• امروز : دوشنبه, ۱۴ اسفند , ۱۴۰۲
عملیات عاشورای سه

شبی که شهید حاج قاسم اصغری روی سیم خاردار خوابید

  • کد خبر : 1975
شبی که شهید حاج قاسم اصغری روی سیم خاردار خوابید

در عملیات عاشورای 3 خانه مان کرج بود. من هم رفتم سپاه کرج در انجا به من گفتند گردان حضرت علی اصغر برو خیلی نیرو احتیاج دارند. ما هم 12 نفر از بچه ها ی کرج رفتیم بیشترشان الان زنده هستند. با همدیگر به گردان حضرت علی اصغر رفتیم. از تیپ حضرت سید الشهدا (ع) […]

در عملیات عاشورای 3 خانه مان کرج بود. من هم رفتم سپاه کرج در انجا به من گفتند گردان حضرت علی اصغر برو خیلی نیرو احتیاج دارند. ما هم 12 نفر از بچه ها ی کرج رفتیم بیشترشان الان زنده هستند. با همدیگر به گردان حضرت علی اصغر رفتیم. از تیپ حضرت سید الشهدا (ع) . فرمانده گردان ما شهید آجرلو بود. آجرلوها دو تا داداش بودند یکی از انها فرمانده سپاه کرج بود و یکی از انها فرمانده گردان ما بود. من آن زمان دانشجو شده بودم . عملیات والفجر یک مقدماتی روی من خیلی اثر بدی گذاشته بود. عاشورای 3 زمان تعین رشته کنکور شد. در انجا من آرپی چی زن شده بودم. خدانگهدارد حاج آقا فضلی را . ایشان برای ما صحبت کرد در پادگان دو کوهه بودیم. یک روستایی بود در موقعیت الفتح بودیم پشه ها هم ما را می زدند ما سه نفر قاچاقی از گردان بیرون می آمدیم. می رفتیم روی پشت بام خانه هایی که خراب بودند برای فرار از دست پشه ها آنجا می خوابیدیم. من خیلی ناراحت بودم زیرا در عملیات والفجر عملیاتی وقتی شما شب که بیرون می آمدید یک رزمنده را می دیدید  که یک پتو به دور خودش انداخته و گریه می کند. نماز می خواند. دو کوهه هم اینطور بود. ما رزم شب که می رفتیم میدیدیم که چهار تا رزمنده نشستند و  مشغول دعا خواندن هستند.  در عاشورای 3 ما این ها را کمتر دیدیم. من هم ناراحت بودم چون میدانستم امام خمینی گفته بود اگر در جبهه مناجات زیاد شود ما پیروز می شویم. تا اینکه زمان انتخاب رشته شد و 12 نفر بودیم که آقای فضلی یک سخنرانی برای ما کرد. به ما مرخصی داد و ما به کرج رفتیم و تعین رشته کردیم و برگشتم. من دیدم همه رزمنده ها حنا زدند. در پادگان دو کوهه ام بود اما کمتر بود. من دیدم آنهایی هم که خشک بودند و فقط نماز می خواندندو دعا می کردند هم شوخی می کردند و می خندیدند. گفتم چه شده که همه حنا زدید؟ گفتند مگر خبرنداری ،یکی دو شب دیگر حمله است. انگار می خواستند به عروسی بروند. فرمانده گردان ماه شهید سوریان بود و به من گفت حسین خانی تو سهمیه ات را زدی؟ گفتم چه سهمیه ای ؟ گفت موشک هایت را. گفتم من تا حالا یک موشک هم نزدم. یک نفر را به من مامور کرد و یک آرپی چی داد . یک  لاستیک نیسان را آتیش زده بودند . حدود 200 متری ما بود. گفتند باید با این موشک وسط لاستیک را بزنی. من هم شماره چشمم پنج بود و یعنی تقریبا کور بودم. من عینک را که برمی داشتم اصلا هیچی نمی دیدم. من الکی زدم و هر سه تا موشک زد به هدف خدا را شاهد می گیرم که الکی زدم. من از بچگی از شکار متنفر بودم.  شهید گلستانی معاون دسته بود و خیلی خوشش آمد . یک طرف صورتش سوخته بود و ازبین رفته بود. ما رفتیم شب حمله. حاج آقا فضلی هم صحبت کرد. فرمانده گردان هم آجرلو صحبت کرد. آقای سوریان خیلی گریه دار صحبت کرد و گفت داداش من مفقود الاثر شده و مادرم خیلی بی تابی می کند. هر کدام از شما اگر شهید شدید سلام من را به برادرم برسانید و بگوئید که به خواب من بیا. یهو یک نفر آمد ریش های تپلی داشت و سبزه بود. ساعت 7 غروب بود . هوا هم داشت تاریک می شد. گفت من برایتان معبر زدم .