این رفتنیه بزن موهاشو

روزی که موی سر شهید علی حجابی رو تراشیدم

  • کد خبر : 1834
روزی که موی سر شهید علی حجابی رو تراشیدم

شهید علی حجابی بچه محل ما بود . بچه ی خیابان 13ابان بود . علی حجابی یکی از بچه های خیلی مخلص بود.تقریبا میشه با سید محمود موسوی مقایسش کرد . یکی از کسایی بود که با اینکه خودش نوجوان بود اما بقیه رو هم تربیت کرده بود. خیلی بچه ساکت و مظلومی بود.خیلی سرش […]

شهید علی حجابی بچه محل ما بود . بچه ی خیابان 13ابان بود . علی حجابی یکی از بچه های خیلی مخلص بود.تقریبا میشه با سید محمود موسوی مقایسش کرد . یکی از کسایی بود که با اینکه خودش نوجوان بود اما بقیه رو هم تربیت کرده بود. خیلی بچه ساکت و مظلومی بود.خیلی سرش تو نماز و قران بود .قبل شروع عملیات بدر مقر اصلی گردان نزدیک چنانه بود . اما بچه هایی که اعزام شده بودن برای عملیات توی یه خاکریز کوچک نزدیک منطقه عملیاتی بودن . نیروهایی که میخواستن برن عملیات ، میرفتن نزدیک منطقه عملیاتی .اونجا تجهیز میشدن و معرفی میشدن به گردان ها و میرفتن عملیات .

یک روز من رفتم تو گردان دیدم بچه دارن سرشون رو اصلاح میکنن . یکی از بچه ها بلند شد گفت بیا موهای مارو بزن .گفتم والا من موهای هرکیو میزنم شهید میشه . شهید علی حجابی گفت پس بیا موی منو بزن.گفتم علی ول کن جون مادرت .تازه چندتا از بچه هارو شهید کردیم تو بمون تو مقر فعلا باهات کار داریم .اصلا صورتش یه حالت خاص بود.حاج داوود کمیجانی که روحانی گردان بود به من گفت داوود  ، این رفتنیه بزن موهاشو . خلاصه ماهم که بلد نبودیم .کچلش کردیم و رفت. ما دوتا تیم شده بودیم که ماموریت تیم ما  انفجار پل جاده العماره – بصره بود و یک تیم هم سمت راستمون بود . علی حجابی جزء نیروهای تیم سمت راست بود که با بچه های لشکرعاشورا رفتن برای ماموریت خودشون . ماهم اینور با بچه های لشکر امام حسین . کار سختی داشتن چون باید سه یا چهار تا خط از دشمن رد میکردن . کار خیلی سختی بود چون مثلا فرض کن باید دوتا مین ضد تانک m19 دستت باشه تجهیزات هم همراهت باشه ، بعد دولا دولا داری از چهار خط دشمن باید رد بشی . بری پشت سر دشمن اونجا برسی به جاده اسفالتشون بعد بری پل رو منفجر کنی و سالم برگردی . در حالی که زیر پل هاشون هم محافظ داشت .متاسفانه تیم اونها با کل نیروهای تامین که همراهشون بودن ، گیر عراقی ها میوفتن و همشون شهید میشن . علی حجابیم اونجا آرپیچی بهش میخوره و کل بدنش میسوزه .

عملیات والفجر هشت به روایت حاج محمد زارعکار

ما بعد از ماموریت که فهمیدیم همچین ماجرایی شده ، سه بار رفتیم بیاریمشون . با چند تا از بچه ها گروه تامین ده نفره رفتیم . حتی تا ده متری شهید هم رسیدیم ولی خب خاک ریخته بودن و روش سنگر کمین گذاشته بودن و امکان دسترسی بهشون نبود.

لینک کوتاه : https://khaledin.com/?p=1834
  • نویسنده : حاج داوود پاداشی
  • منبع : خالدین

خاطرات مشابه

23آبان
من حلال کنم ؟ خدا حلالتان کند …
ماجرای یک بگومگو بین شهید حاج رسول و شهید سید محمد

من حلال کنم ؟ خدا حلالتان کند …

23آبان
تقویت همزمان توانمندی های نظامی و روحیه معنوی
اعتکاف در غار ارتفاعات بازی دراز

تقویت همزمان توانمندی های نظامی و روحیه معنوی

23آبان
مطالبه حاج عبدالله ازما این بود که میگفت باید در جنگ تاثیر گذار باشید