• امروز : یکشنبه, ۳ تیر , ۱۴۰۳
بچه های اطلاعات آمدند و یک دوربین وصل کردند

مقدمات عملیات ، شش ماه قبل از والفجر هشت به روایت حاج حسن نسیمی

  • کد خبر : 5213
مقدمات عملیات ، شش ماه قبل از والفجر هشت به روایت حاج حسن نسیمی

چند ماه قبل از عملیات والفجر هشت که میخواستیم برای عملیات آماده شویم ماموریتی به ما محول شد که البته اسم خاصی هم نداشت . ما آمدیم و وارد منطقه خرمشهر شدیم . ما چند نفر محدود از گردان تخریب بودیم که آمدیم به خرمشهر . در بحث آموزش ، یک سری زمینه سازی ها […]

چند ماه قبل از عملیات والفجر هشت که میخواستیم برای عملیات آماده شویم ماموریتی به ما محول شد که البته اسم خاصی هم نداشت . ما آمدیم و وارد منطقه خرمشهر شدیم . ما چند نفر محدود از گردان تخریب بودیم که آمدیم به خرمشهر . در بحث آموزش ، یک سری زمینه سازی ها شده بود و بستری فراهم کرده بودند برای عملیات والفجر هشت .
یادم می آید که در آن مقطع و در آن موقعیت ، من ، آقا سید محمد زینال حسینی ، صاحب علی نباتی و ناصر اربابیان بودیم . ما به خرمشهر آمده بودیم اما نمی دانستیم دقیقا ماموریت ما چی هست . توام با آموزش یک سری انفجارات هم بنا بود انجام بدهیم . بعد ها متوجه شدیم که ماموریت ما چی بوده است . ولی آن روز های اول هنوز این آگاهی را نداشتیم . آن جا یک قسمتی از خرمشهر یا یک محلی بود که سیمان های به اصطلاح به حالت سیمان مسلح یا بتن مسلح بود . جای مسطحی داشت که ما یک تعداد خرج گود و چند آلومینیوم و این ها را می بردیم آن جا و این ها را شبکه بندی میکردند و با فیتیله های انفجاری آماده میشد . برای بحث آموزشی که عرض کردم ، آنجا انفجار هایی هم کردند .

