• امروز : پنجشنبه, ۱۰ خرداد , ۱۴۰۳
تو را بخدا سوگند میدهم كه آنچه را از تو ميپرسم پاسخ بدهى

پیش بینی بُحَیراء از نبوت حضرت محمد صل الله علیه و آله

  • کد خبر : 4935
پیش بینی بُحَیراء از نبوت حضرت محمد صل الله علیه و آله

هر ساله عده ای از طایفه قریش براى تجارت به شام مي رفتند . شهر بصرى در آن زمان يكى از شهرهاى بزرگ شام و از مهم ترين مراكز تجارتى آن عصر بشمار ميرفت . در نزديكى اين شهر ، صومعه و كليسائى وجود داشت و مردى ديرنشين و ترسائى که گوشه گير بود به […]

هر ساله عده ای از طایفه قریش براى تجارت به شام مي رفتند . شهر بصرى در آن زمان يكى از شهرهاى بزرگ شام و از مهم ترين مراكز تجارتى آن عصر بشمار ميرفت . در نزديكى اين شهر ، صومعه و كليسائى وجود داشت و مردى ديرنشين و ترسائى که گوشه گير بود به نام بحيرا در آن كليسا زندگى ميكرد . مسيحيان معتقد بودند كه كتاب ها و علومى كه نزد دانشمندان گذشته آنان بوده ، دست به دست و سينه به سينه به بحيراء منتقل گشته است .
كاروان قريش هر ساله از كنار صومعه ی بحيرا عبور ميكردند و گاهى در آنجا منزل ميكردند ولی هيچگاه بحيراء با آنان سخنى نگفته بود .
اما اين بار ، همين كه كاروان قريش در نزديكى صومعه او منزل كردند غذاى زيادى براى آنان تهيه كرده و از ايشان پذيرائى كرد . اين كار بحيراء به این جهت بود كه وقتی در صومعه خويش بود ، كاروان قريش را در حالی که رسول خدا صلى الله عليه در ميانشان بود ، ديده بود . همچنین مشاهده کرده بود که لكه ابرى در آن بيابان بالاى سر رسول خدا صلى الله عليه و آله سايه افكنده بود و همچنان آمد تا بالای درختى كه کاروان در زیر آن درخت ایستادند .
بحيرا كه این صحنه را ديد از صومعه خود بیرون آمد و کسی را نزد كاروانيان فرستاد و گفت كه من براى شما طعامى فراهم كرده ‏ام و دوست دارم امروز تمامى شما ، خواه كوچك و بزرگ و آزاد و غلام ، و هرکس كه در كاروان است بر سر سفره من حاضر شويد .
يكى از كاروانيان گفت : اى بحيرا! بخدا امروز براى تو داستان تازه ای اتفاق افتاده است . زيرا تا کنون ، چندين بار ، ما از اينجا گذشته ايم ولی هيچگاه مانند امروز از ما پذيرائى نكرده اى !

