• امروز : دوشنبه, ۲۷ فروردین , ۱۴۰۳
فصل بهار بود ، زمین سبز بود و آلاله های قرمز و لاله های وحشی ...

اولین دیدار و آشنایی با شهید حاج عبدالله نوریان

  • کد خبر : 2865
اولین دیدار و آشنایی با شهید حاج عبدالله نوریان

شهید حاج عبدالله نوریان فرمانده گردان تخریب بود و معاونش شهید حاج آقا سید محمد زینال حسینی بود. وقتی من در فروردین سال شصت و سه وارد گردان شدم حاج عبدالله در گردان نبود و ما سوال می کردیم برادر عبدالله کیه و کجاست ؟ می گفتند که در عملیات مجروح شده یا اینکه از […]

شهید حاج عبدالله نوریان فرمانده گردان تخریب بود و معاونش شهید حاج آقا سید محمد زینال حسینی بود. وقتی من در فروردین سال شصت و سه وارد گردان شدم حاج عبدالله در گردان نبود و ما سوال می کردیم برادر عبدالله کیه و کجاست ؟

می گفتند که در عملیات مجروح شده یا اینکه از جهت ضعف جسمانی دوران نقاهت را طی می کنند . حتی خود بچه های مجموعه هم نمی دانستند حاجی کجاست. شاید رفته بود برای درمان حداقل من نمی دونستم یا پیگیری هم نکردم .

ما رزم شبانه را داشتیم ، بحث آموزش ها را خود شهید سید محمد داشت و بعداز ظهر ها کار خاصی نداشتیم . فصل بهار و زمین سبز بود ، آلاله های قرمز و لاله های وحشی همه جا بود ما می رفتیم پتو می انداختیم و با بچه ها می نشستیم به آجیل و تخمه خوردن و وقتمان را می گذراندیم .

حتی گاهی فوتبال بازی می کردیم ، بچه ها بین تانک ها دروازه گذاشته بودند . با شهید اربابیان الک دولک بازی می کردیم ، جشن پتو میگرفتیم و…

مقر ما پشت بهداری گردان بود و آنجا از مواد حشره کش خیلی استفاده می کردند . من می دانستم که اگر حشره کش ها را بیاندازیم در آتیش منفجر می شوند . بچه ها آتیش روشن کرده بودند و من هم تعدادی از این حشره کش ها را در آتش می انداختم و منفجر می شدند و من هم می خندیدم .

بچه های بهداری می آمدند بیرون و می گفتند : برادر! نکن این کارو ، خطرناکه و از این قبیل صحبت ها . یک روز که داشتم حشره کش ها رو می انداختم یک نفر از پشت سرم آمد و گوش مرا گرفت . برگشتم دیدم یک جوان تقریباً همسن خودم با موهای فر است و ظاهر با محبتی داشت . گفت : داداش این کارها خوب نیست چرا این کارها را انجام می دهی؟

نحوه شهادت چهارده شهید شیمیایی به روایت حاج مسعود تاج آبادی

من فکر کردم ایشون از بچه های بهداریه ، بهش گفتم ببخشید دیگه تکرار نمیشه ! ممنون که تذکر دادید . خیلی آروم گوش مرا گرفت و دیگه چیزی نگفت و رفت . رفتیم مقر ، غروب شد و رفتیم نمازخونه ، نماز را که خوندیم  ، بچه ها گفتند برادر عبدالله  آمده و می خواهد صحبت کند .

دو تا چادر را به هم متصل کرده بودند . همه نشستیم ، چادر پر از بچه های تخریب بود . ما از نیروهای جدید بودیم بچه های قدیم از کادر گردان بودند. نماز را با شهید سیفی خوندیم ، ایشان طلبه بود اما ملبس نبود . بعد از نماز یکی رفت جلو و برگشت به سمت ما که دیدم که این همون کسی بود که گوش منو گرفته بود و خیلی خجالت کشیدم .

ایشان صحبت کردند و خوش آمد گفتند به ما . منم یه سری تکون دادم . بیشتر صحبت هاشون خوشآمدگویی بود و از فضایی که در گردان بود صحبت کردند و از شهدایی که در گردان بودند که خب ما مدیون ایشان هستیم . گفتند پیکر مطهر شهدا در گردان مونده و این چنین صحبت هایی …

و اینکه جنگ چی  میشه و ما باید چکار کنیم ؟! وظیفه ما چیه ؟ آه و ناله کنیم یا خودمان را برای ماموریت آماده کنیم ؟ حاج عبدالله داشت تأکید و دقت می کرد که ما نسبت به آموزش ها بیشتر توجه کنیم . بالاخره بچه هایی که زحمت می کشند نگذاریم زحمت هاشون هدر برود . بعد از اینکه صحبتشون تمام شد ، سفره شام را انداختند .

حاج عبدالله خیلی نسبت به من محبت داشتند . بعد از اون برخورد بلند شد و اومد با من روبوسی کرد ، یادم هست لطافت و محبت و آرامش شهید حاج عبدالله را در اولین برخورد که همین امر باب رفاقت ما شد …

لینک کوتاه : https://khaledin.com/?p=2865
  • نویسنده : حاج جعفر طهماسبی
  • منبع : خالدین

خاطرات مشابه

01اسفند
عملیات والفجر هشت به روایت حاج حسن نسیمی
محور جزایر مجنون در عملیات والفجر هشت

عملیات والفجر هشت به روایت حاج حسن نسیمی

29بهمن
رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند
روایتی از اعتقادات فرماندهان شهید گردان تخریب

رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند

29بهمن
ماجرای قرآن جیبی شهید حاج عبدالله نوریان
هدایا و نامه هایی که از پشت جبهه می آمد

ماجرای قرآن جیبی شهید حاج عبدالله نوریان

ثبت دیدگاه