• امروز : شنبه, ۵ خرداد , ۱۴۰۳
عمر گفت : قرآنى كه همراه خود داريم ما را از آنچه بدان دعوت میكنى بی نياز مینمايد

وقایع پس از رحلت رسول اکرم به روایت سلمان فارسی

  • کد خبر : 4922
وقایع پس از رحلت رسول اکرم به روایت سلمان فارسی

ابان بن ابى عيّاش از سليم بن قيس نقل می‏كند كه گفت : از سلمان فارسى شنيدم كه چنين میگفت : هنگامى كه پيامبر اسلام صلى اللَّه عليه و آله از دنيا رفت و مردم آنچه میخواستند كردند ، ابوبكر و عمر بن خطاب و ابو عبيده جراح نزد مردم آمدند و با انصار به […]

ابان بن ابى عيّاش از سليم بن قيس نقل می‏كند كه گفت : از سلمان فارسى شنيدم كه چنين میگفت :
هنگامى كه پيامبر اسلام صلى اللَّه عليه و آله از دنيا رفت و مردم آنچه میخواستند كردند ، ابوبكر و عمر بن خطاب و ابو عبيده جراح نزد مردم آمدند و با انصار به مخاصمه برخاستند و آنان را با حجت و دليل على عليه السّلام محكوم كردند و چنين گفتند : اى گروه انصار ، قريش از شما به امر خلافت سزاوارترند . زيرا پيامبر صلى اللَّه عليه و آله از قريش است و مهاجرين از شما بهترند زيرا خداوند در كتابش ابتدا آنان را ذكر كرده و ايشان را فضيلت داده است . پيامبر صلى اللَّه عليه و آله هم فرموده است : « امامان از قريش‏اند ».
نزد على عليه السّلام آمدم در حالى كه پيامبر صلى اللَّه عليه و آله را غسل میداد . پيامبر صلى اللَّه عليه و آله به على عليه السّلام وصيّت كرده بود كه كسى غير او غسلش را بر عهده نگيرد . وقتى عرض كرد: يا رسول اللَّه ، پس چه كسى مرا در غسل تو كمك خواهد كرد ؟ فرمود : جبرئيل . على عليه السّلام برای غسل دادن هيچ عضوى (از اعضاى پیکر مطهر حضرت رسول اکرم ص) اراده نمیكرد مگر آنكه برايش گردانيده میشد .

وقتى علی علیه السلام ، پيامبر صلى اللَّه عليه و آله را غسل داد و حنوط نمود و كفن كرد ، من و ابوذر و مقداد و حضرت زهرا و امام حسن و امام حسين عليهم السّلام را به داخل خانه برد و خود جلو ايستاد و ما پشت سر او صف بستيم و بر آن حضرت نماز خوانديم . عايشه نيز در حجره بود ولى متوجه نشد چرا كه خداوند چشم او را گرفته بود .
سپس علی علیه السلام ، ده نفر از مهاجرين و ده نفر از انصار را به داخل آورد . آنان وارد شدند و دعا كردند و خارج شدند ، تا آنكه هيچ كس از حاضرين از مهاجرين و انصار باقى نماندند مگر آنكه بر آن حضرت نماز خواندند .

از کار مردم به علی علیه السلام خبر دادم در حالی که پیکر مطهر پیامبر را غسل میداد و گفتم : هم اكنون ابوبکر بر فراز منبر پيامبر صلى اللَّه عليه و آله قرار گرفته و مردم به اين راضى نمی‏شوند كه با يك دست با او بيعت كنند ، بلكه با هر دو دست راست و چپ با او بيعت میكنند .
على عليه السّلام فرمود : اى سلمان ، آيا می‏دانى اوّلین كسى كه با او (ابوبکر) بر منبر پيامبر صلى اللَّه عليه و آله بيعت كرد كه بود؟ عرض كردم : نه ، ولى او را در سقيفه بنى ساعده ديدم ، هنگامى كه انصار محكوم‏ شدند . اوّلين كسانى كه با او بيعت كردند مغيرة بن شعبة و سپس بشير بن سعيد و بعد ابو عبيده جرّاح و بعد عمر بن خطاب و سپس سالم مولى ابى حذيفه و معاذ بن جبل بودند .
علی علیه السلام فرمود : درباره اينان از تو سؤال نكردم . آيا دانستى هنگامى كه ابوبکر از منبر بالا رفت ، اوّلین كسى كه با او بيعت كرد كه بود ؟ عرض كردم : نه ، ولى پيرمرد سالخورده‏اى كه بر عصايش تكيه كرده بود را ديدم كه بين دو چشمانش جاى سجده‏اى بود كه پينه آن بسيار بريده شده بود ! او بعنوان اولين نفر از منبر بالا رفت و تعظيم كرد و در حالى كه می‏گريست گفت :
« سپاس خدايى را كه مرا نميرانيد تا ترا در اين مكان ديدم ! دستت را (براى بيعت) باز كن ».
ابوبكر هم دستش را دراز كرد و با او بيعت كرد . سپس گفت : «روزى است مثل روز آدم» و بعد از منبر پائين آمد و از مسجد خارج شد .
على عليه السّلام فرمود : اى سلمان ، می‏دانى او كه بود ؟ عرض كردم : نه ، ولى گفتارش مرا ناراحت كرد .