جنگ رجيع در ماه صفر و در سى و ششمين ماه هجرت

بحيرا گفت : درست است ، اما از آنجا ‌که شما ميهمانيد ، من دوست دارم امروز نسبت به شما اكرامى كرده باشم و از اين رو طعامى آماده كرده ام و ميل دارم تمامى شما از آن بخوريد !
قرشيان به سوى صومعه راهب به راه افتادند اما تنها رسول خدا صلى الله عليه و آله را بخاطر اينكه سنش از همه كمتر بود ، در زير همان درخت که اثاثيه خود را آنجا گذاشته بودند ، بجاى گذاردند .
همينكه افراد كاروان يكى پس از ديگرى به صومعه راهب درآمدند ، بحيرا نگاهى به چهره يكايك آنان كرد ولی آن اوصافى كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله در كتاب ها ديده بود در آنان مشاهده نكرد .
به همین جهت ، پرسيد : كسى از شما جا نمانده ؟ گفتند : اى بحيرا ! كسانى كه برای آمدن بر سر سفره تو شایستگی داشتند ، آمدند . تنها كودكى كه از نظر سن كوچكترين فرد از افراد كاروان است به جاى مانده . بحيرا گفت : اين كار را نكنيد او را نيز به اينجا بياوريد . مردى از قريش گفت : به لات و عزّى سوگند ، آيا براى ما مایه ی سرافكندگى است كه پسر عبدالله بن عبد المطلب در ميان ما باشد !؟ اين را گفت و سپس برخاست و حضرت را با خود به آن انجمن برد و در كنار خويش بنشاند . بحيرا به دقت ، به چهره آن حضرت خيره شد و يك يك اعضاء بدن او را كه اوصافش را در كتابها ديده بود از زير نظر خود گذرانيد .
ميهمانان راهب كه همان كاروانيان بودند غذا را خورده و سفره بر چيده شد و دسته دسته از دير خارج شدند . بحيرا كه در تمام اين احوال محو تماشاى محمد صلى الله عليه و آله و حركات او بود ، برخاست و به نزدش آمد و گفت : اى پسر ! تو را به لات و عزى سوگند ميدهم كه پرسش هاى مرا پاسخ گوئى . بحيرا در سوگندى كه بلات‏ و عزى خورد ، منظورى نداشت جز اينكه ديده بود اهل كاروان به آنها سوگند مى‏خورند ولى رسول خدا صلى الله عليه و آله كه نام لات و عزى را شنيد ، فرمود : مرا به لات و عزى سوگند مده ، زيرا چيزى در نظر من از آن دو مبغوض‏تر نيست ! بحيرا گفت : پس تو را بخدا سوگند میدهم كه آنچه را از تو ميپرسم پاسخ بدهى ! حضرت فرمود : هر چه می خواهى بپرس !
بحيرا از زندگى خصوصى آن حضرت و خواب و بيدارى و ساير امورات شخصى او سؤالاتى كرد و رسول خدا صلى الله عليه و آله يك به يك را پاسخ فرمود . راهب آنها را با اوصافى كه در كتابها راجع به آن حضرت ديده بود مطابق ميديد . سپس به پشت سر آن جناب نظر كرده و مهر نبوت را ميان دو كتف او چنانچه ميدانست مشاهده كرد .
سؤالات ديرنشين تمام شد . آنگاه رو به ابو طالب كرده و گفت : اين پسر چه نسبتى با تو دارد ؟ ابو طالب گفت : فرزندم مي باشد . بحيرا گفت : او فرزند تو نيست و نبايد پدرش زنده باشد . ابو طالب گفت : فرزند برادرم است . بحيرا گفت : پدرش چه شد ؟ ابو طالب گفت : هنگامى كه مادرش او را حامله بود ، پدرش از دنيا رفت . بحيرا گفت : راست گفتى ، اكنون اين برادرزاده ات را به شهر و ديار خود باز گردان و او را از یهودی ها محافظت كن . به خدا اگر آنچه من نسبت به اين فرزند ديدم و اطلاع دارم ، آنان نيز بدانند و اطلاع پيدا كنند ، به او آسيبى ميرسانند . بدان كه كار اين برادرزاده ات بزرگ شود . پس هر چه زودتر او را به ديار خويش باز گردان .

میلاد امام جواد علیه السلام ، خط بطلانی بر عقاید واقفیه

ابو طالب به واسطه سخنى كه از بحيرا شنيده بود ، پس از اينكه از كار تجارت خويش فارغ گشت ، رسول خدا صلى الله عليه و آله را برداشت و به سرعت به شهر مكه بازگشت .

میگویند در همین سفر ، چند تن از اهل كتاب به نام هاى «زرير» و «تمّام» و «دريس» مانند بحيرا اوصاف‏ نبوت را در او مشاهده كرده و در صدد آسيب رساندن به آن حضرت بر آمدند . بحيرا كه از جريان مطلع شد آنان را از ادامه سفر منع كرده و متذكر شد كه كسى اجازه دسترسى به او نخواهد داشت . چندان در اين باره به آنان گفت تا ايشان را منصرف ساخته و باز گرداند .
رسول خدا صلى الله عليه و آله ، از آن پس در شهر مكه زیست و خداى تعالى در تمام احوال او را از پليدي ها و عادات زشت زمان جاهليت حفظ فرمود . تا آنجا كه وقتی آن حضرت بزرگ شد ، در تمام قريش مردى خوش خلق تر و بردبار تر و راستگو تر و در حفظ امانت و مروت و حسب و رفاقت و دورى كردن از فحش و بدگوئى بهتر از آن حضرت نبود و مردم مكه به آن حضرت ، لقب امين دادند .

لینک کوتاه : https://khaledin.com/?p=4935
  • نویسنده : عبدالملک بن هشام بن معافری مصری
  • منبع : سیره ی ابن هشام

خاطرات مشابه

24فروردین
يهوديان ما را به خروج شما مژده دادند و از صفات و شمايل شما براى ما گفتند
23فروردین
حکمت دوستی با امیرالمومنین علی (ع) در کلام رسول الله (ص)
فراری از دوستی با علی بن ابیطالب علیه السلام نیست

حکمت دوستی با امیرالمومنین علی (ع) در کلام رسول الله (ص)

22فروردین
ماجرای دعای پیامبر برای اهل بیتش به روایت عبدالله بن عباس بن عبدالمطلب
پروردگارا هر گونه زشتى و پليدى را از آنها دور كن و ايشان را تطهير و پاكيزه گردان

ماجرای دعای پیامبر برای اهل بیتش به روایت عبدالله بن عباس بن عبدالمطلب

ثبت دیدگاه