• امروز : شنبه, ۵ خرداد , ۱۴۰۳
وقتی تصادفا یک پرنده به شیشه ماشین برخورد کرد

طوری که انگار یک شهید را می خواهد تشییع کند

  • کد خبر : 4813
طوری که انگار یک شهید را می خواهد تشییع کند

در پادگان ابوذر بودیم که یک روز حاج عبدالله نوریان یک ماموریت به ما سپرد . در این مأموریت بنده بودم ، حاج عبدالله سمنانی و حاج عبدالله نوریان هم بودند . ما سه نفر سوار یک تویوتا شدیم و از پادگان ابوذر بیرون زدیم . فکر می کنم داشتیم به منطقه ی گیلان غرب […]

در پادگان ابوذر بودیم که یک روز حاج عبدالله نوریان یک ماموریت به ما سپرد . در این مأموریت بنده بودم ، حاج عبدالله سمنانی و حاج عبدالله نوریان هم بودند . ما سه نفر سوار یک تویوتا شدیم و از پادگان ابوذر بیرون زدیم . فکر می کنم داشتیم به منطقه ی گیلان غرب می رفتیم . البته یادم نمی آید که برای چه موضوعی میرفتیم و چه مأموریتی داشتیم اما در طول این مسیر که داشتیم از سر پل ذهاب به سمت گیلان غرب می رفتیم ، حاج عبدالله سمنانی پشت فرمان نشسته بود . ایشان رانندگی اش خوب بود اما سریع می رفت . جاده هم خلوت بود . یعنی در زمانی بود که ترددی هم نبود و به ندرت ماشینی در محور حرکت می کرد .
حاج عبدالله سمنانی هم اصطلاحا گاز ماشین را گرفته بود و داشت می رفت . در طول مسیر جاده که می رفت ، در یک لحظه یک پرنده ای به شیشه ی ماشین خورد و خون این پرنده روی شیشه ی ماشین ریخت . فکر می کنم من وسط نشسته بودم ، حاج عبدالله نوریان هم سمت راست بود . حاج عبدالله نوریان با صدای بلند و با حالت سراسیمه و برافروخته گفتند نگه دار ، نگه دار …
حاج عبدالله سمنانی ، با یک فاصله ای ماشین را نگه داشت و ماشین را به کنار جاده کشید .
من نگاه کردم و دیدم چهره ی حاج عبدالله نوریان برافروخته شده بود و رنگش سیاه شده بود و خیلی هم مکدر بود . با همان حالت برگشت و رو به حاج عبدالله سمنانی یک اخم تندی کرد و آمد پایین و آن پرنده را برداشت . خیلی با تواضع و طمأنینه ، طوری که انگار یک شهید را می خواهد تشییع بکند ، پرنده بلند کرد و بعد با آرامش به کنار جاده برد و یک مقدار خاک را کنار زد و پرنده را دفن کرد .

شهید حمیدرضا دادو حوله ی خودش را به من داد

من که به واقع دلیل این رفتار حاج عبدالله را نمی فهمیدم و حتی امروز هم شاید متوجه نشوم ولی در س
بین این شهدا که امروز اسمشان را می بریم ، من این ویژگی را منحصر به فرد برای شهید حاج عبدالله نوریان میدانم . هنوز هم که فکر می کنم ، نمیدانم حاج عبدالله در کجا سیر می کردند ؟ کجا بودند و چطور بودند ؟

حاج عبدالله سمنانی هم قصور یا تقصیری نداشت . بالاخره جاده خلوت بود و در مسیر هم کسی نبود و ایشان داشت مسیر خودش را می رفت ، بدون آن که بخواهد تخلفی انجام بدهد . ولی شهید حاج عبدالله نوریان نسبت به یک موجود زنده آنقدر با زیبایی برخورد کردند که با گذشت چهل سال ، هنوز در ذهن من مانده است .

لینک کوتاه : https://khaledin.com/?p=4813
  • نویسنده : حاج حسن نسیمی
  • منبع : خالدین

خاطرات مشابه

01اسفند
عملیات والفجر هشت به روایت حاج حسن نسیمی
محور جزایر مجنون در عملیات والفجر هشت

عملیات والفجر هشت به روایت حاج حسن نسیمی

29بهمن
رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند
روایتی از اعتقادات فرماندهان شهید گردان تخریب

رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند

29بهمن
ماجرای قرآن جیبی شهید حاج عبدالله نوریان
هدایا و نامه هایی که از پشت جبهه می آمد

ماجرای قرآن جیبی شهید حاج عبدالله نوریان

ثبت دیدگاه