گوئى مرگ پيامبر صلى اللَّه عليه و آله را با شماتت و مسخره ياد میكرد . فرمود : 《او ابليس بود . خدا او را لعنت كند . پيامبر صلى اللَّه عليه و آله به من خبر داد كه ابليس و رؤساى اصحابش هنگامی که پیامبر ص مرا به امر خداوند در روز غدير خم منصوب کرد ، حاضر بودند . پیامبر اکرم ص به مردم خبر داد كه من نسبت به آنان از خودشان صاحب اختيار ترم و به ايشان دستور داد كه حاضران به غايبان برسانند . (در آن روز) شياطين و مريدان از اصحاب ابليس رو به او كردند و گفتند : « اين امت ، مورد رحمت قرار گرفته و حفظ شده‏اند و ديگر تو و ما را بر اينان راهى نيست. چرا كه پناه و امام بعد از پيامبرشان به آنان شناسانده شد » . ابليس غمگين و محزون رفت . بعد از آن ، پيامبر صلى اللَّه عليه و آله به من خبری داد و فرمود : « مردم در سقيفه‏ بنى ساعده بعد از آنكه با حقّ ما و دليل ما استدلال می كنند با ابوبكر بيعت می‏كنند . سپس به مسجد می آيند و اولين كسى كه بر منبر من با او بيعت خواهد كرد ابليس است كه به صورت پيرمردی سالخورده و با پيشانى پينه بسته ، چنين و چنان خواهد گفت . سپس خارج میشود و اصحاب و شياطين و ابليس‏هايش را جمع میكند . آنان به سجده میافتند و میگويند : « اى آقاى ما (ابلیس) ، اى بزرگ ما ، تو بودى كه آدم را از بهشت بيرون كردى »! ابليس میگويد : « كدام امت پس از پيامبرشان گمراه نشدند ؟ هرگز ! گمان كرده‏ايد كه من بر اينان سلطه و راهى ندارم ؟ كار مرا چگونه ديديد هنگامى كه آنچه خداوند و پيامبرش در باره اطاعت او دستور داده بودند ترك كردند » . و اين همان قول خداوند تعالى است كه فرمود ؛ وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ إِبْلِيسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ إِلَّا فَرِيقاً مِنَ الْمُؤْمِنِينَ . یعنی :« ابليس گمان خود را به آنان درست نشان داد و آنان به جز گروهى از مؤمنين او را متابعت كردند » .

سلمان میگويد : وقتى شب شد ، على عليه السّلام حضرت زهرا عليها السّلام را سوار بر چهارپايى نمود و دست دو پسرش (امام حسن و امام حسين عليهما السّلام) را گرفت و هيچ يك از اهل بدر از مهاجرين و انصار را باقى نگذاشت مگر آنكه به خانه‏هايشان آمد و حقّ خود را برايشان يادآور شد و آنان را براى يارى خويش فرا خواند . ولى جز چهل و چهار نفر ، كسى از آنان دعوت او را قبول نكرد . حضرت به آنان دستور داد هنگام صبح با سرهاى تراشيده و در حالى كه اسلحه‏هايشان را به همراه دارند بيايند و با او بيعت كنند و تا سر حد مرگ استوار بمانند .
وقتى صبح شد جز چهار نفر كسى از آنان نزد علی علیه السلام نيامد .
(سليم بن قیس هلالی میگويد : ) به سلمان گفتم : آن چهار نفر چه كسانى بودند ؟ گفت : من و ابوذر و مقداد و زبير بن عوام .
امير المؤمنين عليه السّلام در شب بعد هم نزد آنان رفت و آنان را قسم داد . گفتند : « صبح نزد تو می آئيم » . ولى هيچ يك از آنان غير از ما نزد او نيامد . در شب سوم هم علی علیه السلام نزد آنان رفت ولى غير از ما كسى نيامد .
وقتى علی علیه السلام ، عهدشكنى و بیوفايى آنان را ديد خانه‏نشينى را اختيار كرد و به قرآن روی آورد و مشغول تنظيم و جمع آن شد و از خانه‏اش خارج نشد تا آنكه آن را جمع آورى نمود در حالى كه قبلا در اوراق و تكه چوبها و پوستها و كاغذها ( نوشته شده) بود .
علی علیه السلام ، وقتى همه قرآن را جمع مینمود و آن را با دست مبارك خويش طبق تنزيل و تأويلش و ناسخ و منسوخش می نوشت ، ابوبكر کسی را به سراغ او فرستاد و گفت : بيرون بيا و بيعت كن .
على عليه السّلام ، چنین جواب فرستاد : « من مشغول هستم و با خود قسم ياد كرده‏ام كه عبا بر دوش نيندازم جز براى نماز ، تا آنكه قرآن را تنظيم و جمع نمايم » . آنان (ابوبکر و اصحابش) هم چند روز درباره او سكوت اختيار كردند .

امير المؤمنين علی عليه السّلام ، قرآن را در يك پارچه جمع آورى نمود و آن را مهر كرد . سپس بيرون آمد و در حالى كه مردم با ابوبكر در مسجد پيامبر صلى اللَّه عليه و آله اجتماع كرده بودند ، با بلندترين صدايش فرمود :
« اى مردم ، من از روزى كه پيامبر صلى اللَّه عليه و آله از دنيا رفته به غسل آن حضرت و سپس به قرآن مشغول بوده‏ام تا آنكه همه آن را بصورت يك مجموعه در اين پارچه جمع آورى نمودم . خداوند بر پيامبر صلى اللَّه عليه و آله آيه‏اى نازل نكرده مگر آنكه آن را جمع آورى كرده‏ام و آيه‏اى از قرآن نيست مگر آنكه آن را جمع نموده‏ام و آيه‏اى از آن نيست مگر آنكه براى پيامبر صلى اللَّه عليه و آله خوانده‏ام و تأويلش را به من آموخته است » .
سپس فرمود : « براى آنكه فردا نگوئيد : ما از اين مطلب بیخبر بوديم و بدين جهت كه روز قيامت نگوئيد : من شما را به يارى خويش دعوت نكردم و حق خود را برايتان يادآور نشدم و شما را به كتاب خدا از ابتدا تا انتهايش دعوت نكردم » !

عمر گفت : قرآنى كه همراه خود داريم ما را از آنچه بدان دعوت میكنى بی نياز مینمايد » . سپس على عليه السّلام داخل خانه‏اش شد .

