• امروز : چهارشنبه, ۹ خرداد , ۱۴۰۳
این کله قندی همین امروز باید آزاد بشه !

روزی که شهید برونسی ، داماد صدام را دستگیر کرد

  • کد خبر : 1659
روزی که شهید برونسی ، داماد صدام را دستگیر کرد

کله قندی گل منطقه بود . از آن ارتفاعات حساس و حیاتی . از بلندی آنجا دشمن به جاده های مواصلاتی و به منطقه ی ما تسلط داشت . همیشه از همانجا بود که مشکل برایمان درست میکرد . تو عملیات آزادسازی مهران هم همین مشکل پاپیچ بچه ها شد . یادم هست روز هفتم […]

کله قندی گل منطقه بود . از آن ارتفاعات حساس و حیاتی . از بلندی آنجا دشمن به جاده های مواصلاتی و به منطقه ی ما تسلط داشت . همیشه از همانجا بود که مشکل برایمان درست میکرد . تو عملیات آزادسازی مهران هم همین مشکل پاپیچ بچه ها شد .

یادم هست روز هفتم عملیات خیلی از مناطق مورد نظرمان آزاد شده بود . حتی سلسله ارتفاعات s و سلیله ارتفاعات نعل اسبی هم زیر پای بچه های ما بودند . ولی با همه ی این احوال اگر کله قندی دست دشمن میماند ، نتیجه ی عملیات برای ما صفر بود . یعنی اصلا تثبیت عملیات به آزادی آن ارتفاعات بستگی داشت .

دشمن تمام هست و نیستش را گذاشته بود که آنجا را از دست ندهد . چمد بار تک زدیم اما کله قندی همچنان به انتظار رسیدن قدمهای بچه های ما لحظه شماری میکرد . روز هفتم عملیات ، خود عبدالحسین باز آمد توی گود . رفت سروقت گردان بلال که گردان تکاور بود . شهیدان غلامی ، عسکری ، میرانی مقدم و چند تا دیگر از آن آر پی جی زن های هیکل دار و رشید را برداشت و با تاکید گفت : این کله قندی امروز باید آزاد بشه !

فکر میکنم دو ، سه ساعتی مانده بود به ظهر که حمله را شروع کرد . عبدالحسین و آن چند تا آرپیچی زن رفتند تو نوک حمله ، بقیه گردان تکاور هم پشت سرشان . سرهنگ جاسم بالای ارتفاعات مثل مار زحم خورده ، به خودش میپیچید . جاسم داماد و پسرخاله ی صدام بود که با تعداد زیادی از نیرو های بعثی ، با جنگ دندان چسبیده بودند به آن ارتفاعات . با آتش سنگینی که به دستور او رو سر بچه ها ریخته شد ، هرطور بود ، جلو پیشروی شان گرفته شد . حالا عبدالحسین و بقیه ، پشت تخته سنگ ها و لابلای شیار ها متوقف شده بودند . ولی معلوم بود هیچکدام قصد برگشتن ندارند . حجم آتش بیشتر از طرف دشمن بود . یکهو سر و کله ی چند تا از هلیکوپتر هاشان پیدا شد . یقین داشتیم برای بعثی ها آذوقه و مهمات آورده اند . بچه ها از پایین و از ارتفاعات بغل شروع کردند به ریحتن آتشی شدید … کمی بعد هلیکوپتر ها دست از پا دراز تر برگشتند .

برادر قاسمی ! در آن دنیا پوستمان را میکنند ، اینجا باید رضایت گرفت

حالا فرصت خوبی بود برای ما . عبدالحسین نعره زد : الله اکبر …

پشت بندش سریع بلند شد و شروع کرد به پیشروی . در همان حال آتش هم میریخت . بچه ها هم به تبعیت از او دوباره حمله را شروع کردند . چیزی نگذشت که ورق به نفع ما برگشت و باز این ما بودیم که میدان دار آن معرکه شدیم .

