• امروز : جمعه, ۲۲ تیر , ۱۴۰۳
از دستگیری شیخ فضل الله تا بازجویی و استنطاق

من نوه ی پسری حاج شیخ فضل الله نوری هستم (قسمت هفتم)

  • کد خبر : 5615
من نوه ی پسری حاج شیخ فضل الله نوری هستم (قسمت هفتم)

حاج شیخ فضل الله دستگیر شد حاج شیخ فضل الله چگونه دستگیر شد؟ بهتر است این سؤال را از مشهدی علی بکنیم که حاضر بوده. مشهدی علی می گفت عصر بود که یک مرتبه دیدم عدة زیادی مجاهد خانه را محاصره کردند و مانند مور و ملخ از دیوار ها بالا رفتند و پشت بام […]

حاج شیخ فضل الله دستگیر شد
حاج شیخ فضل الله چگونه دستگیر شد؟ بهتر است این سؤال را از مشهدی علی بکنیم که حاضر بوده.
مشهدی علی می گفت عصر بود که یک مرتبه دیدم عدة زیادی مجاهد خانه را محاصره کردند و مانند مور و ملخ از دیوار ها بالا رفتند و پشت بام ها را اشغال کردند ، آقا در کتابخانه بود حال نداشت وقتی که صدای گرپ گرپ را شنید آمد بیرون دو دستش را دو طرف در تکیه داد و فرمود باز چه خبره؟ در این وقت رئیس مجاهدین جلو آمد و گفت آقا بفرمائید با هم برویم.
آقا به در و بام نگاهی کرد فرمود این همه تفنگچی برای گرفتن من یک نفر؟ رئیس مجاها جواب داد آخر حضرت آقا ما شنیده بودیم شما سیلاخوری دارید (کلمة سیلاخوری را با مسخره کشید طول و تفصیلش داد) آقا فرمود: می بینید که ندارم، دیگر نگذاشتند آقا از درگاهی جم بخورد! حاج میرزا هادی عبا و عمامة او را آورد و رفتند که بروند، حاج میرزا هادی هم دنباتالشان راه افتاد که با آقا برود. آقا فرمود تو کجا می آئی برگرد پیش مادرت بمان. آقا را بردند، و مشهدی نادعلی هم سیاهی به سیاهی ایشان رفت .

(نادعلی یکی از نوکر های حاج شیخ بود که از همان ساعت توقیف تا وقت اعدام مراقب حالات او بوده، ولی مدتهاست مرده ما نتوانستیم مستقیماً از او اطلاعاتی بدست آوریم.)

دوران حبس و استنطاق شیخ شهید

روز توقیف حاج شیخ به طور موثق معلوم نشد، آنچه مسلم است ازچهار شبانه روز بیشتر و از دو شبانه روز کمتر در زندان نبوده، قولی که مبتنی بر اطلاعات خانوادگی است و از همه موثق تر به نظر می آید این است که عصر روز یازدهم رجب توقیف شده 48 ساعت توقیف بوده و عصرسوم یک ساعت و نیم به غروب او را به دار زدند، چنانکه دریافتم مدیر نظام در اثر گذشت زمان گاهی تاریخ ها و مدت ها را اشتباه می می کند و اغلب خود او هم به این قسمت اعتراف دارد.

بعضی می گویند این عمارت را طرفداران شیخ عمداً آتش زده اند، بعضی می گویند اتفاقی بوده ولی در هر حال مردم آن را به حساب ننحوست و نکبت محاکمی کذایی گذاشته اند.

در دهه اول رجب بود که آقا را گرفتند، مدیر نظام می گوید درست یادم نیست چندم رجب بود همینقدر می دانم که آقا چهار پنج روزی بیشتر در زندان نماند. آقا را گرفتند و آوردند و در ضلع شرقی عمارت نظمیه توی اتاقی که مشرف به خیابان مریضخانه (سپه امروزی) بود او را حبس کردند.