عمر به ابوبكر گفت : سراغ على بفرست كه بايد بيعت كند و تا او بيعت نكند ما صاحب مقامى نيستيم و اگر بيعت كند از جهت او آسوده مى‏شويم .
ابوبكر (كسى را) نزد على عليه السّلام فرستاد كه : « خليفه پيامبر را جواب بده » ! فرستاده نزد علی علیه السلام آمد و مطلب را عرض كرد . علی علیه السلام فرمود : « سبحان اللَّه ، چه زود بر پيامبر دروغ بستيد ! او و آنان كه اطراف او هستند میدانند كه خدا و رسولش غير از من کسی را خليفه قرار نداده‏اند » . فرستاده آمد و آنچه حضرت فرموده بود به ابوبکر رسانيد .
(ابوبكر) گفت : برو به او بگو : « امير المؤمنين ابوبكر را جواب بده » ! او هم آمد و آنچه ابوبکر گفته بود را به حضرت خبر داد . على عليه السّلام فرمود : « سبحان اللَّه ، بخدا قسم زمانى طولانى نگذشته است كه فراموش شود . بخدا قسم او می‏داند كه اين نام ( امير المؤمنين ) جز براى من صلاحيت ندارد . پيامبر صلى اللَّه عليه و آله به او كه هفتمین نفر در ميان هفت نفر بود امر كرد که با عنوان امير المؤمنين بر من سلام كنند . او و رفيقش عمر از ميان هفت نفر سؤال كردند و گفتند : آيا حقّى از جانب خدا و رسولش است ؟ پيامبر صلى اللَّه عليه و آله به آن دو فرمود : آرى حق است ، حقى از جانب خدا و رسولش كه او امير مؤمنان و آقاى مسلمانان و صاحب پرچم سفيد پيشانيان شناخته شده است . خداوند عزّ و جلّ او را در روز قيامت بر كنار صراط مى‏نشاند و او دوستانش را به بهشت و دشمنانش را به جهنّم وارد میكند ».

احتجاج امیرالمومنین در میان گروهی که در مسجدالنبی نشسته بودند

فرستاده ابوبكر رفت و آنچه علی علیه السلام فرموده بود را به او خبر داد . سلمان میگويد : آن روز را هم درباره او سكوت كردند .

شب هنگام كه شد ، على عليه السّلام حضرت زهرا عليها السّلام را بر چهارپايى سوار كرد و دست دو پسرش امام حسن و امام حسين عليهما السّلام را گرفت و احدى از اصحاب پيامبر صلى اللَّه عليه و آله را باقى نگذاشت مگر آنكه در منزلشان نزد آنان رفت، و حقّ خود را براى آنان يادآور شد و آنان را به يارى خويش فرا خواند. ولى هيچ كس جز ما چهار نفر او را اجابت نكرد. ما سرهايمان را تراشيديم و يارى خود را مبذول داشتيم .زبير در ياريش از همه ما شدّت بيشترى داشت .
وقتى على عليه السّلام خوار كردن مردم و ترك يارى او را ، و متحد شدنشان با ابوبكر و اطاعت و تعظيمشان نسبت به او را ديد ، خانه‏نشينى اختيار كرد .
عمر به ابوبكر گفت : چه مانعى دارى كه سراغ على بفرستى تا بيعت كند ؟ چرا كه كسى جز او و اين چهار نفر باقى نمانده مگر آنكه بيعت كرده‏اند .

ابوبكر در ميان آن دو نرمخوتر و سازشكارتر و زرنگ‏تر و دورانديش‏تر بود و ديگرى (عمر) تندخوتر و غليظتر و خشن‏تر بود .
ابوبكر گفت : چه كسى را سراغ او بفرستيم ؟ عمر گفت : قنفذ را می‏فرستيم . او مردى تندخو و غليظ و خشن و از آزادشدگان است و نيز از طايفه بنى عدى بن كعب است .
ابوبكر ، قنفذ را نزد امير المؤمنين عليه السّلام فرستاد و عده‏اى را نيز برای کمک به همراهش قرار داد .
قنفذ آمد تا درب خانه حضرت و اجازه ورود خواست ، ولى حضرت زهرا سلام الله علیها به آنان اجازه نداد .
اصحاب قنفذ به نزد ابوبكر و عمر برگشتند ، در حالى كه آنان در مسجد نشسته بودند و مردم اطراف آن دو بودند و گفتند : به ما اجازه داده نشد . عمر گفت : برويد ، اگر به شما اجازه داد وارد شويد و گر نه بدون اجازه وارد شويد .
آنها آمدند و اجازه خواستند . حضرت زهرا عليها السّلام فرمود : « به شما اجازه نمیدهم بدون اجازه وارد خانه من شويد » . همراهان او برگشتند ولى خود قنفذ ملعون آنجا ماند .
آنان ( به ابو بكر و عمر ) گفتند : فاطمه چنين گفت و ما از اينكه بدون اجازه وارد خانه‏اش شويم خوددارى كرديم . عمر عصبانى شد و گفت : ما را با زنان چه كار است !! سپس به مردمى كه اطرافش بودند دستور داد تا هيزم بياورند . آنان هيزم برداشتند و خود عمر نيز همراه آنان هيزم برداشت و آنها را اطراف خانه على و فاطمه و فرزندانشان عليهم السّلام قرار دادند . سپس عمر ندا كرد بطورى كه على و فاطمه عليهما السّلام بشنوند و گفت :
« بخدا قسم اى على بايد خارج شوى و با خليفه پيامبر بيعت كنى و گر نه خانه را با خودتان به آتش می‏كشم » ! حضرت زهرا عليها السّلام فرمود : اى عمر ، ما را با تو چه كار است ؟ جواب داد : درب را باز كن وگرنه خانه‏تان را به آتش می‏كشيم ! فرمود : « اى عمر ، از خدا نمیترسى كه به خانه من وارد میشوى » ؟! ولى عمر ابا كرد از اينكه برگردد .

