• امروز : شنبه, ۵ خرداد , ۱۴۰۳
وصیت شهید داوود ابراهیمی به مادرش

یک روز به شما خبر می‌رسد که این پاها چه کار کردند

  • کد خبر : 4834
یک روز به شما خبر می‌رسد که این پاها چه کار کردند

پسرم ، شهید داوود ابراهیمی در مدرسه از جهت ورزش و قرآن و از جهت علمی تقریبا نمونه بود . در آن دوران ، با تایید دیگران و لطف دیگران ، این حقیر به عنوان یکی از اعضای انجمن اولیاء و مربیان مدرسه‌شان انتخاب شده بودم . در آن زمان این عزیزمان در مدرسه شان […]

پسرم ، شهید داوود ابراهیمی در مدرسه از جهت ورزش و قرآن و از جهت علمی تقریبا نمونه بود . در آن دوران ، با تایید دیگران و لطف دیگران ، این حقیر به عنوان یکی از اعضای انجمن اولیاء و مربیان مدرسه‌شان انتخاب شده بودم . در آن زمان این عزیزمان در مدرسه شان ، در مسابقات قرآن و همچنین در مسابقات علمی اول شده بود . همچنین در درس هایش هم شاگرد اول شده بود . آن زمان من مادر شهید نبودم ولی به عنوان خواهر شهید و اولین خانواده شهید آن مدرسه بودم . به همین دلیل از من درخواست کردند و گفتند که شما هدایای دانش آموزان و جوایزشان را به ایشان بدهید . در آن جلسه داوود جان و بعضی دوستانش آمدند و ما هدایا را دادیم .

بعد از شهادت داوود جان ، یکی از همرزم هایش آمد و برای من تعریف کرد و گفت :
{وقتی که ایشان شهید شد ، ما داشتیم پیشروی می‌کردیم . امکان بازگرداندن پیکر شهید وجود نداشت . تنها کاری که می‌توانستیم بکنیم این بود که من محتویات جیب هایش را بردارم .}
به این ترتیی از داخل جیبش چند تا یادداشت برداشته بودند و برای ما آوردند . وقتی دوستانش بعد از عملیات به مرخصی آمده بودند ، آن یادداشت ها را برای ما آوردند . وقتی یادداشت ها به دست ما رسید آغشته با خون شهید بود . من آن یادداشت را خواندم و دیدم که در یکی از آنها نوشته شده :
{ مادرم! از قول من ، از همکلاسی هایم و از اولیای مدرسه حلالیت بطلبید . }

من برای عمل به وصیت شهید ، به مدرسه رفتم و آنجا به مدیر و اولیای مدرسه گفتم که چنین یادداشتی در بین یادداشت های داوود هست و من آن را آوردم برای شما . مدیر مدرسه و دفتردار مدرسه و دیگران ، همه گفتند : { آقا داوود شاگرد نبود ، دانش آموز نبود ، بلکه معلم ما بود . وقتی وارد دفتر مدرسه می‌شد ، خیلی مودب اجازه می‌گرفت ، با ما دست می‌داد و عرض ادب می‌کرد و موقع رفتن هم چند قدم عقب عقب میرفت و ما بر خودمان لازم می‌دانستیم که بلند بشویم و بدرقه اش بکنیم . }
یعنی ایقدر بچه با ادبی بود . خلاصه این صحبت ها را آن ها کردند و من از مدرسه بیرون آمدم . وقتی از مدرسه به طرف حیاط می آمدم ، احساس که یک نوجوانی از همین بچه‌های مدرسه دارد با من گام به گام می آید . ایستادم و پرسیدم با من کاری دارید ؟ بعد از سلام و احوال پرسی به من گفت : { آن روزی که شما داشتید به ایشان جایزه میدادید را یادتان است ؟ یادتان است که کتاب و تابلوی قرآنی داده بودید ؟ یادتان است که یک توپ والیبال بزرگ و خیلی زیبا و خیلی قشنگ داده بودید ؟ }
گفتم بله یادم است . گفت : { وقتی توپ را به ایشان دادید ، من خیلی منقلب و ناراحت شدم . آقا داوود قدش کوتاه‌تر از من بود . من سوم راهنمایی بودم و ایشان دوم راهنمایی بود . به همین دلیل ، زمانی که ایشان جایزه ها را گرفت و آمد کنار ما ، ناگهان من منقلب شدم و مشتم را گره کردم و از شدت ناراحتی در حالی که ایشان جلوی من داشت راه می‌رفت ، محکم با مشت زدم به پشتش . من توپ را دیدم و منقلب شدم و این کار را ناخواسته انجام دادم . وقتی منتظر عکس العمل آقا داوود بودم و توقع داشتم ایشان برگردد و بالاخره درگیری پیش بیاید ، دیدم ایشان برگشت و با کمال تواضع و خونسردی کامل به من گفت زدی ؟ خب بگو ببینم آیا حسودیت به این
توپ بود ؟ اگر بخاطر این توپ حسودی کردی ، من همین توپ را به تو میدهم ولی اگر حسودی ات به پاهای من بوده ، این کار که کاری نیست . من ورزش کردم و این توپ را گرفتم . یک روز به شما خبر می‌رسد و میفهمید که این پاها چه کار کردند . آن روزی که پیکر شهید داوود ابراهیمی را آورده بودند ، درب های مدرسه را بسته بودند چون جمعیت زیادی آمده بود . آن روز ، من رفتم بالای دیوار و از بالای دیوار نگاه می‌کردم . همانطور که از بالای دیوار نگاه می‌کردم ، دیدم که اطرافیانتان نمی‌گذاشتند شما درب تابوت را باز کنید . شما می‌گفتید : نه ، باز کنید . اما اطرافیان تان می گفتند نباید باز کنید . شما می‌گفتید درب تابوت را باز کنید ، من می‌دانم بچه‌ام پا ندارد . وقتی درب تابوت را باز کردند ، من از آنجا نگاه کردم و با خودم گفتم : آخ ! داوود آن روز گفته بود که یک روزی می‌فهمی این پاها کجا میروند و چه می‌کنند . }

دیدید که دست و پایم از هم جدا نشده بود
لینک کوتاه : https://khaledin.com/?p=4834
  • نویسنده : مادر بزرگوار شهید داوود ابراهیمی
  • منبع : خالدین

خاطرات مشابه

01اسفند
عملیات والفجر هشت به روایت حاج حسن نسیمی
محور جزایر مجنون در عملیات والفجر هشت

عملیات والفجر هشت به روایت حاج حسن نسیمی

29بهمن
رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند
روایتی از اعتقادات فرماندهان شهید گردان تخریب

رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند

29بهمن
ماجرای قرآن جیبی شهید حاج عبدالله نوریان
هدایا و نامه هایی که از پشت جبهه می آمد

ماجرای قرآن جیبی شهید حاج عبدالله نوریان

ثبت دیدگاه