• امروز : چهارشنبه, ۹ خرداد , ۱۴۰۳
شهید بسطام خانی یک یا حسین گفت و شهید شد

نحوه شهادت شهید محمدرضا بسطام خانی و شهید محمدرضا دوقوز

  • کد خبر : 3866
نحوه شهادت شهید محمدرضا بسطام خانی و شهید محمدرضا دوقوز

چند وقتی که از حضور ما در مقر گردان تخریب گذشت ، یک روز بلند شدیم برای پاک سازی میدان مین ، به منطقه ی گیلان غرب رفتیم . صبح زود حرکت کردیم و به سمت سپاه گیلان غرب رفتیم . ماشین را پارک کردیم ، نمیدانم غذا خوردیم یا نه اما یادم هست که […]

چند وقتی که از حضور ما در مقر گردان تخریب گذشت ، یک روز بلند شدیم برای پاک سازی میدان مین ، به منطقه ی گیلان غرب رفتیم . صبح زود حرکت کردیم و به سمت سپاه گیلان غرب رفتیم . ماشین را پارک کردیم ، نمیدانم غذا خوردیم یا نه اما یادم هست که نماز را به جماعت خواندیم . دو دسته شدیم ، یک دسته در یک شیار رفتند که مسئول دسته شان شهید محمدرضا بسطام خوانی بود . یک گروه را هم خود حاج عبدالله نوریان برداشت و آورد .

حاج عبدالله ، آنجا آموزش عملی هم می داد . منطقه گیلان غرب از نظر جغرافیایی ، یک منطقه ی گرمسیری هست . در تابستان هم منطقه سرسبزی بود . مین tx50 هم سبز رنگ هست . به همین دلیل تشخیص مین tx50 در منطقه ی سرسبز گیلان غرب یک مقدار مشکل بود . علاوه بر این که این مین را با مین های دیگر تله کرده بودند . حاج عبدالله ، همین طور که داشت توضیح میداد و می گفت که اول سیم را قطع می کنید ، بعد ماسوره اش را باز میکنید ، بعد چاشنی مین را در می آورید تا خنثی بشود…  ، یک دفعه صدای انفجار شنیدیم . حاج عبدالله نگران شد و گفت همین جا می نشینید و تکان نمی خورید . بعد خودش بلند شد و رفت به خط سر بزند . چند دقیقه ای گذشت و آمد دنبال ما و گفت بیایید دنبالم . ما هم کار را ول کردیم و آمدیم . از میدان که خارج شدیم ، دیدیم در همان خطی که شهید بسطام خوانی کار می کردند خبری شده . همان جا شهید بسطام خوانی روی مین رفته بود و از کمر به پایینش پودر شده بود .

گفت می خواهم دوره ی آموزشی ببینم و به جبهه بروم

حاج عبدالله می گفت روی سرش سربند من بود ، یک یا حسین گفت و تمام کرد . وقتی ما رسیدیم به محل شهادت شهید بسطام خانی ، دیدیم تکه های گوشت بدنش به اطراف پاشیده بود . من دستمالی که از جنس پارچه داشتم و در جیبم بود را درآوردم و این تکه گوشت ها را جمع کردم ، گره زدم و کنار برانکارد گذاشتم و برانکارد را آوردیم و به تعاون تحویل دادیم .

یک روز که داشتیم در همان منطقه ی گیلان غرب مسیری را می آمدیم ، یکی از راننده ها شهید محمدرضا دوقوز بود . در ماشین نشسته بودیم . من نگاهم به شهید دقوز افتاد . با خودم گفتم چشاش یک حالتی شده ، فکر کنم این هم رفتنی باشه . در میدان مین ، موقع پاکسازی مین منفجر شد و شهید دوقوز مجروح شده بود . من هنگام انفجار آنجا نبودم اما وقتی آمدم این طرف ، دیدم یکی از مجروح ها ایشان بودند . یکی دیگر هم آقای حیدری بود که به ترکش به پایش زده بود و پای ایشان هم قطع شده بود .

ترکش به پای شهید محمدرضا دوقوز خورده بود . من یادم هست که چکمه پایشان بود و پر از خون شده بود . ما نمی دانستیم که به قلبش هم ترکش خورده . فکر می کردیم بی هوش شده و افتاده است . اما بعدا فهمیدیم که به قلبش هم ترکش خورده بوده و داشت تمام می کرد . یادم هست که شهید علیرضا آقا صادقی هم آنجا بود و یک طرف برانکارد را گرفته بود . چهار پنج نفری برانکارد را گرفته بودیم تا از روی چند تپه عبور کنیم و ماشین را برداریم بیاوریم بالا .

حاجی ما کار و زندگی داریم شاید این هلیکوپتر بخواهد حالا حالاها بچرخه...

ما راه افتادیم بیاییم سمت مقر . بچه ها پیکر شهدا را آورده بودند که به تعاون تحویل بدهند . ما هم با یک ماشین آمدیم و بعدا حاج عبدالله هم با یک ماشین دیگر آمد . شب رسیدیم به مقر . آن شب یک گردان را جمع و جور کرده بودند که سوار ماشین بشویم و به جنوب برویم برای شرکت در عملیات والفجر مقدماتی .

ما جلوتر از حاج عبدالله آمدیم . بچه های گردان ، تقریبا ده نفر می شدیم که آمدیم و فقط یک چادر زده بودیم . کنسرو و غذاهای آماده آورده بودیم چون هنوز کامل جا به جا نشده بودیم . عقبه ی تیپ در غرب کشور بود و باید بلند می شد به سمت جنوب می آمد که زمان بر بود .

آمدیم رسیدیم به منطقه عملیاتی والفجر مقدماتی در جنوب . شب ها یادم هست می آمدیم جعبه مهماتی که بعد از عملیات والفجر در منطقه فتح المبین مانده بود را جمع می کردیم و می آوردیم آنجا و آتش می زدیم برای گرم کردن . چون وسیله گرم کن نداشتیم . با همان آتش کنسرو و چای و … هم گرم میکردیم .

بعد از آن یواش یواش بچه های گردان آمدند و شروع کردند به تزریق کردن بچه های بسیجی داوطلب …

خلاصه آمدیم و در جنوب مستقر شدیم . عملیات والفجر مقدماتی شروع شد اما ما شرکت نکردیم . یادم هست که فقط یک دسته از گردان تخریب رفته بودند و در سنگر مستقر شده بودند که اگر احیانا بچه ها ، جایی به مین یا چیزهای دیگر برخورد کردند ، اینها خنثی کنند .

آشنایی و رفاقت با شهید حاج ناصر اربابیان
لینک کوتاه : https://khaledin.com/?p=3866
  • نویسنده : حاج علی بهجانی ممقانی
  • منبع : خالدین

خاطرات مشابه

01اسفند
عملیات والفجر هشت به روایت حاج حسن نسیمی
محور جزایر مجنون در عملیات والفجر هشت

عملیات والفجر هشت به روایت حاج حسن نسیمی

29بهمن
رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند
روایتی از اعتقادات فرماندهان شهید گردان تخریب

رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند

29بهمن
ماجرای قرآن جیبی شهید حاج عبدالله نوریان
هدایا و نامه هایی که از پشت جبهه می آمد

ماجرای قرآن جیبی شهید حاج عبدالله نوریان

ثبت دیدگاه