عمر ، آتش طلبيد و آن را بر درب خانه شعله‏ور ساخت و سپس درب را فشار داد و باز كرد و داخل شد ! حضرت زهرا عليها السّلام در مقابل او درآمد و فرياد زد : « يا ابتاه ، يا رسول اللَّه » ! عمر شمشير را در حالى كه در غلاف بود بلند كرد و به پهلوى حضرت زد . آن حضرت ناله كرد : « يا ابتاه »! عمر تازيانه را بلند كرد و به بازوى حضرت زد . آن حضرت صدا زد : « يا رسول اللَّه ، ابو بكر و عمر با بازماندگانت چه بد رفتارى كردند » !
على عليه السّلام ناگهان از جای برخاست و گريبان عمر را گرفت و او را به شدت كشيد و بر زمين زد و بر بينى و گردنش كوبيد و خواست او را بكشد ولى سخن پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و وصيتى را كه به او كرده بود به ياد آورد و فرمود : « اى پسر صُهاك ، قسم به آنكه محمّد را به پيامبرى مبعوث نمود ، اگر نبود مقدّرى كه از طرف خداوند گذشته و عهدى كه پيامبر با من نموده است میدانستى كه تو نمیتوانى به خانه من داخل شوى ».
عمر کسی را فرستاد و كمك خواست . مردم آمدند تا داخل خانه شدند و امير المؤمنين عليه السّلام هم سراغ شمشيرش رفت .
قنفذ نزد ابوبكر برگشت در حالى كه می‏ترسيد على عليه السّلام با شمشير سراغش بيايد چرا كه شجاعت و شدّت عمل آن حضرت را مى‏دانست .
ابوبكر به قنفذ گفت : « برگرد ، اگر از خانه بيرون آمد (دست نگه دار) و گر نه در خانه‏اش به او هجوم بياور . و اگر مانع شد خانه را بر سرشان به آتش بكشيد » ! قنفذ ملعون آمد و با اصحابش بدون اجازه به خانه هجوم آوردند . على عليه السّلام سراغ شمشيرش رفت ، ولى آنان زودتر به طرف شمشير آن حضرت رفتند و با عدّه زيادشان بر سر او ريختند .
عدّه‏اى شمشيرها را بدست گرفتند و بر آن حضرت حمله‏ور شدند و او را گرفتند و بر گردن او طنابى انداختند !!
حضرت زهرا عليها السّلام جلوی درب خانه ، بين مردم و امير المؤمنين عليه السّلام مانع شد . قنفذ ملعون با تازيانه به آن حضرت زد . طورى كه وقتى حضرت از دنيا مى‏رفت در بازويش از زدن او اثرى مثل دستبند بر جاى مانده بود . خداوند قنفذ را و كسى كه او را فرستاد لعنت كند .

سپس على عليه السّلام را بردند و به شدت او را میكشيدند ، تا آنكه نزد ابوبكر رسانيدند و اين در حالى بود كه عمر بالاى سر ابو بكر با شمشير ايستاده بود، و خالد بن وليد و
ابو عبيدة بن جراح و سالم مولى ابى حذيفه و معاذ بن جبل و مغيرة بن شعبة و اسيد بن حضير و بشير بن سعيد و ساير مردم در اطراف ابو بكر نشسته بودند و اسلحه همراهشان بود .
سليم می‏گويد : به سلمان گفتم : آيا بدون اجازه به خانه فاطمه عليها السّلام وارد شدند ؟! گفت : آرى بخدا قسم و اين در حالى بود كه خمار (پوشش کامل سر) نداشت . حضرت زهرا عليها السّلام صدا زد : « وا ابتاه ، وا رسول اللَّه ، اى پدر ، ابوبكر و عمر بعد از تو با بازماندگانت بدرفتارى كردند در حالى كه هنوز چشمان تو در قبرت باز نشده است» و اين سخنان را حضرت با بلندترين صدايش ندا مینمود .
سلمان میگويد : ابوبكر و اطرافيانش را ديدم كه میگريستند و صدايشان به گريه بلند شده بود . در ميان آنان كسى نبود مگر آنكه گريه می‏كرد جز عمر و خالد بن وليد و مغيرة بن شعبه . عمر میگفت : ما را با زنان و رأى آنان كارى نيست !!

سلمان مى‏گويد : على عليه السّلام را نزد ابوبكر رسانيدند در حالى كه میفرمود : بخدا قسم ، اگر شمشيرم در دستم قرار میگرفت می‏دانستيد كه هرگز به اين كار دست نمیيابيد . بخدا قسم خود را در جهاد با شما سرزنش نمیكنم و اگر چهل نفر برايم ممكن میشد جمعيت شما را متفرّق میساختم ولى خدا لعنت كند اقوامى را كه با من بيعت كردند و سپس مرا خوار نمودند .
ابوبكر تا چشمش به على عليه السّلام افتاد فرياد زد : «او را رها كنيد» ! على عليه السّلام فرمود : اى ابوبكر ، چه زود جاى پيامبر را ظالمانه غصب كرديد ! تو به چه حقّى و با داشتن چه مقامى مردم را به بيعت خويش دعوت مینمايى ؟ آيا ديروز به امر خدا و پيامبر با من بيعت نكردى؟

قنفذ كه خدا او را لعنت كند فاطمه عليها السّلام را با تازيانه زد آن هنگام كه خود را بين او و شوهرش قرار داد و عمر پيغام فرستاد كه اگر فاطمه بين تو و او مانع شد او را بزن . قنفذ او را به سمت چهارچوب در خانه‏اش كشانيد و درب را فشار داد . طورى كه استخوانى از پهلويش شكست و جنينى سقط كرد و همچنان در بستر بود تا در اثر همان شهيد شد .

وقتى على عليه السّلام را به نزد ابو بكر رسانيدند عمر بصورت اهانت‏آميزى گفت : « بيعت كن و اين اباطيل را رها كن »!