مین ها را باز کردم من تخریب چی هستم شما باید پشت سر من بیایید. با حالت تهدید و نظامی گفت: پاهایتان را این طرف نگذارید و آن طرف بگذارید . من هم آن پایین نفر اول خط جلو نشسته بودم. به من برخورد و من هم یک تیکه ای به این آقا انداختم. فرمانده تیپ ناز ما را می خرد . آقای آجر لو ناز ما را می خرد. سوریان این همه معنوی صحبت می کند. این آقا تهدید می کرد و زبانش هم می گرفت. نمی توانست خوب صحبت کند. من هم نمی دانستم که این چه آدم بزرگی است. من هم یک تیکه ای انداختم و بچه ها هم خندیدند. شب حمله شد و رفتیم جلو و جلوتر یهو دیدم آقای صبری بیسم چی بود. الانم زنده است. گفت آرپی جی زن بدو بیا آرپی چی زن بدو بیا. من هم کمکم یک آقایی به نام کیایی که الانم زندست کارمند اداره برق بود. من 22 سالم بود این آقا 40 سالش بود و قد بلندی داشت. یک آرپی جی زن باید دو تا کمک داشته باشد من فقط یک کمک داشتم. به ایشان می گفتم ببین من دارم می زنم شما کلاش بگیر به سمت کسی که به من  شلیک می کند.. که من را نزند . من آرپی جی زن هستم و باید تانک بزنم. برای من خیلی مهم بود و من با آن آرپی جی عکس انداختم و خیلی ها آرپی جی ام را دوست داشتم. آرپی چی من کره ای بود و مال بقیه یک دسته داشت ولی مال من دو دسته داشت. من هم پز می دادم که آرپی چی زن هستم. آقای شهید صبری که بی سیمچی گردان بود .گفت ارپی چی زن،آرپی چی زن ، بیا. من هم دویدم در کانال ها که بودم بعضی از بچه های ما را زدند.. خدا بیامرزد شهید قاسم اصغری را ، من دیدم  که ما را از جلوی چشم عراقی ها برد . ما یک گروهان بودیم. عراقی ها خواب بودند و پتو انداخته بودند روی سرشان . ما را از جلوی سنگر کمین عراقی ها رد کرد. همه خواب بودند. رزمنده ها شب به هم این را می گفتیم که چطور ما ر ا از جلوی عراقی ها عبور داد. آقای صبری به من گفت حسین خانی برو اون انبار دشمن را بزن. گفتم بگو کجاست تا برات جهنم درست کنم . من از کانال ها رد می شدم و زیر پایم از بچه های خودمان زخمی و شهید افتاده بود. من خودم را نفرین می کردم که چرا روی این ها می دویدم. خدارا دارم شاهد می گیرم. یهو دیدم ای وای وسط معبر هستم و سیم های خاردار حلقوی جلویم. به من می گفت پایم را نگاه کن من به اشتباه زانویم را به جلو مبردم. خیلی می ترسیدم. من نمی دانستم اسمش حاج قاسم است فقط می دانستم باید کار معبر انجام دهد. گفتم تو هم خالی بند درآمدی ؟ این همه می گفتی معبر می زنم این بود. یهو خودش را پرت کرد روی سیم خاردارها حجمش به اندازه سه آدم که درار بکشند کنار هم  بود. من فقط دیدم جلویم سیم خاردارهای حلقوی و مین است و خیلی ترسیده بودم.و کم آوردم. من به حاج قاسم التماس می کردم که غلط کردم ،بلند شو، و به من می گفت تو رو حضرت زهرا بیا از روی من رد شو.. گفتم پا شو مگه آدم عاقل روی سیم خاردار می خوابد. دو ، سه بار گفت بیا برو،  بیا برو، من نرفتم حالا شب حمله است. حاج آقا غفاری معاون گردان بود و فکر کنم زنده است. آقای صبری و ایشان دارند صدای ما را می شنوند.  من خبر نداشتم و داشتم بحث می کردم. آتیش شروع شده بود ولی آن جایی که ما بودیم نزده بودند. اما اطرافمان اتیش بود مثل جهنم. این به من التماس می کند که برو و من التماس می کنم که مگه آدم عاقل روی سیم خاردار می خوابد. آخر کار با گریه به من گفت ترو حضرت زهرا بیا برو. من پایم را رویش گذاشتم و رد شدم. کمک من پا را گذاشت و رد شد. نفر بعدی پا را گذاشت و رد شد. من یک یا دوقم رویش گذاشتم و رد شدم و سریع سمت انبار دویدم . صبح فهمیدم یک گروهان رد شدند. من شب حمله فکر کردم دو، سه نفر رد شدند. من انبار را نزدم تا نشستم که انبار را بزنم، انبار منفجر شد. من هم موشک را شلیک کردم،  ولی به تانک زدم. حدود ده دقیقه بعد. رزمنده  ها می گفتند حسین خانی زده و می خواهد ریا نکند. این حرف ها در جبهه مد بود و چقدر ما اسیر گرفتیم. اسیرها را لخت کردیم و همه فقط یک شرت داشتند. شرت های شان سفید بود و نمی توانستند پنهان شوند. آمدیم عقب و به ما گفتند برگردید. هر کاری کردند من برنگشتم و گفتم من باید این آدم را پیدا کنم. به کسی هم نگفتم. ما اسیر ها را که آوردیم در اول راه را گم کردیم بعد که راه را پیدا کردیم و به عقب آمدیم من می ترسیدم به کسی بگویم. چون می گفتند حسین خانی برای ما خواب دیده.