• امروز : سه شنبه, ۴ اردیبهشت , ۱۴۰۳
محسن حدادی شهید شد و من مجروح شدم

عملیات کربلای پنج به روایت حاج مسعود تاج آبادی

  • کد خبر : 2841
عملیات کربلای پنج به روایت حاج مسعود تاج آبادی

ما برای شرکت در عملیات کربلای پنج به گردان حضرت علی اکبر مامور شده بودیم . مسئول تیم ما برادر محسن اسدی بود . من بودم و سه تا از بچه های دیگر هم بودند . محسن اسدی به من گفت که شما کنار دست من باشید و منم گفتم باشه . ما منتظر بودیم […]

ما برای شرکت در عملیات کربلای پنج به گردان حضرت علی اکبر مامور شده بودیم . مسئول تیم ما برادر محسن اسدی بود . من بودم و سه تا از بچه های دیگر هم بودند . محسن اسدی به من گفت که شما کنار دست من باشید و منم گفتم باشه .

ما منتظر بودیم که خط شکسته شود و گردان حضرت علی اکبر در مرحله دوم وارد عملیات شوند . شب ساعت 11 بود و باران می امد و هوا سرد بود. یک گروه قرار شد سوار قایق ها شویم و سوار شدیم و رفتیم اما نشد و برگشتیم.

دوباره گفتند: پوتین هایتان را در بیارید . پوتین ها رو در آوردیم و رفتیم توی گل و سوار شدیم دوباره رفتیم اما نشد برویم چون ظاهرا به ایشان گفته بودند فعلا قایق ها رو نفرستید . دوباره گفتند پوتین ها را بپوشید . خلاصه تا صبح علاف بودیم و نزدیکی های صبح رفتیم در کانال کربلای 5 و تا صبح در آن جا بودیم.

ساعت 5/8 بود که محسن اسدی آمد و گفت حاج آقا ! مسئول گردان می گوید که دو تا تخریب چی و مسئول گروه ها بروند آن طرف سیم خاردارها و از کنار ، معبر بزنند تا بتوانیم با یک گردان از پشت جاده بزنیم به دشمن . چون عراقی ها از یک نونی هنوز عقب نشینی نکرده بودند.

دویست متر با عراقی ها فاصله داشتیم و آن ها ما را می دیدند و تیر تراش در کانال می زدند و یکی، دو تا از بچه ها همان جا در کانال شهید شدند.

قبل از ما چند نفر غواص که لباس غواصی داشتند رفتند اما همینکه از کانال بیرون آمدند هر سه نفرشان را تک تیراندازها زدند . محسن گفت یکی از بچه ها را انتخاب کن . من به بچه ها نگاه کردم و سه نفر را انتخاب کردم . یکی از بچه ها شهید محسن حدادی بود که خیلی اصرار داشت که من را ببر . داشت دست و پا میزد و اصرار و التماس می کرد . من دیدم آن دو نفر دیگر تقاضا ندارند ، من هم به ایشان گفتم باشه ، شما بیا.

شما چطوری جرات کردید صد تا بمب را خنثی کردید ؟

فرمانده ها گفتند تا پای سیم خاردار باید بدون مکث ، فقط بدوید چون اگر بایستید ، حتما افتادید . مسئول گروهان افتاد جلو ، من هم به محسن حدادی گفتم من جلو می دوم و شما پشت سر من بدو . ما که به سمت سیم خاردارها می رفتیم هم زمان هم تیر زیاد روی سر ما می بارید و از کنارمان رد می شد. به پشت جاده رسیدیم. آنجا چاله ای بود که مسئول گروهان آنجا بود و من کنارش و محسن حدادی هم کنار من بود.