دلیل اختلاف ها در روایات از دیدگاه امیرالمومنین امام علی علیه السلام

على عليه السّلام فرمود : اگر انجام ندهم شما چه خواهيد كرد ؟ گفتند : تو را با ذلّت و خوارى میكشيم ! فرمود : در اين صورت بنده خدا و برادر پيامبرش را كشته‏ايد ! ابوبكر گفت : بنده خدا بودن درست است ولى به برادر پيامبر بودن اقرار نمیكنيم ! فرمود : آيا انكار می‏كنيد كه پيامبر صلى اللَّه عليه و آله بين من و خودش برادرى قرار داد ؟ گفتند : « آرى » و حضرت اين مطلب را سه مرتبه بر ايشان تكرار كرد .
سپس حضرت رو به آنان كرد و فرمود : اى گروه مسلمانان و اى مهاجرين و انصار! شما را به خدا قسم می‏دهم كه آيا در روز غدير خم از پيامبر صلى اللَّه عليه و آله شنيديد كه آن مطالب را می‏فرمود و در جنگ تبوك آن مطالب را میفرمود ؟
سپس على عليه السّلام آنچه پيامبر صلى اللَّه عليه و آله علنى براى عموم مردم درباره او فرموده بود چيزى باقى نگذاشت مگر آنكه براى آنان يادآور شد . گفتند : بلى ، بخدا قسم .
وقتى ابوبكر ترسيد از اینکه مردم على عليه السّلام را يارى كنند و مانع او شوند ، پيش‏دستى كرد و گفت : آنچه گفتى حق است كه با گوش خود شنيده‏ايم و فهميده‏ايم و قلبهايمان آن را در خود جاى داده است و لكن بعد از آن من از پيامبر شنيدم كه می‏گفت :
« ما اهل بيتى هستيم كه خداوند ما را انتخاب كرده و ما را بزرگوار داشته و آخرت را براى ما بر دنيا ترجيح داده است و خداوند براى ما اهل بيت نبوّت و خلافت را جمع نخواهد كرد »
على عليه السّلام فرمود : آيا كسى از اصحاب پيامبر هست كه با تو در اين مطلب حضور داشته ؟ عمر گفت : خليفه پيامبر راست میگويد و من هم از پيامبر شنيدم همان طور كه ابوبكر گفت . ابو عبيده و سالم مولى ابى حذيفه و معاذ بن جبل هم گفتند : راست می‏گويد ، ما اين مطلب را از پيامبر شنيديم .

على عليه السّلام به آنان فرمود : وفا كرديد به صحيفه ملعونه‏اى كه در كعبه بر آن هم‏ پيمان شديد كه : « اگر خداوند محمّد را بكشد يا بميرد امر خلافت را از ما اهل بيت بگيريد » .
ابوبكر گفت : از كجا اين مطلب را دانستى ؟ ما تو را از آن مطلع نكرده بوديم ! حضرت فرمود : اى زبير و تو اى سلمان و تو اى اباذر و تو اى مقداد ، شما را به خدا و به اسلام ، می‏پرسم آيا از پيامبر صلى اللَّه عليه و آله نشنيديد كه در حضور شما میفرمود : « فلانى و فلانى – تا آنكه حضرت همين پنج نفر را نام برد – بين خود نوشته‏اى نوشته‏اند و در آن هم پيمان شده‏اند و بر كارى كه كرده‏اند قسم‏ها خورده‏اند كه اگر من كشته شوم يا بميرم … ؟
آنان گفتند : آرى ما از پيامبر صلى اللَّه عليه و آله شنيديم كه اين مطلب را به تو میفرمود كه « آنان بر آنچه انجام دادند معاهده كرده و هم پيمان شده‏اند و در بين خود قراردادى نوشته‏اند كه اگر من كشته شدم يا مردم بر عليه تو اى على متّحد شوند و اين خلافت را از تو بگيرند » .
تو گفتى : پدر و مادرم فدايت يا رسول اللَّه! هر گاه چنين شد دستور میدهى چه كنم ؟
فرمود : اگر يارانى بر عليه آنان يافتى با آنها جهاد كن و اعلام جنگ نما و اگر يارانى نيافتى بيعت كن و خون خود را حفظ نما .
على عليه السّلام فرمود : بخدا قسم ، اگر آن چهل نفر كه با من بيعت كردند وفا می‏نمودند در راه خدا با شما جهاد میكردم . ولى بخدا قسم بدانيد كه احدى از نسل شما تا روز قيامت به خلافت دست پيدا نخواهد كرد . دليل بر دروغ بودن سخنى كه به پيامبر نسبت داديد كلام خداوند تعالى است كه أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلى‏ ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَيْنا آلَ إِبْراهِيمَ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ آتَيْناهُمْ مُلْكاً عَظِيماً ، یعنی « آيا مردم حسد میبرند بر آنچه خداوند از فضلش به آنان داده است ؟ ما به آل ابراهيم كتاب و حكمت داديم و به آنان حكومت بزرگ داديم » .
كتاب يعنى نبوت و حكمت يعنى سنت و حكومت يعنى خلافت و ما آل ابراهيم هستيم .
مقداد برخاست و گفت : يا على ، به من چه دستور می‏دهى ؟ بخدا قسم اگر امر كنى شمشير میزنم و اگر امر كنى خوددارى میكنم . على عليه السّلام فرمود : اى مقداد ، خوددارى كن و پيمان پيامبر و وصيتى كه به تو كرده را بياد بياور .