حتماً خیالاتی شده است. صبح که شد هر کی من را می دید می گفت حسین خانی کی بود بهت التماس می کرد که از رویش رد شوی.   می گفتم خواب نبود ؟ من گفتم قرار بود فقط من رد بشوم و شما چرا رد شدید و با آنها دعوا می کردم که نباید رد می شدید. من ماندم و بچه های گردان حضرت علی اصغر برگشتند من تا 9 ماندم و دیدم که این ریش هایش قشنگ تپل و لباس سپاه بر تنش روی برانکارد خوابیده و به عقب می آید.از نوک پا تا سرش را بوسیدم و گفتم داداش این کار را نکن و گریه می کردم . خیلی آدم بزرگی بود. او در این دنیا نبود . چون درد را حس نمی کرد. زیرا اگر درد را حس کنید نمی مانید و خود به خود بدنت فرمان می دهد که بلند شو. مثلا من اگر کفشم را به طرف شما پرتاب کنم چه بخواهید و چه نخواهید سرتان را برمی گردانید. ایشان انگار در این دنیا نبود . وقتی باهاش حرف می زدم حرف های من را نمی شنید. و هیچ عکس العملی نشان نداد. تمام بدنش سوراخ سوراخ و خون بود. قبل از کرونا رفته بودیم جنوب و من این داستان را توضیح می دادم. ما بین نماز بود حاج فضلی بلند شد و گفت ما تمام مکالمات شما را با حاج اصغری گوش می کردیم. شما تا حالا کجا بودید. گفتم من اینجا هستم . شما کجا بودید. این یک حقیقتی بود که ثبت شد.  حاج قاسم اصغری واقعا فداکار بود. من به جز حاج قاسم هیچ کسی رو ندیدم که اینطور روی سیم خاردار بخوابد. هر کس من را می دید می گفت : این خاطره را تعریف کن. من هم با یک اشتیاق و شور و شوق این خاطره را می گفتم که یاد این بزرگوار زنده شود. شهادتش روی من خیلی اثر بدی گذاشت. وقتی خبر شهادت ایشان را شنیدم واقعا کمرم شکست. من با ایشان خیلی دوست نبودم و خاطراتم فقط مربوط به شب حمله بود. ولی خیلی به من فشار  آمد. دوست داشتم 100 نفر شهید شوند ولی ایشان شهید نشود. به امام رضا این روایت ارزش داشت. المؤمن وحده جماعة مومن به تنهایی یک ملت است. این خودش تنهایی یک گردان بود یعنی برای اسلام اندازه یک گردان مفید بود. اگر من عقل داشتم برایش سه تا محافظ می گذاشتم. حرام شرعی می کردم که این جلو برود می گفتم تو باید بمانی و کارد بسازی تو باید 20 الی 30 نفر مثل خودت را بسازی. به ما یاد بدهی که چطورر روی سیم خاردار بخوابیم. اسلام و امام زمان به این نیروها احتیاج دارد. چرا باید به این راحتی نیروهایمان از دست بروند. من نمی گذاشتم این ها به جلو بروند. این ها حماسه آفرین بودند . می گفتم شاگردهایت را بفرست به جلو. این ها کسانی بودند که در گردنه های سخت کمک رسان بودند. پیغمبر امیرالمومنین را به جبهه فرستاد و گفت خدایا علی را فرستادم ها. یعنی اگر به علی چیزی شود من عبادتت را نمی کنم. روی زمین کسی عبادتت نمی کند. این ها کلیدی بودند با این ها می شود گفت اسلام سنگرهای کلیدی جهان را فتح می کند. نه با من که یک مین را دیدم و ترسیدم.

مقدمات عملیات ، شش ماه قبل از والفجر هشت به روایت حاج حسن نسیمی
لینک کوتاه : https://khaledin.com/?p=1975
  • نویسنده : حاج احمدرضا حسین خانی
  • منبع : خالدین

خاطرات مشابه

01اسفند
عملیات والفجر هشت به روایت حاج حسن نسیمی
محور جزایر مجنون در عملیات والفجر هشت

عملیات والفجر هشت به روایت حاج حسن نسیمی

29بهمن
رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند
روایتی از اعتقادات فرماندهان شهید گردان تخریب

رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند

29بهمن
ماجرای قرآن جیبی شهید حاج عبدالله نوریان
هدایا و نامه هایی که از پشت جبهه می آمد

ماجرای قرآن جیبی شهید حاج عبدالله نوریان

ثبت دیدگاه