یکی از انفجار هایی که مادر آن منطقه انجام دادیم مقدمه ای بود برای درست کردن یک اسکله بعدا در عملیات ، برای اسکله قایق هایی استفاده شد که میخواستند بیایند و از اروند رود عبور کنند . البته به دلیل مسائل حفاظتی ، خود ما هم ، آن زمان ، از نتیجه کار خودمان مطلع نبودیم .
در یکی از این شب ها که یک شب تاریکی بود ، آقا سید محمد زینال حسینی من را صدا زد که بیا ! میخواهیم جایی برویم . بعد خودش ابزاری که از قبل آماده کرده بود را برداشت و راه افتادیم . یک کیسه انفجار و یک کوله دست آقاسید بود . یک تعداد قالب های خرج سی چهار ، یک تعداد چاشنی ، یک مقدار فیتیله و … را در داخل این کوله گذاشته بود . بعد سوار ماشین شدیم و باز به خرمشهر رفتیم . در تاریکی شب ، رفتیم و وارد گمرک خرمشهر شدیم . داخل همین گمرک خرمشهر یک منبع آب بود . این منبع آب تقریبا فکر میکنم از سطح زمین حدود ۳۰ متر ارتفاع داشت و آن بالا واقع بود .
لوله ای وسطش بود و داخلش یک نردبان بود . قطرش نمیدانم چند اینچ بود ، یک لوله ایی مثلا 60 , 70 سانت قطر داشت . لوله ایی که فقط یک نفر می توانست برود داخلش . من و سید محمد از این لوله بواسطه آن نردبان آهنی که وسطش تعبیه شده بود به بالای این منبع آب رفتیم . از بالای لوله ، داخل منبع شدیم . سید محمد برگشت و اشاره کرد به من . رودخانه اروند را نشان داد. آنجا ، داخل این منبع یک دوربین میخواستند کار بگذارند که در روز و در شب ، دید ایجاد کنند . در بدنه ی اصلی منبع ، میخواستند یک برشی انجام بدهند . یک برشی در حد 20 در 40 سانتی متر . مثلا یک همچین چیزی از ما خواستند که ایجاد کنیم . ما آمدیم به کمک هم آن قسمت منبع را از داخل کنار محاسبه کردیم و طبقه بندی کردیم و ابزار انفجار را نصب کردیم . البته آب داخل منبع نبود . منبع خالی بود چون منطقه ی جنگ بود . اما در آنجا می خواستیم از این منبع یک استفاده ی ابزاری کنیم و یک دوربین برای بحث های شناسایی و… کار بگذاریم . مواد گذاری کردیم و چاشنی را ایجاد کردیم . آقا سید محمد زینال حسینی آمد و گفت : تو برو پایین . گفتم برای چی ؟ گفت خوب برو پایین دیگه .
ما باید این ارتفاع 30 متری را از لوله ی وسطی ، می آمدیم پایین و بعد انفجار صورت بگیرد .
آقا سید محمد اصرار داشت که شما برو پایین و وقتی رسیدی پایین من این فیتیله را روشن می کنم و خودم می آیم . این حرف آقاسید محمد به من بر خورد و چون جوان بودم و به قولی کله شق بودم ، گفتم آقا سید! شما برو پایین چون شما بالاخره فرمانده هستی . شما برو پایین ، من این انفجار را انجام میدهم . آقا سید محمد فرمانده ما بود و ما ضمن اینکه وظیفه داشتیم اطاعت پذیری کنیم ، ولی خب این حرف در کَت ما نمی رفت . میگفتیم بالاخره اگر قرار هست آسیبی هم احیانا متوجه بشود بگذار حداقل متوجه ما بشود . البته حالا شاید بخاطر قدرت ایمان و این حرف ها نبود ، بخاطر آن غرورمان بود . بحث کله شقی و این ها و بیشتر از این جنس صحبت ها بود .
خلاصه آقا سید محمد پذیرفت و پایین آمد . بعد از چند دقیقه که احساس کردم سید از فضای لوله پایین رفته و به محوطه امن رسیده است ، من هم این فیتیله را روشن کردم . دیگر فرصتی نبود که من از پله ها ، تک تک پایین بیایم . آمدم بغل این پله ، میله ای که بود را گرفتم و سر خوردم . البته دستم یک خورده سوخت چون در اثر اصطکاک با لوله داغ شد . خلاصه از درب بیرون آمدیم ، یک انفجار مهیبی رخ داد و خلاصه زدیم منبع ها را سوراخ کردیم . البته کمی هم فکر کنم ما پیاز داغش را زیاد کرده بودیم و مثلا اگر باید چهل سانتی متر حفره ایجاد میشد ، حدود ۶۰ ، ۷۰ سانت برش خورده بود . البته خب این مقدار خطا طبیعی بود چون بالاخره آن امکانات ، برای آن کار متناسب نبود .

تعقیبات نماز شب به شیوه ی شهید مصطفی مبینی

در نهایت آن انفجار رخ داد و یک فضایی ایجاد شد که بچه های اطلاعات بیایند و یک دوربین وصل کنند و در نتیجه بتوانند اروند رود و جزایری که در اروند بود و پتروشیمی عراق و آن نخلستانی که آنجا بود را بتواند تحت نظر بگیرند . البته دیدگاه های دیگر هم در جای دیگر بود . جاهای دیگری هم بود که بچه های دیدبانی در آن مستقر بودند و ماجرای یکی از دیدگاه ها هم همین بود که من برای شما گفتم .

لینک کوتاه : https://khaledin.com/?p=5213
  • نویسنده : حاج حسن نسیمی
  • منبع : خالدین

خاطرات مشابه

01اسفند
عملیات والفجر هشت به روایت حاج حسن نسیمی
محور جزایر مجنون در عملیات والفجر هشت

عملیات والفجر هشت به روایت حاج حسن نسیمی

29بهمن
رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند
روایتی از اعتقادات فرماندهان شهید گردان تخریب

رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند

29بهمن
ماجرای قرآن جیبی شهید حاج عبدالله نوریان
هدایا و نامه هایی که از پشت جبهه می آمد

ماجرای قرآن جیبی شهید حاج عبدالله نوریان

ثبت دیدگاه