( سلمان میگويد: ) برخاستم و گفتم : قسم به آنكه جانم بدست اوست ، اگر من بدانم كه ظلمى را دفع می‏كنم يا براى خداوند دين را عزت میبخشم ، شمشيرم را بر دوش میگذارم و با استقامت با آن میجنگم . آيا بر برادر پيامبر و وصيّش و جانشين او در امتش و پدر فرزندانش هجوم می‏آوريد ؟ بشارت باد شما را به بلا و نااميد باشيد از آسايش ! ابوذر برخاست و گفت : اى امتى كه بعد از پيامبرش متحير شده و به سرپيچى خويش خوار شده‏ايد خداوند می‏فرمايد : إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى‏ آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِيمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمِينَ، ذُرِّيَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ وَ اللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ ، « خداوند آدم و نوح و آل ابراهيم و آل عمران را بر همه جهانيان برگزيد ، نسلى كه از يك ديگرند و خداوند شنونده‏ و دانا است ». آل محمد فرزندان نوح و آل ابراهيم ، از ابراهيم و برگزيده و نسل اسماعيل و عترت محمد پيامبرند . آنان اهل بيت نبوت و جايگاه رسالت و محل رفت و آمد ملائكه‏اند . آنان همچون آسمان بلند و كوه هاى پايدار و كعبه پوشيده و چشمه زلال و ستارگان هدايت‏كننده و درخت مبارك هستند كه نورش می‏درخشند و روغن آن مبارك است .
محمد خاتم انبياء و آقاى فرزندان آدم است و على وصيّى اوصياء و امام متقين و رهبر سفيد پيشانيان معروف است و اوست صديق اكبر و فاروق اعظم و وصىّ محمد و وارث علم او و صاحب اختيارتر مردم نسبت به مؤمنين ، همان طور كه خداوند فرموده :
النَّبِيُّ أَوْلى‏ بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ أَزْواجُهُ أُمَّهاتُهُمْ وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى‏ بِبَعْضٍ فِي كِتابِ اللَّهِ ، «پيامبر نسبت به مؤمنين از خودشان صاحب اختيارتر است و همسران او مادران آنان‏اند و خويشاوندان در كتاب خدا بعضى بر بعضى اولويت دارند » . هر كه را خدا مقدّم داشته جلو بيندازيد و هر كه را خدا مؤخر داشته عقب بزنيد ، و ولايت و وراثت را براى كسى قرار دهيد كه خدا قرار داده است .
عمر ، در حالى كه ابوبكر بالاى منبر نشسته بود به او گفت : چطور بالاى منبر نشسته اى و اين مرد نشسته و روى جنگ دارد و بر نمی‏خيزد با تو بيعت كند؟ دستور بده گردنش را بزنيم ! اين در حالى بود كه امام حسن و امام حسين عليهما السّلام ايستاده بودند و وقتى گفته عمر را شنيدند به گريه افتادند . امير المؤمنين علی عليه السّلام آن دو را به سينه چسبانيد و فرمود : گريه نكنيد ، بخدا قسم بر قتل پدرتان قدرت ندارند.

ام ايمن که پرستار پيامبر صلى اللَّه عليه و آله بود ، آمد و گفت : « اى ابوبكر ، چه زود حسد و نفاق خود را ظاهر ساختيد » ! عمر دستور داد تا او را از مسجد بيرون كردند و گفت : « ما را با زنان چه كار است »؟! بريده اسلمى برخاست و گفت : اى عمر ، آيا بر برادر پيامبر و پدر فرزندانش حمله مى‏كنى ؟ تو در ميان قريش همان كسى هستى كه تو را آن طور كه بايد مى‏شناسيم ! آيا شما دو نفر همان كسانى نيستيد كه پيامبر صلى اللَّه عليه و آله به شما فرمود : « نزد على برويد و بعنوان امير المؤمنين بر او سلام كنيد »؟ شما هم گفتيد : آيا از امر خدا و امر رسولش است ؟ فرمود : آرى .
ابوبكر گفت : چنين بود ولى پيامبر بعد از آن فرمود : « براى اهل بيت من نبوّت و خلافت جمع نمیشود » ! بريده گفت : « بخدا قسم پيامبر اين را نگفته است . بخدا قسم در شهرى كه تو در آن امير باشى سكونت نمیكنم » . عمر دستور داد تا او را هم زدند و بيرون كردند !
سپس عمر گفت : برخيز اى فرزند ابى طالب و بيعت كن ! حضرت فرمود : اگر انجام ندهم چه خواهيد كرد ؟ گفت : به خدا قسم در اين صورت گردنت را می‏زنيم ! امير المؤمنين عليه السّلام سه مرتبه حجّت را بر آنان تمام كرد و سپس بدون آنكه كف دستش را باز كند دستش را دراز كرد . ابوبكر هم روى دست او زد و به همين مقدار از او قانع شد .
على عليه السّلام قبل از آنكه بيعت كند در حالى كه طناب بر گردنش بود خطاب به پيامبر صلى اللَّه عليه و آله صدا زد : « اى پسر مادرم ، اين قوم مرا خوار كردند و نزديك بود مرا بكشند»

آنگاه به زبير گفته شد : بيعت كن ولى ابا كرد . عمر و خالد بن وليد و مغيرة بن شعبه با عده‏اى از مردم به همراهشان بر او حمله كردند و شمشيرش را از دستش بيرون كشيدند و آن را بر زمين زدند تا شكستند و او را كشان كشان آوردند . زبير در حالى كه عمر روى سينه‏اش نشسته بود ، گفت : «اى پسر صُهاك ، بخدا قسم اگر شمشيرم در دستم بود از من فاصله می‏گرفتى و سپس بيعت كرد .
سلمان میگويد : سپس مرا گرفتند و بر گردنم كوبيدند تا مثل غده‏اى ورم كرد . سپس دست مرا گرفتند و آن را پيچانيدند . لذا به اجبار بيعت كردم .
سپس ابوذر و مقداد به اجبار بيعت كردند و احدى از امت غير از على عليه السّلام و ما چهار نفر به اجبار بيعت نكردند و در بين ما هم احدى گفتارش شديدتر از زبير نبود . او وقتى بيعت كرد چنين گفت : « اى پسر صُهاك ، بخدا قسم اگر اين طاغيانى كه تو را كمك كردند نبودند تو در حالى كه شمشيرم همراهم بود نزديك من نمی‏آمدى . به خاطر پستى و ترسى كه از تو سراغ دارم (این سخن را گفتم) ولى طاغيانى يافته‏اى كه به كمك آنان قوی‏شده‏اى و قهر و غلبه نشان می‏دهى .
عمر عصبانى شد و گفت : آيا نام صُهاك را می‏آورى ؟ گفت : مگر صُهاك كيست ؟! و چه مانعى از ذكر نام او هست ؟ بخشی از مشاجره ی لفظی میان عمر بن خطاب و زیبر از این مطلب حذف میشود . برای مطالعه ی این بخش از روایت میتوانید به کتاب سلیم بن قیس هلالی مراجعه فرمایید .

