• امروز : سه‌شنبه, ۲۳ تیر , ۱۴۰۵

من رفتم زیر تابوت شهید گمنام؛ دنیا هیچ ارزشی ندارد…

من رفتم زیر تابوت شهید گمنام؛ دنیا هیچ ارزشی ندارد…

شهید، همسر بنده هستند. سرکار خانم الهام کریمی معاون مدرسه شجره دخترانه. شهید دوم دخترم هستند. حنانه ذاکری، دانش آموز کلاس اول. شهید سوم خواهر خانم و دختر دایی بنده انسیه کریمی. شهید چهارم آقای سپهر کریمی برادر زاده خانم بنده هستند و شهید شماره پنج خواهر زاده خانم بنده هستند. روز حادثه بنده در […]

شهید، همسر بنده هستند. سرکار خانم الهام کریمی معاون مدرسه شجره دخترانه. شهید دوم دخترم هستند. حنانه ذاکری، دانش آموز کلاس اول. شهید سوم خواهر خانم و دختر دایی بنده انسیه کریمی. شهید چهارم آقای سپهر کریمی برادر زاده خانم بنده هستند و شهید شماره پنج خواهر زاده خانم بنده هستند.

روز حادثه بنده در بخشداری بودم. صدا را که احساس کردم، مادر خانمم با من تماس گرفت و گفت حدود ساعت ۱۱ تماس گرفته و صدای جیغ و داد می آمد. بعد از آن گوشی از دسترس خارج شده است. با برادر خانمم که نزدیک تر بودند به محل حادثه، تماس گرفتم. ایشان سریع گفتند برو که بیچاره شدیم همه شهید شده‌اند.

سه نفر بودیم، برادر خانمم، باجناقم و من که در صحنه حضور داشتیم.

به من گفتند اینجا وضعیت جالب نیست که شما بمانید. بروید بیمارستان شاید منتقل شده باشند و شناسایی بشوند.

حدود ساعت ۳ بود. برادر خانمم با من تماس گرفتند و گفتند الهام حالش خوب نبود ولی احتمالا بهتر می‌شود.

او می‌خواست به من دلداری بدهد. فکر میکرد شاید جنبه آن را نداشته باشم. اما پدرم روی دستان خودم شهید شده بود .این باعث شد ما در بخش ها به دنبال او بگردیم. در هیچ‌کدام از لیست های پرستاران اسم ایشان را پیدا نکردیم.

حدود ساعت ۵ و ۶ بود. من هر جسدی می‌آمد، پیکر ها را مشاهده میکردم چون می‌دانستم باید میان آنها به دنبالش باشم.

بعد از مشاهده ۵۰ جسد پیکر خانمم را پیدا کردم.

مظلومانه روی صورتشان برشی خورده بود و قطره قطره خون جاری بود. خیلی حالم گرفته شد.

بعد از یک ساعت گفتند حنانه هم قرار است بیاید. حنانه خفه شده بود. دختر شش ساله که شاید نهایتا ۲۵ کیلو داشت و الان که آمده بود ۱۰ کیلو وزن هم نداشت.

شب ها کنار خودم در بغل خودم می‌خوابید. بعد از او انسیه خواهر خانمم را هم اوردندکه به رحمت خدا رفته بود.

ساعت ۸ شب بود و گفت امید هنوز از سپهر خبری نیست. گفتم به این سه شهید متوسل می‌شویم تا او هم پیدا شود.

دو ساعت بعد تماس گرفت گفت صالح هم پیدا شد ولی سپهر نیست. گفتم به ائمه اطهار متوسل می‌شویم تا پیدا شود.

منقلب شدن خانمم به یک سال پیش برمیگردد.

زمانی که شهید گمنام آوردند. بعد از مدرسه شجره قسمتی که بعد از تیپ عاصف است، شهید گمنام آورده بودند. گفت من رفتم زیر تابوت شهید گمنام. دنیا هیچ ارزشی ندارد.

حدود یکسال بود که خیلی منقلب شده بود و می‌گفت مال دنیا هیچ ارزشی ندارد.

لینک کوتاه : https://khaledin.com/?p=7834

برچسب ها

بیشتر بخوانید

ثبت دیدگاه

قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.