی بود برایش آب آورد . هادی فقط زمین را نگاه […]

دوستی من با هادی ادامه داشت زمانی که هادی در منزل ما کار می کرد او را بهتر شناختم بسیار فعال و با ایمان بود حتی یکبار هم ندیدم که در منزل ما سرش را بالا بیاورد . چندبار خانم من که جای مادر هادی بود برایش آب آورد . هادی فقط زمین را نگاه می کرد و سرش را بالا نمی گرفت . من همان زمان به دوستانم گفتم من به این جوان تهرانی بیشتر از چشمان خودم اطمینان دارم . بعد از آن با معرفی بنده ، منزل چند نفر از طلبه ها را لوله کشی کرد . کار لوله کشی آب در مسجد را هم تکمیل کرد. من و هادی خیلی رفیق شده بودیم . دیگر خیلی از حرف هایش را به من میزد . یکبار بحث خواستگاری پیش آمد . رفته بودیم منزل یکی از سادات علوی . آنجا خواسته بود که همسر آینده ش پوشیه بزند ؛ ظاهرا سر همین موضوع جواب رد شنیده بود .جای دیگری هم صحبت کرد . قرار بود بار دیگر با پدرش به خواستگاری برود که دیگر نشد . این اواخر دیگر در مغازه ی چای هم میخورد؛ این یعنی خیلی به ما اطمینان پیدا کرده بود . یکبار با او بحث کردم که چرا برای کار لوله کشی پول نمی گیری خب نصف قیمت دیگران بگیر تو هم خرج داری . هادی خندید و گفت خدا خودش میرسونه . سرش داد زدم و گفتم یعنی چی خدا خودش میرسونه ؟ با لحنی تند گفتم بالاخره ما هم بچه آخوند هستیم و این روایت ها را شنیده ایم اما آدم باید برای کار و زندگي اش برنامه ریزی کند . تو پس فردا میخواهی زن بگیری . هادی لبخند زد و گفت : آدم برای رضای خدا باید کار کند. اوستا کریم هم هوای ما را دارد . هر وقت احتیاج داشتیم برایمان میفرستد . من فقط نگاهش می کردم یعنی که حرفت را قبول ندارم . هادی هم مثل همیشه فقط می خندید. بعد مکثی کرد و ماجرای عجیبی را برایم تعریف کرد . باور کنید هربار یاد این ماجرا می افتم حال من عوض می شود .
آن شب هادی گفت : حاج باقر یک شب تو همین نجف مشکل مالی پیدا کردم و خیلی به پول احتیاج داشتم . آخرشب مثل همیشه رفتم توی حرم و مشغول زیارت شدم . اصلا هم حرفی درباره‌ی پول با مولا نزدم . همین که به ضریح چسبیدم یک آقایی به سرشانه ی من زد و گفت آقا این پاکت مال شماست. برگشتم و دیدم یک آقای روحانی پشت سر من ایستاده . او را نمی شناختم . بعد هم بی اختیار پاکت را گرفتم . هادی مکثی کرد و ادامه داد بعد از زیارت راهی منزل شدم . در خانه پاکت را باز کردم. با تعجب دیدم مقدار زیادی پول نقد داخل آن پاکت است .
هادی دوباره به من نگاه کرد و گفت : حاج باقر همه چیز زندگی من و شما دست خداست. من برای این مردم ضعیف ولی با ایمان کار میکنم . خدا هم هروقت احتیاج داشته باشم برایم میگذارد توی پاکت و می فرستد .
خیره شدم توی صورتش . من می خواستم او را نصیحت کنم اما او واقعیت اسلام را به من یاد داد . واقعا توکل عجیبی داشت ‌. او برای رضای خدا کار کرد . خدا هم جواب اعمال خالص او را به خوبی داد . بعدها شنیدم که همه از این خصلت های هادی تعریف می کردند . این که کارهایش خالصانه برای خدا انجام میداد یعنی برای حل مشکل مردم کار می کرد اما برای انجام کار پول نمی گرفت.
منزل هادی نیز ، محل رفت و آمد دوستان ایرانی شده بود ‌. در ایام اربعین خانه را برای اسکان زائران آماده می کرد و خودش مشغول پخت و پز و پذیرایی از زائران اباعبدالله الحسین علیه السلام می شد . او در تمام کارهایش اخلاص داشت .

شنیدم مسجدی هست که در آنجا برای اعزام به سوریه ثبت نام میکنند
لینک کوتاه : https://khaledin.com/?p=5422
  • نویسنده : حاج باقر شیرازی
  • منبع : کتاب پسرک فلافل فروش

خاطرات مشابه

21خرداد
دستگیری قاچاقچی ها در ایام اوجگیری فتنه 88
ساعات پایانی شب بود که کار ما آغاز شد

دستگیری قاچاقچی ها در ایام اوجگیری فتنه 88

ثبت دیدگاه