• امروز : یکشنبه, ۲۲ شهریور , ۱۴۰۵

شهید مصطفی صدرزاده

حاج حسین بادپا غرق در (افوض امری الی الله ) شده بود
در همه امور زندگی اش با این شهید یوسف الهی حرف می زد و مشورت می کرد

حاج حسین بادپا غرق در (افوض امری الی الله ) شده بود

حاجی همیشه تاکید داشت تا می توانید الله اکبر و لا الله الا الله بگویید حتی تمام پرچم هایی نیز که با دستور حاج حسین خریده بودیم به همین اذکار مزین بود. تل قرین هم با درایت، مقاومت و روحیه دادن حاج حسین حفظ شد و هنوز هم این تل به پرچم لا الله الا […]

کم کم متوجه شخصیت متفاوت شهید بادپا و اتفاق های معجزه آسایی که برایش می افتاد شدم
اولین آشنایی من (مصطفی صدرزاده) با حاج حسین بادپا

کم کم متوجه شخصیت متفاوت شهید بادپا و اتفاق های معجزه آسایی که برایش می افتاد شدم

قبل از این که وارد جنگ و مناطق جنگی شوم از جنگ به اندازه کتاب هایی که خوانده بودم، می دانستم. آن زمان که جنگ تحمیلی علیه ایران به پایان رسید، سه یا چهار سال داشتم و آن طور که باید جنگ را درک نکرده بودم. چندی قبل وقتی وارد یک منطقه جنگی و از […]

جانباز فتنه تقلب شهید مصطفی صدرزاده
مصلحت و مشیتش نبوده که آن جا به شهادت برسد

جانباز فتنه تقلب شهید مصطفی صدرزاده

برای کاری توی شهرک رفتم و نگاه کردم و دیدم جلوی مسجد اتوبوس ها ایستاده اند. آقا مصطفی اینطرف آنطرف می دوید. گفت چه خبره؟ گفتند در میدان ولیعصر تهران جشن پیروزی آقای دکتر احمدی نژاد است. ده تا اتوبوس حرکت کردیم مصطفی و محمود با موتور آمدند. گفتم بچه ها شما هم سوار اتوبوس […]

شیفته ی سیدابراهیم شدم ، طوری که حاضر بودم جانم را فدایش کنم …
خاطرات خودگفته ی شهید مرتضی عطایی (قسمت سوم)

شیفته ی سیدابراهیم شدم ، طوری که حاضر بودم جانم را فدایش کنم …

  خاطرات خودگفته ی شهید مرتضی عطایی (ابوعلی) آنچه در این مطلب مطالعه میفرمایید قسمت سوم از خاطرات خودگفته ی شهید مرتضی عطایی است . جهت مطالعه قسمت دوم خاطرات خودگفته شهید مرتضی عطایی اینجا کلیک کنید .   دیماه سال 1393 بود که به نیروی مخصوص رفتم . فرمانده این یگان مصطفی صدرزاده معروف […]

اولین دیدار و آشنایی من با شهید مصطفی صدرزاده
خاطرات خودگفته ی شهید مرتضی عطایی (قسمت دوم)

اولین دیدار و آشنایی من با شهید مصطفی صدرزاده

خاطرات خودگفته ی شهید مرتضی عطایی (ابوعلی) آنچه در این مطلب مطالعه میفرمایید قسمت دوم از خاطرات خودگفته ی شهید مرتضی عطایی است . جهت مطالعه قسمت اول خاطرات خودگفته شهید مرتضی عطایی اینجا کلیک کنید .   بعد از ورود به دمشق به یک پادگان منتقل شدیم . در پادگان تهران من را به […]

نهی از منکر به شیوه ی شهید مصطفی صدرزاده
اگر بچه محل ها چیزی به ایشان نمی گفتند، آقا مصطفی رد می شدند و می رفتند

نهی از منکر به شیوه ی شهید مصطفی صدرزاده

یک روز آقا مصطفی داشتند رد می شدند که به هیئت بروند. کاری هم به کسی نداشته . یعنی اگر بچه محل ها چیزی به ایشان نمی گفتند، آقا مصطفی رد می شدند و می رفتند. یکی از این بچه محل ها برمی گردد و می گوید آقا مصطفی! آقا مصطفی! این مشروب ها را […]

من داد میزنم ، تو هم هروقت ترست ریخت داد بزن
کمک در ساخت خانه ی خدا، مسجد امیرالمومنین ...

من داد میزنم ، تو هم هروقت ترست ریخت داد بزن

اگر نگویم صددرصد ، حداقل نود و پنج درصدِ مسجد امیرالمومنین علیه السلام با پول مردم ساخته شد. یکی از جاهایی که برای مسجد پول جمع می شد، بهشت رضوان بود . آخرهای سال هم برای جمع آوری پول ساخت مسجد به بهشت زهرا می رفتیم . حاج آقا بهرامی برای آن جا مجوز می […]

بچه گربه های آقا مصطفی صدرزاده
دور مصطفی پر از نوجوان های رنج سنی مثلا ده تا شانزده- هفده سال بود

بچه گربه های آقا مصطفی صدرزاده

روش کار فرهنگی آقا مصطفی صدرزاده کاملا متفاوت بود. می گفت جمع کردن این بچه هایی که خودشون بچه های خوبی هستن هنر نیست. این که شما یک بچه ی یک آخوند یا بچه ی یک روحانی یا مثلا فرزندان یک پاسدار ، فرزندان یک مسئول متعهدی رو برداری و بیاری و اینجا نگهش داری […]

آقا مصطفی اینجوری پیگیر کار های بچه ها بود
گفت از جون این بچه چی میخوای تو ؟

آقا مصطفی اینجوری پیگیر کار های بچه ها بود

یک روز آقا مصطفای صدرزاده توی بیست متری من رو دید، گفت چطوری؟ این وقت صبح این جا چکار می کنی؟ حالا ساعت چند  بود؟ هشت و نیم – نه . گفتم یادته آقا مصطفی برام یک کارنامه درست کردی، بردم پیش پدرم و گفتم بابا قبول شدم. گفت خب؟! گفتم خب بابا میگه باید […]

اینجوری جذب پایگاه بسیج کهنز شدیم
ما بسیجی های این مسجد هستیم. همین مسجدی که نیمه کاره است.

اینجوری جذب پایگاه بسیج کهنز شدیم

اولین باری که شهید صدر زاده را دیدم در باغ آقا نصرت الله بود . آن روز شهید صدر زاده به من گفت : ما بسیجی های این مسجد هستیم. همین مسجدی نیمه کاره است. گفتم خب؟! گفت ما بسیجی های این جا هستیم . اگه دوست داشتید ما جمعه صبح ها کلی مراسم مفرح […]