فرمانده گروهان گفت: اگر سه نفری با هم برویم حتماً ما را می زنند . من به آن طرف جاده می روم وقتی رسیدم سوت می زنم و شما هم بیا و بعد که شما آمدی همراهت بیاید. وقتی ایشان پاشد و شروع به حرکت کرد، آتیش سنگین شد و ایشان رد شد. ایشان سوت زد اما آتیش خیلی زیاد بود. من یک مقداری مکث کردم. محسن حدادی گفت حاج آقا چرا نمی روی؟ فکر کرد که من ترسیدم . یک مقدار گذشت و گفتم من می روم وقتی رسیدم شما بعد از من بیا. گفت باشه!

وقتی من به بالا رفتم آتیش بسیار شدیدتر شد. تا وسط جاده رفتم و از وسط جاده در کسری از ثانیه شیرجه زدم و خودم را پرت کردم . محسن اسدی بعداً به من گفت : ما شما را از کانال می دیدیم . در حین شیرجه زدن تیر به پایم خورد و استخوان پایم شکست.

روی شانه افتادم و شروع به غلت زدن کردم . پایم از دو سه جا شکسته بود . فرمانده گروهان پایم را با چفیه بست و گفت : من به عقب بر می گردم . من گفتم: به بچه های تخریب بگو که حاجی افتاده ، بیایند و من را ببرند . ایشان رفت و ساعت حدوداً یازده یا یازده و نیم بود که بچه ها آمدند.

عملیات والفجر هشت به روایت حاج محمد زارعکار

عراقی ها هم من را می دیدند . هر چند وقت یک بار که دستم را بلند می کردم تا بچه ها بدانند من زنده هستم ، عراقی ها تیر را بیشتر می کردند . فکر کردم که کسی به سراغم  نمی آید.

عمامه ام در کوله بود ، آن را بیرون آوردم و به گوشه ای پرت کردم که اگر اسیر شدم عراقی ها نفهمند که طلبه هستم . پایی که شکسته بود را انداختم روی آن پایم و مقداری با تنم به جلو رفتم و یک مقدار پای چپم را می کشیدم تا پای راستم به جلو بیاید . نیم ساعت به جلورفتم وقتی برگشتم به عقب نگاه کردم ، متوجه شدم که بیشتر ازیک متر به جلو نرفتم !

همان جا ایستادم و دیدم که دو نفر از بچه ها آمدند. رضا گلستانی را به یاد دارم ولی آن یکی را یادم نیست . شاید جهانبخش محمدی یا قائد امینی بود . من خیلی خوشحال شدم و جهانبخش گریه می کرد . گفت دو ساعت است که با فرمانده محور چانه می زنیم که دنبال شما بیاییم اما اجازه نمی داد.

گفت : بیا روی کوله من تا بدوم و از این جا برویم . قبول کردم ، روی پشتش سوار شدم و آن بنده خدا افتاد. پایم را با یک چفیه ی دیگر بستند ، یکی پایم را گرفت و یکی هم یقیه ی پیراهنم را گرفت . بالاخره ما را به آن طرف جاده رساندند.

آنطرف که رسیدم دیدم محسن حدادی افتاده ، تیر به سرش خورده و به شهادت رسیده بود.

ما را به عقب کشاندند و در کانال رفتیم. از آن جا برانکارد آوردند و ما را به عقب فرستادند .

در زمان جنگ ، حکم فرمانده همون حکم رهبریه
لینک کوتاه : https://khaledin.com/?p=2841
  • نویسنده : حجه الاسلام حاج مسعود تاج آبادی
  • منبع : خالدین

خاطرات مشابه

01اسفند
عملیات والفجر هشت به روایت حاج حسن نسیمی
محور جزایر مجنون در عملیات والفجر هشت

عملیات والفجر هشت به روایت حاج حسن نسیمی

29بهمن
رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند
روایتی از اعتقادات فرماندهان شهید گردان تخریب

رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند

29بهمن
ماجرای قرآن جیبی شهید حاج عبدالله نوریان
هدایا و نامه هایی که از پشت جبهه می آمد

ماجرای قرآن جیبی شهید حاج عبدالله نوریان

ثبت دیدگاه