• امروز : جمعه, ۲۲ تیر , ۱۴۰۳
از غار در ارتفاع قمیش تا پل معلق شهید کلهر

عملیات بیت المقدس چهار به روایت حاج سید حمید موسوی

  • کد خبر : 2831
عملیات بیت المقدس چهار به روایت حاج سید حمید موسوی

در عملیات بیت المقدس چهار همراه به تعدادی از تخریبچی ها به ارتفاعات قمیش اعزام شدیم . ما نمی دانستیم که کجا می رویم . آن ارتفاع قَمیش هم یک ارتفاع عظیم بود. بعد از پیمایش این ارتفاعات ما را نزدیک پل آوردند . ما در یک غاری رفتیم . بی سرو صدا آنجا ماندیم […]

در عملیات بیت المقدس چهار همراه به تعدادی از تخریبچی ها به ارتفاعات قمیش اعزام شدیم . ما نمی دانستیم که کجا می رویم . آن ارتفاع قَمیش هم یک ارتفاع عظیم بود. بعد از پیمایش این ارتفاعات ما را نزدیک پل آوردند . ما در یک غاری رفتیم . بی سرو صدا آنجا ماندیم تا زمان عملیات .

زمان عملیات از آن غار بیرون آمدیم که خیلی هم وحشتناک بود . ما باید بوسیله ی پل ، از یک طرف رودخانه به آن طرف می رفتیم . ارتفاع خیلی زیاد بود . صدای شُرشُر آب و تکان خوردن پل خیلی بود .

ما از قبل پل را ندیده بودیم و این در عملیات های قبل نیز مرسوم بود . معمولا در عملیات ها فقط بچه های اطلاعات عملیات و آن دسته از تخریبچی هایی که همراه این عزیزان به شناسایی رفته بودند که معبر بزنند تا مسیر را باز کنند ، در جریان بودند که به کدام صحنه می رویم .

البته پل ابتکاری بود و تکان می خورد اما طوری نبود که بیوفتیم . چوب و دسته برایش گذاشته بودند ، اما خب سخت بود . ما صحیح و سالم رفتیم و صحیح و سالم بر گشتیم .

قبل از عملیات در گاو داری بودیم. مقر ما در یک گاوداری در میاندوآب بود و در آن اسکان داشتیم. یک بزرگواری بود از بچه های اطلاعات عملیات که برادر من را می شناخت . اغلب دوستانی که اطلاعات عملیات و تخریب بودند، برادر من را به جهت اینکه در تخریب بود می شناختند. آن آقا خیلی هیکی و درشت اندام بود. در گاوداری با بچه هایی که آنجا بودند ، در مورد مجروح و شهید شدن صحبت شد . من در این وادی ها نبودم که شهید شوم . آن آقا که هیکلی بود گفت اگر من مجروح شدم چه کسی من را برمی گرداند ؟ همه ساکت شدند .

عملیات کربلای یک به روایت حاج علی اکبر جعفری

من در عالم لوطی گری گفتم : داداش !

من هستم و بر می گردم و تو را هم با خودم برمیگردانم . اصلا غمت نباشه…

این حرف از دهن من بیرون پرید که ای کاش نمی گفتم . من فقط از سر دلسوزی گفتم که من بر می گردم و شما را می آورم. خلاصه حرکت کردیم و از پل رد شدیم ، تا بالای زانو برف باریده بود. من هم جثه ی نحیف و لاغر و ضعیفی داشتم و بچه سن بودم . ابتدای پل ، فرمانده ی یکی از گردان ها آنجا بود. شاید هم فرمانده گردان نبود و معاون بود که خودش بالا نیامد. خودش ایستاده بود و همه را بالا می فرستاد.

ما رفتیم بالا و الله اکبر گفتیم و نارنجک انداختیم و زد و خوردی شد .

در حین درگیری من دیدم آن آقای هیکلی تیر خورده و روی زمین افتاده و دست روی شکمش گذاشته است و به خودش می پیچد .

گفت سید به من کمک کن. من خودم را نمی توانستم بالا بیارم ، تا زانو در برف رفته بودم. پنج نفر نیرو آن را صدا کردم  و داخل سنگر عراقی ها گذاشتیم که در امان بماند .

بعداً که پایین آمدیم فهمیدیم که شهید شده است . یکی به من گفت از بچه های خودی یک نفر نارنجک انداخته داخل سنگر ، من پاهایم سست شد به خاطر آن وعده ای که داده بودم و خلف وعده کردم . امیدوارم خدا از سرتقصیراتم بگذرد.

بعد از اتمام عملیات ، وقتی داشتیم برمیگشتیم ، عراق پاتک می زد و هوا را روشن کرده بود . من در رفت پل را به یاد دارم اما در برگشت یادم نیست که از روی پل برگشتیم یا از جای دیگر . وجب به وجب را عراق می زد و هر لحظه فکر می کردیم که در حال مردن هستیم.

عملیات والفجر هشت به روایت حاج مسعود تاج آبادی

در مسیر بازگشت که من می آمدم ، دیدم در یک چادر خمپاره خورده بود و شش نفر از فرماندهان شهید شدند . تعداد دقیق یادم نیست اما تعداد زیاد بود. از کنار این ها رد شدم و برگشتم عقب . می خواستم غسل مسح میت کنم . یخ آب انبار را شکستم و به داخلش رفتم و خون ها را پاک می کردم…

لینک کوتاه : https://khaledin.com/?p=2831
  • نویسنده : حاج سید حمید موسوی
  • منبع : خالدین

خاطرات مشابه

20تیر
ماموریت دونفره با شهید حاج عبدالله نوریان
شیوه ی فرماندهی فرمانده گردان تخریب اینگونه بود

ماموریت دونفره با شهید حاج عبدالله نوریان

17تیر
راوی و رزمنده دفاع مقدس حاج مجید بختیاری
این خاطره ای بود که من در بدو ورودم از حاج عبدالله داشتم

راوی و رزمنده دفاع مقدس حاج مجید بختیاری

ثبت دیدگاه