ماجرای لبخند زدن امام رضا ع به مردی که در حال احتضار بود

ابو بكر بين آن دو را اصلاح كرد و هر كدام دست از يك ديگر برداشتند .
سليم بن قيس میگويد : به سلمان گفتم : اى سلمان ، آيا بيعت كردى و چيزى نگفتى ؟
او گفت : بعد از آنكه بيعت كردم چنين گفتم : « بقيه روزگار را به ضرر و هلاكت ببينيد ، آيا میدانيد با خود چه كرده‏ايد ؟ كار درست كرديد و به خطا رفتيد ! با سنت آنان كه قبل از شما بودند كه تفرقه و اختلاف مینمودند درست و مطابق انجام داديد و از سنّت پيامبرتان خطا رفتيد كه خلافت را از معدنش و از اهلش خارج ساختيد .»
عمر گفت: اى سلمان ، حال كه رفيقت بيعت نمود و تو نيز بيعت كردى هر چه میخواهى بگو و هر چه میخواهى بكن و رفيقت هم هر چه میخواهد بگويد .
سلمان می‏گويد : گفتم : از پيامبر صلى اللَّه عليه و آله شنيدم كه میفرمود : « برابر گناه همه امتش تا روز قيامت و برابر عذاب همه آنان بر گردن تو و رفيقت كه با او بيعت كردى خواهد بود » .
عمر گفت : هر چه میخواهى بگو ، آيا چنين نيست كه بيعت نمودى و خداوند چشمت را روشن نساخت كه رفيقت خلافت را بر عهده بگيرد ؟! گفتم : شهادت می‏دهم كه من در بعضى كتابهائى كه از طرف خداوند نازل شده خوانده‏ام كه تو با اسم و نسب و اوصافت درى از درب هاى جهنّم هستى . عمر گفت : هر چه میخواهى بگو . آيا خداوند خلافت را از اهل اين خانه نگرفت كه شما آنان را بعد از خداوند ارباب خود قرار داده‏ايد ؟!
به او گفتم : شهادت میدهم که از پيامبر صلى اللَّه عليه و آله شنيدم كه سخنی می‏فرمود ، در حالى كه درباره اين آيه از او سؤال كردم كه «فَيَوْمَئِذٍ لا يُعَذِّبُ عَذابَهُ أَحَدٌ وَ لا يُوثِقُ وَثاقَهُ أَحَدٌ» «در آن روز هيچ كس را مانند او عذاب نمیكند و هيچ كس را مانند او به بند نمی‏كشد ».

حضرت به من خبر داد كه آن تو (عمر بن خطاب) هستى . عمر گفت : ساكت شو ، خدا صدايت را خفه كند ، اى غلام ، و اى پسر زن بدبو!
على عليه السّلام فرمود : اى سلمان ، تو را قسم مى‏دهم كه ساكت باشى .
سلمان مى‏گويد : بخدا قسم ، اگر على عليه السّلام مرا به سكوت امر نكرده بود آنچه درباره او نازل شده و هر چه درباره او و رفيقش از پيامبر صلى اللَّه عليه و آله شنيده بودم به او خبر مى‏دادم . وقتى عمر ديد من ساكت شدم ، گفت : تو مطيع و تسليم او هستى .

سلمان مى‏گويد : وقتى ابوذر و مقداد بيعت كردند و چيزى نگفتند ، عمر گفت : اى سلمان ، تو هم مثل دو رفيقت خوددارى نمى‏كنى ؟ بخدا قسم تو نسبت به اهل اين خانه از آن دو نفر بامحبّت‏تر نيستى و از آن دو بيشتر به آنان احترام نمى‏كنى . همان طور كه مى‏بينى خوددارى كردند و بيعت نمودند .
ابوذر گفت : اى عمر ، ما را به محبت آل محمد و احترام آنان سرزنش مى‏كنى ؟ خدا لعنتت كند كه لعنت كرده است هر كس آنان را دشمن بدارد و به آنان نسبت ناروا دهد و به حق آنان ظلم كند و مردم را بر گردن ايشان سوار نمايد و اين امت را به پشت سرشان به طور قهقرى برگرداند .
عمر گفت : آمين ، خداوند لعنت كند هر كس را كه به حق آنان ظلم كند ! ولى نه بخدا قسم ، ايشان را در خلافت حقّى نيست و آنان با ساير مردم در اين مسأله يكسانند ! ابوذر گفت : پس چرا بر عليه انصار با حق ايشان و دليلشان استدلال كرديد ؟!
على عليه السّلام به عمر فرمود : اى پسر صُهاك ، ما را در خلافت حقّى نيست ، ولى براى تو و فرزند زن مگس خوار هست ؟! عمر گفت : اى ابا الحسن ، اكنون كه بيعت كردى خوددارى نما ، چرا كه عموم مردم به رفيق من رضايت دادند و به تو رضايت ندادند ، پس گناه من چيست ؟

على عليه السّلام فرمود : ولى خداوند عز و جل و رسولش جز به من راضى نشدند . پس تو و رفيقت و آنان كه تابع شما شدند و شما را كمك كردند را به نارضايتى خداوند و عذاب و خوارى او بشارت باد . واى بر تو اى پسر خطاب ! اگر بدانى كه چه جنايتى بر خود روا داشته‏اى . اگر بدانى از چه خارج شده و به چه داخل‏شده‏اى و چه جنايتى بر خود و رفيقت نموده‏اى ! ابوبكر گفت : اى عمر ، حال كه با ما بيعت كرده و از شرّ او و حمله ناگهانى و فسادش در كارمان در ایمن شديم بگذار هر چه مى‏خواهد بگويد .

