• امروز : دوشنبه, ۲۷ فروردین , ۱۴۰۳
تا اینکه فرای آن روز مجروح شدیم

آخرین باری که به مرخصی آمدم

  • کد خبر : 2808
آخرین باری که به مرخصی آمدم

آخرین باری که به مرخصی آمدم به مادرم گفتم من می روم و دیگر برای مرخصی نمی آیم. حس کرده بودم که آخر جنگ است چون طولانی شده بود و زمان گذشته بود و ما شهید نشده بودیم . می خواستم با خدا لج بازی کنم. گفتم : می روم و دیگر به مرخصی نمی […]

آخرین باری که به مرخصی آمدم به مادرم گفتم من می روم و دیگر برای مرخصی نمی آیم. حس کرده بودم که آخر جنگ است چون طولانی شده بود و زمان گذشته بود و ما شهید نشده بودیم . می خواستم با خدا لج بازی کنم.

گفتم : می روم و دیگر به مرخصی نمی آیم . یا شهید می شوم و یا جنگ تمام می شود ، دیگر منتظر من نباشید و واقعاً همین تصمیم را داشتم .

به بعضی از بچه های قدیمی گردان که با هم بودیم می گفتم که روز های آخر جنگ است ، اگر می خواهید یک دست و پایی بزنید .

ما یک مدتی بود که در بیاره مانده بودیم و من ماندم و به مرخص نرفتم. یک بار هم حاج ابراهیم قاسمی گفت : حاج آقا شما خیلی وقت است که به مرخصی نرفتید!؟  گفتم نمی روم .

بچه ها با اقا جعفر و روح افزا سوار مینی بوس شدند و رفتند . تا اینکه فرای آن روز مجروح شدیم.

اینکه چرا اینطور شد ، اگر چیزی بگویم کلیشه ای می شود ولی در واقع  افرادی مثل من نمی خواستیم که شهید شویم. یعنی در عمق جانمان نمی خواستیم که شهید شویم ، یا اینکه حکمت و مصلحتی در آن بود.

اگر میخواهید شهید شوید با اخلاص کار کنید
لینک کوتاه : https://khaledin.com/?p=2808
  • نویسنده : حجه الاسلام حاج مسعود تاج آبادی
  • منبع : خالدین

خاطرات مشابه

01اسفند
عملیات والفجر هشت به روایت حاج حسن نسیمی
محور جزایر مجنون در عملیات والفجر هشت

عملیات والفجر هشت به روایت حاج حسن نسیمی

29بهمن
رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند
روایتی از اعتقادات فرماندهان شهید گردان تخریب

رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند

29بهمن
ماجرای قرآن جیبی شهید حاج عبدالله نوریان
هدایا و نامه هایی که از پشت جبهه می آمد

ماجرای قرآن جیبی شهید حاج عبدالله نوریان

ثبت دیدگاه