• امروز : یکشنبه, ۲۲ شهریور , ۱۴۰۵

بایگانی‌های دفاع مقدس - صفحه 3 از 70 - خالدین

شهید علائمی دارد که قبل از شهادتش بروز پیدا میکند
اصغر سیامکی شهیدی بود که شهید شد

شهید علائمی دارد که قبل از شهادتش بروز پیدا میکند

این مفهوم را امروزه شهید سلیمانی نیز در پیامی بیان کرده‌اند: «کسی که شهید می‌شود، قبلاً شهید بوده است.» شهید سیامکی از این شهدای بزرگوار بود که همه ما خیلی دوستش داشتیم.

نحوه شهادت شهید مرتضی اسماعیل زاده
شوخ طبعی در میان اضطراب عملیات‌ها

نحوه شهادت شهید مرتضی اسماعیل زاده

شهید اسماعیل‌زاده از فرماندهان شوخ‌طبع بود. در میان اضطراب عملیات‌ها، با شوخی‌هایش روحیه بچه‌ها را بالا می‌برد. هرجا شهید اسماعیل‌زاده می‌آمد، نه فقط بچه‌های تخریب، همه روحیه می‌گرفتند.

علی عاصمی یک عارف و استاد اخلاق بود
کی از فرماندهان نمونه در گفتار، رفتار و اخلاق

علی عاصمی یک عارف و استاد اخلاق بود

شهید علی عاصمی، علیرغم اینکه فرمانده بود، بیشتر از یک فرمانده، یک عارف و استاد اخلاق بود. ما نمی‌توانستیم فقط بگوییم «فرمانده تخریب»؛ چرا که جایگاهش فراتر از این بود. بچه‌ها به او عشق می‌ورزیدند و او با رفتار و اخلاقش، جایی عمیق در دل‌هایمان پیدا کرده بود. هر دستوری می‌داد، بچه‌ها بدون تردید اجرا […]

معجزه ای الهی در عملیات والفجر هشت
ماموریت تیپ قمر بنی هاشم لشگر ویژه پاسداران در عملیات والفجر هشت

معجزه ای الهی در عملیات والفجر هشت

در عملیات والفجر ۸، بچه‌های گروه جنگ مین، هر کدام هشت مین ضدتانک و ضد خودرو همراه داشتند: چهار مین در کوله‌پشتی و چهار مین در دست. وظیفه آن‌ها این بود که پس از عبور از رودخانه اروند، در فاصله یک کیلومتری از محور ورودی، حتماً مین‌گذاری کنند. بچه‌های تخریب تیپ ۴۴ قمر بنی هاشم […]

مظلوم‌ترین و مخلص‌ترین بچه‌های جبهه، تخریب‌چی‌ها بودند

مظلوم‌ترین و مخلص‌ترین بچه‌های جبهه، تخریب‌چی‌ها بودند

واحد تخریب در هر لشکر یا تیپی، بچه‌های خاص خود را داشت. در آن زمان ما می‌گفتیم: «مظلوم‌ترین و مخلص‌ترین بچه‌ها، تخریب‌چی‌ها هستند.» فرض کنید تخریب‌چی ها بدون هیچ سلاحی، تنها با یک سیم‌چین، سیم‌بر و ابزار اولیه، وارد میدان مین می‌شود. میان نیروهای خودی و دشمن قرار می‌گیرد، سرش را پایین می‌اندازد و زیر […]

تاریخچه گردان تخریب لشگر شش ویژه پاسداران به روایت حاج عبدالله فرازنده
فرماندهان و شهدای شاخص گردان تخریب

تاریخچه گردان تخریب لشگر شش ویژه پاسداران به روایت حاج عبدالله فرازنده

تاریخچه گردان تخریب لشکر ۶ پاسداران لشکر ۶ پاسداران یکی از اولین لشکرهایی بود که تحت نظر قرارگاه رمضان به عنوان لشکر جنگ‌های نامنظم تشکیل شد و مأموریت اصلی‌اش انجام عملیات‌های برون‌مرزی بود. شهید والامقام عاصمی، فرمانده تخریب این لشکر، بود. نیروهای اولیه این لشکر در پادگان الغدیر آموزش دیدند و سپس در تنگه کنش، […]

راوی و رزمنده دفاع مقدس حاج عبدالله فرازنده
به عنوان جانشین تخریب تیپ ۷۹ خدمت کردم

راوی و رزمنده دفاع مقدس حاج عبدالله فرازنده

بسم‌الله الرحمن الرحیم من عبدالله فرازنده، اهل استان چهارمحال و بختیاری، هستم. در سال ۱۳۶۲، با چهارده سال سن  که هنوز سیزده سالگی‌ام تمام نشده بود  به عنوان بسیجی عازم جبهه شدم. این اعزام از طریق دوستان همشهری‌ام صورت گرفت که در واحد تخریب خدمت می‌کردند. به همین ترتیب، به تخریب تیپ ۴۴ قمر بنی […]

اگر عکس فرزندم مانع شهادت من شود آن را پاره می‌کنم و در آب می‌اندازم
این‌گونه از همه تعلقات دنیوی رها شده بود

اگر عکس فرزندم مانع شهادت من شود آن را پاره می‌کنم و در آب می‌اندازم

از دیگر شهدای گردان می‌توان به طلبه شهید رضا سلیمانی و شهید رحیم خطیب اشاره کرد. این دو، بچه‌های محله طالقانی تبریز بودند و بسیار شوخ‌طبع. با این حال، در اعمالشان بسیار متعبد بودند. مطابق روایاتی که داریم، آن‌ها هم در ابتدای غذا و هم در انتهای آن، نمک می‌خوردند تا غذا راحت‌تر هضم شود. […]

سید داوود! تو که در موقع دعا نمی‌خوابیدی، چرا اکنون خوابیده‌ای؟
مادر، هر وقت تو را در خواب می‌دیدم، با حضرت زهرا می‌دیدم

سید داوود! تو که در موقع دعا نمی‌خوابیدی، چرا اکنون خوابیده‌ای؟

فکر کردم که این پادگان نظامی است؛ خانمی اینجا نیست. پس این خانم کیست؟ در همان لحظه، صدایی شنیدم که به نظرم صدای حضرت صدیقه طاهره سلام الله علیها بود. گفت: «سید داوود! چرا اکنون خوابیده‌ای؟

گفت: ابراهیم، من تشنه‌ام. اگر امکان دارد، برایم کمی آب پیدا کن
خاطره ای از شهادت شهید عبدالواحد محمدی

گفت: ابراهیم، من تشنه‌ام. اگر امکان دارد، برایم کمی آب پیدا کن

یکی دیگر از شهدای گردان تخریب لشگر 31 عاشورا، شهید عبدالواحد محمدی بود که مداحی نیز می‌کرد. یکی از همرزمانش میگفن: «در آخرین لحظات، به بالینش رفتم. گفت: ابراهیم، من تشنه‌ام. اگر امکان دارد، برایم کمی آب پیدا کن.» من گشتم و کمی آب آوردم. وقتی گفتم: «عبدالله، بیا آب بخور،» جواب داد: «نه، نمی‌خواهم.» […]