مجدالدوله، آجودان باشی، شیخ چاله میدانی با دو پسرش هم در همین اتاق حبس بودند من مرتب به دیدن آقا می رفتم، آخر صاحب منصب نظمیه بودم، یک روز آقا به من گفت تو چرا اینقدر اینجا رفت و آمد میکنی من می بینم با تو چه معامله ای خواهند کرد بله دیدم که با من چه معامله ای کردند دوماه از شهادت آقا نگذشته بود که مرا از نظیمه اخراج کردند و توی حبس انداختند، صدر العلما مرا نجات داد، در این فتنه ها بصدر اعلما خدمتی کرده بودم که تلافی کرد … این را هم بگویم که یک روز علاءالذوله با مجدالدوله در حبس ملاقاتی کرد و پچ پچهایی کردند و رفت و شب بعد مجد الدوله از حبس مرخص شد، لاید پول و پله و ساخت و پاختی در کار بوده، این چند روزی که آقا حبس بود مردم شر طلب مرتلاً در میدان توچخانه تظاهراتی می کردند تا اینکه 13 رجب، روز تولد مولای متقیان امیرالمؤمنین علی علیه السلام رسید. آن روز من صاحب منصب کشیک بودم … ای کاش اصلاً نبودم تا این چیزها را ببینم … سه ساعت بعد از ظهر بود که آقا را از بالا خانه نظمیه پائین آوردند و مرا با چند نفر مجاهد مأمور کردند تا ایشان را به عمارت گلستان، در گلستان عمارتی بود به اسم عمارت خورشید که امروز در مقابل در بزرگ دادگستری واقع است. ضمناً این را هم بگویم که این ساختمان امروزی آن ساختمان نیست آن ساختمان بعداً آتش گرفت و ساختمان جدید امروزی را به جایش ساختند.

از روزی که مردم شیخ شهید را تنها گذاشتند تا حماسه ی نهم دیماه

خلاصه حسب الامر آقا را بردیم به عمارت خورشیدی توی یکی از تالار ها در عمارت خورشید سه تالار بسیار بزرگ بود وارد یکی از تالار ها شدیم تالار مفروش نبود وسط تالار یک میز گذاشته بودند که یک طرف میز یک صندلی بود و یک طرف دیگرش یک نیمکت. شش نفر آنجا روی این نیمکت حاضر و آماده نشسته بودند. آقا را روی صندلی نشاندیم  و خودمان رفتیم کنار، من توی درگاهی ایستناده بودم و تا آخر هم همانجا ایستاده بودم تقریباً بیست نفر تماشاچی هم بود، مجاهد و غیر مجاهد ولی همه از هم عقیده های خودشان بودند که به ایشان اجازه ورود داده بودند.

سه نفر از این شش نفر مستنطق را من میشناختم، یکی شیخ ابراهیم زنجانی بود من او را می شناختم اصلاً معلوم نبود این آخوند چه دین و آئینی داره … دو نفر دیگر حاجی خان و برادرش پسران ابوالفتح خان صاحب منصبان قراقخانه بودند و چون که در رشت به دستة مخالفین ملحق شده بودند از قزاقخانه اخراج شده بودند، آن سه نفر دیگر را نشناختم غریبه بودند، در رأس این شش نفر مستنطق شیخ ابراهیم قرار داشت که فوراً از آقا شروع کرد به سؤالات از اول تا آخر همش از تحصن حضرت عبدالعظیم سؤال کرد که چرا رفتی، چرا آن حرف ها را زدی، چرا آن چیز ها را نوشتی، پول از کجا می آوردی و از این قبیل چیز ها و آقا جواب هایی می داد.

شیخ ابراهیم در ضمن استنظاق خیلی به آقا حمله می کرد و یک دفعه این آخوند بی سواد به آقا گفت (شیخ من از تو عالم ترم!) میخصوصاً خیلی می خواستند بدانند آقا مخارج حضرت عبدالعظیم را از کجا می آورده آقا هم یکی یکی قرض ها ی خود را شمرد و آخر سر گفت دیگر نداشتم که خرج کنم و گرنه باز هم در حضرت عبدالعظیم می ماندم.

یکی از آن شش نفر از آقا سؤال مرد مگر محمد علی شاه مخارج حضرا عبدالعظیم شما را نمی داد.

آقا جواب داد (شاه وعده هایی کرده بود ولی به وعده های خود وفو نکرد) در ضمن استنطاق آقا اجازه نماز خواست، اجازه داند، آقا عبایش را همان نزدیکی روی صحن اطاق پهن کرد و نماز ظهرش را خواند، اما دیگر نگذاشتند نماز عصرش را بخواند، آقا این روز ها همینطور مریض بود  و پایش هم از همان وقت تیر خوردن همینطور درد می کرد، زیر بازوی او را گرفتیم و دوباره  روی صندلی نشاندیم و دوباره استنطاق شروع شد.

دوباره شروع کردند در اطراف تحصن حضرت عبدالعظیم سؤالات کردن در ضمن سؤالات یپرم از در پایین آهسته وارد تالار شد و پنج شش قدم پشت سر آقا برای او صندلی گذاشتند و نشست.