سرهنگ حاسم و نیروهایش تو بد وضعی گیر کرده بودند . حالا از چند طرف رو سرشان آتش میریختیم . پر واضح بود که دارند نفس های آخر رو میکشند . فتیله آتششان هم هر لحظه پایین تر می آمد .

کم کم اوضاع و احوال طوری شد که دو راه بیشتر براشان باقی نماند . یا باید تسلیم میشدند یا خودکشی میکردند …

توی این حیص و بیص باز سرو کله ی هلیکوپتر های دشمن پیدا شد . این بار تعدادشان بیشتر نشان میداد و از طرز مانورشان معلوم بود که برای کار مهم تری آمده اند . کاری مهم تر از ریختن آذوقه و مهمات . زده بودند به سیم آخر . قشنگ تا بالای ارتفاعات آمدند .

عبدالحسین زودتر از بقیه قضیه را فهمید . فریاد زد : اومدن جاسم ، فرمانده شون رو ببرن و میخوان نجاتش بدن امان ندید بهشون …

خودش سریع یک گلوله آر پی جی زد طرف هلیکوپتر ها . بچه ها هم مهلت ندادند . هرگی با هر اسلحه ای که داشت ، آتش میریخت طرفشان . تیربارچی با تیربار مزد و دوشکاچی با دوشکا . گلوله های آرپیجی هم همینطور ، یک کله شلیک میشد . این بار دوتا از هلیکوپتر ها رو زدیم و با سر و صدای زیادی خوردند به صخره ها و منفجر شدند …

اعتمادی که فرماندهان لشگر به حاج عبدالله نوریان داشتند

هلیکوپتر های دیگر هلیبرن کردند . انگار از طرف شخص صدام دستور داشنمد هرطور شده سرهنگ جاسم را نجات دهند . ولی آخرش هم نتوانستند . ما همین طور به نوک ارتفاعات نزدیک تر میشدیم . شدت آتشمان که بیشتر شد آنها دمشان را گذاشتند روی کولشان و زدند به فرار …

بچه ها با شور و هیجان زیادی قدم برمیداشتند و تخته سنگ ها را یکی بعد از دیگری رد میکردند اولین نفری که پا گذاشت روی ارتفاعات کله قندی ، خود عبدالحسین بود . پرچم جمهوری اسلامی را آن بالا زد . خودش هم سرهنگ جاسم را اسیر کرد و کلتش را از او گرفت .

جاسم باعث شهادت بهترین و محلص ترین نیروهای ما شده بود . نیروهایی که هرکدام برای عبدالحسین حکم فرزند را داشتند و او برای رزمی شدنشان حسابی عرق ریخته بود و حسابی زحمت کشده بود .

حاجی وقتی جاسم را دستگیر کرد چند تا از بچه ها هجوم بردند که او را به درک واصل کنند ولی عبدالحسین خیلی قاطع و جدی جلوشان را گرفت . با ناراختی گفت : ما حق نداریم همچین کاری بکنیم .

بچه ها ناراحت تر از او گفتند اون از یک سگ هار بدتره ، باید همین حالا قصاص بشه . عبدالحسین گفت : اگر بنا باشه قصاص بشه هم ، مقامات بالا باید تشخیص بدهند نه من و شما .

جلو نگاه های حیرت زده بچه ها ، خودش راه افتاد که جاسم را ببرد عقب تحویل بدهد . میگفت : میترسم بلایی سرش بیارن .

در عین حال نتوانست این کار را به سرانجام برساند . کمی جلوتر یکی از بچه ها از یک فرصت استفاده کرد و سرنیزه اش را تا دسته در شکم او فرو کرد …

هیچ وقت نگفت که نمی شود و نمی توانم
لینک کوتاه : https://khaledin.com/?p=1659
  • نویسنده : محمد حسن شعبانی
  • منبع : کتاب خاک های نرم کوشک

خاطرات مشابه

ثبت دیدگاه