• امروز : دوشنبه, ۲۳ شهریور , ۱۴۰۵

بایگانی‌های انقلاب اسلامی ایران - صفحه 28 از 99 - خالدین

راوی و رزمنده دفاع مقدس حاج مرتضی رنجبر
فرمانده‌ی گردان تخریب لشکر ۵۷ هستم

راوی و رزمنده دفاع مقدس حاج مرتضی رنجبر

بسم الله الرحمن الرحیم؛ با عرض سلام و درود به شهدا و امام شهدا؛ بنده سعی می‌کنم خلاصه بگویم تا هم وقت شما را نگیرم و هم به نقطه‌ی مد نظر گفتگو برسیم. بنده مرتضی رنجبرفرمانده‌ی گردان تخریب لشکر ۵۷ هستم. سال ۱۳۴۸ از شهرستان الیگودرز به تهران آمدم و تا پایان حکومت پهلوی آنجا […]

عشق و اطاعت رزمنده ها از حاج قاسم بدلیل اخلاصش بود
این اطاعت از سر عشق بود، نه اجبار

عشق و اطاعت رزمنده ها از حاج قاسم بدلیل اخلاصش بود

یکی از مشخصه‌های برجسته شهید حاج قاسم اصغری، اخلاص او بود. اگر از بچه‌های گردان تخریب می‌پرسیدید که حاج قاسم را با چه صفتی به یاد می‌آورید، بی‌تردید «اخلاص» را ذکر می‌کردند. یک بار در زمین صبحگاه، بعد از نماز صبح یا شاید هم هنگام کار شبانه، حاج قاسم برای بچه‌ها صحبت کردند. در صحبت‌هایشان […]

حاج قاسم من را به گردان تخریب برد

حاج قاسم من را به گردان تخریب برد

یک سالی با شهید حاج قاسم اصغری دمخور بودم. در سال ۱۳۶۴، تصمیم گرفتم برای چهارمین بار به جبهه بروم. به خانه حاج قاسم رفتم و گفتم که قصد دارم به گردان تخریب ملحق شوم. حاج قاسم بلافاصله و با همان روحیه پرنشاط و پرهیجانش، لباس پوشید و همراه من به اعزام انفرادی رفت. او […]

شمه ای از روحیه ی قاطع شهید حاج قاسم اصغری
ولی اگر آزادی عمل بدهند، هر شب ده تا آنتن از پشت‌بام‌ها پایین می‌کشیم

شمه ای از روحیه ی قاطع شهید حاج قاسم اصغری

یک بار با حاج قاسم به سینما رفتیم. همراه ما، داداشم محمد و شاید یک نفر دیگر هم بود. مقداری زردآلو خریده بودیم تا به‌عنوان خوراکی با خود ببریم. آن زمان زردآلوها خیلی آفت‌زدایی نمی‌شدند و بعضی‌هایشان کرم‌خورده بودند. زردآلوها را در یک کیسه مشمایی گذاشتیم و زیر شیر آب شستیم تا در سینما بخوریم. […]

شخصیت جامع حاج قاسم اصغری به روایت حاج مسعود میسوری
این شخصیت باعث شده بود همه عاشقش باشند

شخصیت جامع حاج قاسم اصغری به روایت حاج مسعود میسوری

ما به مسجد امام سجادعلیه السلام ، در میدان آزادی فعلی که آن زمان به نام سر قنات شناخته می‌شد، می‌رفتیم. مراسم‌هایی مانند دعای کمیل و دعای توسل در طول هفته در آنجا برگزار می‌شد و همچنین برای نماز جمعه نیز به این مسجد می‌رفتیم. در همان جا بود که حاج قاسم را می‌دیدم. البته […]

فقط برو به مجید بگو که حواسم بهت هست
یک بار که با مشکلی شخصی و بزرگ دست‌وپنجه نرم می‌کردم

فقط برو به مجید بگو که حواسم بهت هست

یک بار که با مشکلی شخصی و بزرگ دست‌وپنجه نرم می‌کردم، به گلزار شهدا رفتم و مستقیم به سر مزار شهید مصطفی صدرزاده رفتم. دلم به شدت شکسته بود و دردم را به او گفتم: «آقا مصطفی، این مشکل منه. اگر حلش نکنی، از این راهی که با شما آمده بودم، برمی‌گردم و همه چیز […]

نمیتوانستم جای خالی حاج عبدالله را تحمل کنم
نمی‌توانم حالات و شخصیت حاج عبدالله را توصیف کنم، اما...

نمیتوانستم جای خالی حاج عبدالله را تحمل کنم

پیش از عملیات والفجر چهار، به قلاجه رفتم که مقر لشکر ۲۷ محمد رسول‌الله بود. مسئول پرسنلی لشکر، یکی از هم‌دوره‌ای‌های سپاه برادرم بود که فکر می‌کنم سردار علائدینی بودند. در همان زمان تصمیم گرفتم به لشکر ۱۰ بروم. پدرم مخالفت کرد و گفت: «پسر، عملیات همین‌جاست، نرو.» اما من اصرار داشتم و گفتم: «نه، […]

جنازه افسر بعثی عراقی که خاک هم قبولش نمیکرد
حاج عبدالله نیز از ما خواست برای این جنازه استغفار کنیم

جنازه افسر بعثی عراقی که خاک هم قبولش نمیکرد

در ارومیه بودیم و یک شب در قرارگاه سیدالشهدا ماندیم. شهید حاج عبدالله نوریان دو روز ما را در ارومیه نگه داشت. در این مدت، او ما را به جاهای مختلفی برد. یک روز همراهش رفتیم و او یک دست جگر خرید. برای بچه‌هایی که این ماجرا را تعریف می‌کردیم، همیشه تعجب‌آور بود، چون حاج […]

دوستانم به شوخی و محبت، مرا مرشد نامیدند
مداحی در دوران جنگ

دوستانم به شوخی و محبت، مرا مرشد نامیدند

در دوران جنگ، مداحی به شکلی که امروزه شناخته می‌شود، وجود نداشت. هر کسی که صدای مناسبی داشت و می‌توانست بخواند، داوطلبانه شروع به خواندن می‌کرد. این کار به‌طور رسمی به عنوان “مداحی” شناخته نمی‌شد. در مقاطعی مثل والفجر مقدماتی و والفجر یک، خود من هم گاهی اشعاری برای دوستان می‌خواندم. یکی از دوستان شهیدمان […]

شهید مجلس، آقا سید مهدی تقوی
زمانی که ایشان را برای سخنرانی در هیئت دعوت می‌کردیم

شهید مجلس، آقا سید مهدی تقوی

شهید آقا سید مهدی تقوی از افرادی بود که ارتباط ما با ایشان در دوران جبهه بسیار محدود بود و بیشتر بعد از جنگ و در مراسم‌ها توانستیم با او آشنایی نزدیک‌تری پیدا کنیم. زمانی که ایشان را برای سخنرانی در هیئت دعوت می‌کردیم و می‌آمدند، فرصت بیشتری برای دیدار با او فراهم می‌شد. وقتی […]