من نوه ی پسری حاج شیخ فضل الله نوری هستم (قسمت نهم)

آقا ملتفت آمدن او نشد، چند دقیقه ای که گذشت یک واقعه ای پیش آمد که تمام وضعیت تالار را تغییر داده در اینجا من از آقا یک قدرتی دیدم که در تمام عمر ندیده بودم، تمام تماشاچیان وحشت کرده بودند تن من می لرزید یک مرتبه آقا از مستنطقین پرسید (یپرم کدامیک از شما هستید؟!) همه به احترام یپرم از سر جایشان بلند شدند و یکی از آن ها با احترام بپرم را که پشت سر آقا نشسته بود نشان داد و گفت (یپرم خان ایشان هستند؟) آقا همینطور که روی صندلی نشسته بود و دو دستش را روی عصا تکیه داده بود به طرف چپ نصفه دوری زد و سرش را برگرداند و با تغیر گفت: یپرم تویی؟!

یپرم گفت بلع ، شیخ فضل الله تویی؟!

آقا جواب داد بله منم!

یپرم گفت تو بودی که مشروطه را حرام کردی؟!

آقا جواب داد! بله من بودم و تا ابدالدهر هم حرام خواهد بود.

مؤسسین این مشروطه همه لامذهبین صرف هستند و مردم را فریب داده اند [1]آقا رویش را از یپرم برگرداند و به حالت اول خود درآمد.

در این موقع که این کلمات با هیبت مخصوص از دهان آقا بیرون می آمد نفس از درو دیوار بیرون نمی آمد همه ساکت گوش می دادند، تن من رعشه گرفت، با خود می گفتم این چه کار خطرناکی است که آقا دارد در این ساعت می کند، آخر یپرم رئیس مجاهدین و رئیس نظمیه آن وقت بود.

بعد از چند دقیقه یپرم از همان راهی که آمده بود رفت و استنطاق تمام شد همه بلند شدند و یکی از آن شش نفر رو به تماشاچیان کرده این مضمون را گفت: تا موقعی که صورت جلسة رسمی منتشر نشده هیچیک از شما حق ندارد یک کلمه از آنچه در اینجا دیده یا شنیده در خارج نقل کند، هر کس یک کلمه فضولی بکند به همان مجازاتی خواهد رسید که این شخص الان می رسد (آقا را نشان داد). من در تمام مدت استنطاق همانجا توی در گاهی ایستاده بودم. استنطاق که تمام شد جلو آمدیم و آقا را توی درشگه گذاشتیم و به طرف توپخانه راه افتادیم، تجمع در میدان توپخانه به قدری زیاد بود که ممکن نبود درشگه رد بشود و به در نظمیه برسد.

آقا را با درشگه زیر دروازه خیابان باب همایون نگه داشتیم (آن وقت ها دهنه های توپخانه هر کدام یک دروازه داشت) و مجاهدین مسلح جمعیت را شکافتنتند و راه را برای ما باز کردند و رفتیم و به جلوی در نظمیه رسیدیم و آقا را پیاده کردیم و بردیم توی نظمیه … تا یادم نرفته بگویم که فردای شهادت آقا ورقه ای منتشر شد راجع به محاکمة آقا چیزی در آن نوشته بودند که ابداً و اصلاً ربطی به آنچه من روز پیشش دیده و شنیده بودم نداشت!

از مدیر نظام پرسیدم: آیا روز محاکمه شیخ ابراهیم یا دیگری نوشته ای خواند یا نخواند؟

جواب: ابداً، هر چه گفتند و شنیدند همه زبانی بود.

شنیده ام که آن روز تقصیر های اتفاقات تبریز و بسیاری اتفاقات دیگر را به گردن حاج شیخ انداخته اند و در این امور سؤالاتی کرده اند آیا شما در این موضوع چیزی به یادتان هست یا نیست؟

من نوه ی پسری حاج شیخ فضل الله نوری هستم (قسمت ششم)

جواب: ابداً تمام سؤال ها و جواب ها در اطراف تحصن حضرت عبدالعظیم دور می زد چیزی اضافی سؤال نشد.

شنیده ام که یکی از اعضای محکمه گفته است علمای نجف فتوا به صحت مشروطه داده اند شما چرا آن را حرام کرده اید، آیا شما چیزی در این موضوع به یادتان هست یا نیست؟ آیا اسم کسی آن روز برده شد یا نشد؟

جواب: ابداً چنین سؤالاتی نشد و اسم علما هم برده نشد. شنیده ام که حاج شیخ آن روز به یکی از اعضای محکمه پرخاتش کرده گفته است! تو کوچک تر از آنی که مرا محاکمه بکنی آیا چنین چیزی به یادتان هست یا نیست؟

جواب: من چنین چیزی از آقا به یاد ندارم.