على عليه السّلام فرمود: جز يك مطلب چيزى نمى‏گويم . شما را بخدا يادآور مى‏شوم اى‏ چهار نفر – كه منظور حضرت من و ابوذر و زبير و مقداد بود – ، من از پيامبر صلى اللَّه عليه و آله شنيدم كه مى‏فرمود : صندوقى از آتش وجود دارد كه در آن دوازده نفرند ، شش نفر از اولين و شش نفر از آخرين . (آن صندوق) در چاهى در قعر جهنّم در صندوق قفل شده ديگرى است . بر در آن چاه صخره‏اى است كه هرگاه خداوند بخواهد جهنّم را شعله‏ور نمايد آن صخره را از در آن چاه بر مى‏دارد و جهنّم از شعله و حرارت آن چاه شعله‏ور مى‏شود .
على عليه السّلام فرمود : شما شاهد بوديد كه از پيامبر صلى اللَّه عليه و آله درباره آنان و « اوّلين » سؤال كردم ، فرمود : امّا «اوّلين» عبارتند از : فرزند آدم كه برادرش ( هابيل ) را كشت و فرعون فرعون ها و آن كسى كه با ابراهيم عليه السّلام درباره خداوند به منازعه پرداخت و دو نفر از بنى اسرائيل كه كتابشان را تحريف كردند و سنّتشان را تغيير دادند . يكى از آنان كسى بود كه يهوديان را يهودى نمود و ديگرى نصارى را نصرانى كرد و ابليس ششم آنان است و امّا «آخرين» عبارتند از دجال و اين پنج نفر اصحاب صحيفه و نوشته و جبت و طاغوتى كه بر سر آن باهم عهد بسته‏اند و بر عداوت با تو – اى برادرم – هم پيمان شده‏اند و بعد از من بر عليه تو متحد مى‏شوند . اين و اين كه پيامبر صلى اللَّه عليه و آله آنان را براى ما نام برد و برشمرد .

سلمان مى‏گويد : ما گفتيم : راست گفتى . ما شهادت مى‏دهيم كه اين مطلب را از پيامبر صلى اللَّه عليه و آله شنيديم .
عثمان بن عفان گفت : اى ابا الحسن ، آيا نزد تو و اين اصحابت درباره من حديثى نيست ؟
على عليه السّلام فرمود : بلى ، از پيامبر شنيدم كه دو بار تو را لعنت كرد و بعد از آنكه تو را لعنت نمود برايت استغفار نكرد.
عثمان غضبناك شد و گفت : مرا با تو چه كار است ! هيچ گاه مرا رها نمى‏كنى ، نه در زمان پيامبر و نه بعد از او ! على عليه السّلام فرمود : آرى ، خداوند بينى‏ات را بر خاك بمالد .

عثمان گفت : بخدا قسم از پيامبر شنيدم كه مى‏فرمود : زبير مرتدّ از اسلام كشته مى‏شود !
سلمان مى‏گويد : على عليه السّلام بطور خصوصى به من فرمود : عثمان راست مى‏گويد ، او بعد از قتل عثمان با من بيعت مى‏كند و بعد بيعت مرا مى‏شكند و مرتدّ كشته مى‏شود .

سلمان مى‏گويد : على عليه السّلام فرمود : « همه مردم بعد از پيامبر صلى اللَّه عليه و آله مرتدّ شدند جز چهار نفر . مردم بعد از پيامبر صلى اللَّه عليه و آله به منزله هارون و تابعينش و به منزله گوساله و تابعينش شدند . پس على عليه السّلام شبيه هارون و عتيق شبيه گوساله و عمر شبيه سامرى است .
سلمان میگوید : از پيامبر صلى اللَّه عليه و آله شنيدم كه مى‏فرمود : قومى از اصحابم از صاحبان شخصيت و مقام نسبت به من براى عبور از پل صراط مى‏آيند . وقتى آنان را ديدم و آنان مرا ديدند و آنان را شناختم و آنان مرا شناختند ، ايشان را از نزد من جدا مى‏كنند:. مى‏گويم : پروردگارا ، اصحابم ، اصحابم ! گفته مى‏شود : نمى‏دانى بعد از تو چه كرده‏اند . وقتى از ايشان جدا شدى به عقب برگشتند . من هم مى‏گويم : دور از رحمت خدا باشند .

از پيامبر صلى اللَّه عليه و آله شنيدم كه مى‏فرمود : امّت من سنّت بنى اسرائيل را مرتكب خواهند شد بطورى كه قدم جاى قدم آنان مى‏گذارند و تير به همان جا كه آنان زدند مى‏زنند ، و وجب‏ به وجب و ذراع به ذراع و باع به باع ، كارهاى آنان را انجام خواهند داد ، تا آنجا كه اگر داخل سوراخ حيوانى شده باشند اينان نيز همراه آنان داخل مى‏شوند . تورات و قرآن را يك نفر از ملائكه در يك ورق با يك قلم نوشته است و مثلها و سنّتها (در آنان و اينان) به يك صورت جارى شده است.

لینک کوتاه : https://khaledin.com/?p=4922
  • نویسنده : سلمان فارسی
  • منبع : کتاب سلیم بن قیس هلالی

خاطرات مشابه

24فروردین
يهوديان ما را به خروج شما مژده دادند و از صفات و شمايل شما براى ما گفتند
23فروردین
دوازده نفر از مهاجرین و انصار که با ابوبکر مخالفت کردند
گفتند يا امير المؤمنين حقى كه از آن تو بود و تو شايستۀ آن بودى را رها كردى ؟

دوازده نفر از مهاجرین و انصار که با ابوبکر مخالفت کردند

23فروردین
حکمت دوستی با امیرالمومنین علی (ع) در کلام رسول الله (ص)
فراری از دوستی با علی بن ابیطالب علیه السلام نیست

حکمت دوستی با امیرالمومنین علی (ع) در کلام رسول الله (ص)

ثبت دیدگاه