• امروز : پنجشنبه, ۷ آبان , ۱۴۰۵
من داد میزنم ، تو هم هروقت ترست ریخت داد بزن
کمک در ساخت خانه ی خدا، مسجد امیرالمومنین ...

من داد میزنم ، تو هم هروقت ترست ریخت داد بزن

اگر نگویم صددرصد ، حداقل نود و پنج درصدِ مسجد امیرالمومنین علیه السلام با پول مردم ساخته شد. یکی از جاهایی که برای مسجد پول جمع می شد، بهشت رضوان بود . آخرهای سال هم برای جمع آوری پول ساخت مسجد به بهشت زهرا می رفتیم . حاج آقا بهرامی برای آن جا مجوز می […]

مصلحت سنجی در تاریخ نگاری با تحریف تاریخ تفاوتی نداره
بنده حقیر کانال خالدین رو کمتر از یک دانشگاه نمیدونم

مصلحت سنجی در تاریخ نگاری با تحریف تاریخ تفاوتی نداره

بسم الله الرحمن الرحیم سلام علیکم و رحمه الله بنده حقیر کانال خالدین رو کمتر از یک دانشگاه نمیدونم . همه ی ما در این دانشگاه در محضر کلام حضرت باری تعالی ، اهل بیت نبوت سلام الله علیهم و علما و شهدا مینشینیم و یاد میگیریم . انشاءالله به توفیق الهی ، عامل هم […]

گفتم امام گفته که سنگر دانش آموزها مدرسه و علم است
نامه نگاری من و داوود

گفتم امام گفته که سنگر دانش آموزها مدرسه و علم است

آن موقع در جبهه با فاصله‌ی کوتاه نامه میداد و تند تند نامه میداد.  مثلا میگفت که من به اندیمشک رسیدم . اینجا جایم خوب است . نگران نباشید، برای ما دعا کنید . بعد من در نامه ای برای داداشش نوشتم که ایشان آنجاست و شما به ایشان بگو که این قضیه بود . […]

اولین باری که پسرم را برای اعزام به جبهه بدرقه کردم
اسلحه ای که الان زمین افتاده را که بردارد؟

اولین باری که پسرم را برای اعزام به جبهه بدرقه کردم

من همسر خواهرم شهید شده بود، شهید محمد حنفی شفاهی . روزی که ایشان شهید شد، ما به تشییع جنازه اش رفتیم. وقتی به خانه خواهرم برگشتم‌ دیدم که من را از درب منزل ایشان خواستند. گفتند خانم ابراهیمی ؟! با خودم گفتم در این محل کسی من را ابراهیمی نمیشناسد، اینجا مهرخاوران میدانند. با […]

بچه گربه های آقا مصطفی صدرزاده
دور مصطفی پر از نوجوان های رنج سنی مثلا ده تا شانزده- هفده سال بود

بچه گربه های آقا مصطفی صدرزاده

روش کار فرهنگی آقا مصطفی صدرزاده کاملا متفاوت بود. می گفت جمع کردن این بچه هایی که خودشون بچه های خوبی هستن هنر نیست. این که شما یک بچه ی یک آخوند یا بچه ی یک روحانی یا مثلا فرزندان یک پاسدار ، فرزندان یک مسئول متعهدی رو برداری و بیاری و اینجا نگهش داری […]

آقا مصطفی اینجوری پیگیر کار های بچه ها بود
گفت از جون این بچه چی میخوای تو ؟

آقا مصطفی اینجوری پیگیر کار های بچه ها بود

یک روز آقا مصطفای صدرزاده توی بیست متری من رو دید، گفت چطوری؟ این وقت صبح این جا چکار می کنی؟ حالا ساعت چند  بود؟ هشت و نیم – نه . گفتم یادته آقا مصطفی برام یک کارنامه درست کردی، بردم پیش پدرم و گفتم بابا قبول شدم. گفت خب؟! گفتم خب بابا میگه باید […]

اینجوری جذب پایگاه بسیج کهنز شدیم
ما بسیجی های این مسجد هستیم. همین مسجدی که نیمه کاره است.

اینجوری جذب پایگاه بسیج کهنز شدیم

اولین باری که شهید صدر زاده را دیدم در باغ آقا نصرت الله بود . آن روز شهید صدر زاده به من گفت : ما بسیجی های این مسجد هستیم. همین مسجدی نیمه کاره است. گفتم خب؟! گفت ما بسیجی های این جا هستیم . اگه دوست داشتید ما جمعه صبح ها کلی مراسم مفرح […]

خدا من را سر راه شما قرار داده تا از حرام نجات پیدا کنید
روایت اولین دیدار و شروع رفاقت با شهید مصطفی صدرزاده

خدا من را سر راه شما قرار داده تا از حرام نجات پیدا کنید

یک روز ما برای خوردن میوه به باغ یک بنده خدایی رفته بودیم که الان فوت شده است. خدا رحمتشان کند، نامشان آقا نصرالله بود. رفته بودیم به باغ همین آقا نصرالله تا خلاصه با رفیقمان میوه دزدی و میوه چینی کنیم. البته واقعا نمی دانستیم این کار میوه دزدی هست. با خودمان می گفتیم […]

نحوه شهادت شهید حسن قاسمی دانا
عملیات پاکسازی در حلب

نحوه شهادت شهید حسن قاسمی دانا

در استان حلب بودیم و ماموریتمان پاکسازی چند ساختمان بود . شش نفر بلند شدند که برویم به ساختمان شماره سه . با بنده و حسن شدیم هشت نفر . وقتی حرکت کردیم به سمت ساختمان شماره سه ، آقای حسن قاسمی دانا – شهید مدافع حرم – با یک لحنی که انگار میخواست مطلب […]

باید میرفتید جنوب لبنان را میدیدید
شهید شاطری یک مدل بود . مدل رفتاری ، مدل اخلاقی ، یک الگو بود

باید میرفتید جنوب لبنان را میدیدید

شهید شاطری یک مدل بود . مدل رفتاری ، مدل اخلاقی ، یک الگو بود . لذا وقتی این فکر توی لبنان رفت ، آنچنان این چهره غم گرفته در اثر این خرابه های وسیع را با رفتار خودش عوض کرد که من فکر نمیکنم هیچ کس به این اندازه توانسته تبلیغ مذهب کند . […]