(این بود جواب مدیر نظام در این موضوع ولی او کلام را در روز محاکمه نسبت به حاج شیخ فضل الله می دهند که خیلی شهرت دارد، یکی اینکه به یکی از اعضای محاکمه گفته تو کوچک تر از آنی که مرا محاکمه بکنی، دیگر اینکه در جواب سؤال یکی از ایشان گفته جاهل را بر عالم بحثی نیست).

البته مقصود حاج شیخ مشروطه یپرم ها یعنی دوموکراسی اروپایی بوده است.

از مدیر نظام پرسیدم آیا موقع رفتن و برگشتن به عمارت گلستان در ضمن راه توهینی از طرف مردمئ یا مأمورین و یا مجاهدین به آقا شد یا نشد؟

جواب: ابداً فقط شیخ ابراهیم موقع استنطاق خیلی بی حیائی کرد و همین.

شما می گویید مستنطقین شش نفر بودند در صورتی که بعضی ها عدة ایشان را بیشتر گفته و توشته اند آیا حتم دارید که شش نفر بوده اند؟

جواب: هر که گفته بیخود گفته، فقط شش نفر بودند، اول شیخ ابراهیم نشسته بود بعد از او پسران ابوالفتح خان بعد سه نفر دیگر و هر شش نفر مسلح بودند، شیخ ابراهیم هم با آن عمامه یک لباده پوشیده بود و رویش یک مزر بسته بود.

آیا بالاخره خاج شیخ نماز عصرش را خواند یا نخواند؟

جواب: همان وقت که نگذاشتند دیگر وقت خواندن نماز عصرش را پیدا نکرد.

شنیده ام روز محاکمه برای او چایی آورده اند و نخورده راست است؟

جواب: خدا عمرتان بدهد آخر توی آن محشر کبرا چایی کجا بود؟

شما اول گفتید که پس از طی دوره سه ساله مدرسه نظام وارد ژاندارم نظمیه شدید، بعد گفتید که هنگام جنگ های تهران از طرف قزاقخانه در جنوب شهر مأموریت یافتید و بعد عم از همان جنوب شهر به قزاقخانه برگشتید حالا می گویید که صاحب منصب کشیک نظمیه بوده اید ممکن است در این موضوع توضیحاتی بدهید؟

در سال آخر سلطنت ناصر الدین شاه یعنی در سال 1313 قمری وارد مدرسه نظام شدم، اول محرم 1316 قمری در زمان مظفرالدین شاه مدرسه را تمام کردم وارد ژاندارم نظمیه که مختار السلطنه تشکیل داده بود گردیدم، در زمان محمد علی شاه بعد از توپ بستن مجلس ژاندارم نظمیه منتقل به قزاقخانه شد، وقتی که یپرم ها شهر را گرفتند و محمد علی شاه به سفقارت رفت و شیرازة امور از هم پاشید ژاندارم نظمیه دوباره به نظمیه برگشت، لقب مدیر نظام را در زمان احمد شاه هنگام فتح زنجان که تیری برداشتم به من داده اند، در این بگیر و ببند ها درجاتم چند بار بالا و پایین شده ولی تا درجة سرهنگی رفته ام.

 

لینک کوتاه : https://khaledin.com/?p=5615
  • نویسنده : عباس شمس‌الدین‌کیا
  • منبع : کتاب شهید هرگز نمیمیرد

خاطرات مشابه

13تیر
من نوه ی پسری حاج شیخ فضل الله نوری هستم (قسمت دهم)
اعدام شیخ شهید ، حاج شیخ فضل الله نوری

من نوه ی پسری حاج شیخ فضل الله نوری هستم (قسمت دهم)

13تیر
من نوه ی پسری حاج شیخ فضل الله نوری هستم (قسمت نهم)
افوض امری الی الله ان الله بصیر بالعباد

من نوه ی پسری حاج شیخ فضل الله نوری هستم (قسمت نهم)

13تیر
من نوه ی پسری حاج شیخ فضل الله نوری هستم (قسمت هشتم)
همزمان با محاکمه بساط اعدام را فراهم ساختند

من نوه ی پسری حاج شیخ فضل الله نوری هستم (قسمت هشتم)

ثبت دیدگاه