• امروز : جمعه, ۷ آذر , ۱۴۰۴
بچه ها اکثرا زنده بودند فقط شیمیایی شده بودند

چهارده نفر از بچه ها شهید شدند و ما شیمیایی شدیم

چهارده نفر از بچه ها شهید شدند و ما شیمیایی شدیم

ما در عملیات بیت المقدس چهار ، یک چادری در نزدیکی های خط ، پشت تپه زده بودیم . ما در آن چادر نبودیم اما خبری رسید و گفتند بمباران شده و همه ی بچه ها شهید شدند . ما با حاج مجید مطیعیان و هفت هشت نفر دیگر جمع شدیم و به مقر لب […]

ما در عملیات بیت المقدس چهار ، یک چادری در نزدیکی های خط ، پشت تپه زده بودیم . ما در آن چادر نبودیم اما خبری رسید و گفتند بمباران شده و همه ی بچه ها شهید شدند . ما با حاج مجید مطیعیان و هفت هشت نفر دیگر جمع شدیم و به مقر لب خط رفتیم که ببینیم برای بچه ها چه اتفاقی افتاده . ما از شهر بیاره به جلو می رفتیم و فکر کنم چادر در پشت شاخ سومر بود . قبل از ما ظاهرا آقای ضبیح الله کریمی رسیده بود و جنازه ها رو برده بودند . ما رفتیم آن جا که وسیله هایشان را جمع کنیم. یکی از بچه ها که خبرنگار بود ، یک دوربین داشت . فکر کنم شهید خدمتی یا شهید طحانی بود ، بعد از آزاد سازی ماووت خیلی عکس گرفته بود از منطقه . ما رفتیم که دوربینش را پیدا کنیم.

با آقا جعفر طهماسبی و سلیمان آقائی آنجا میگشتیم که بعد از چند روز یک نفر را در خانه زنده پیدا کردیم . توی خانه ها جنازه ها ریخته بود روی هم ، ما رفتیم داخل یک خانه و دیدیم بچه ای سرش در فاضلاب بود ولی داشت نفس می کشید . به درمانگاه رساندیمش و بعدا گفتند حالش خوب شده است و به کرمانشاه فرستادیمش .

خلاصه گشتیم و وسایلشان را جمع کردیم و اومدیم و رسیدیم نزدیکی های مقر بیاره که دیدیم که همه چی به هم ریخته است و بچه ها هیچکدام در چادر نیستند . پرسیدیم چی شده ؟ گفتند شیمیایی زدند!

شهید حاج ناصر اربابیان همه ی بچه ها رو جمع کرده بود و برده بود بالای تپه . من دیدم که شهید استاد در چادر تدارکات بود و آن جا شهید شده بود . بچه ها اکثرا زنده بودند فقط شیمیایی شده بودند . بچه ها یکی یکی حالشالن بد می شد و ما می بردیمشان . قرار بود ما یک مینی بوس بگیریم و بچه ها را به عقب ببریم. خلاصه رفتیم و مینی بوس گرفتیم و بچه ها رو عقب بدیم . حاج آقا تاج آبادی هم آن جا زخمی شده بود . من یادمه وقتی می خواستیم مرحوم صوراسرافیل را که آن موقع شیمیایی شده بود ، بیاوریم و سوار ماشین کنیم ، حاج آقا تاج آبای فکر میکرد شهید شده و گریه می کرد که گفتیم که زنده است فقط ترکش خورده است .

بچه ها را چند سری به عقب بردیم . شب شد و ما هم گرسنه بودیم . به تدارکات آمدیم و دیدیم که کالباس ها روی زمین ریخته است . با جهانبخش محمدی و یکی دو نفر دیگر کالباس ها را برداشتیم و می خوردیم . فکر کردیم شیمیایی از پلاستیک روی کالباس ها نفوذ نکرده و مغز کالباس سالم است . خلاصه گوشت کالباس ها را کندیم و مغزش رو سرخ کردیم و خوردیم.  بعد از خوردن سوسیس کالباس ها حال خودمان هم بد شد . من و مرادخانی و محمد فرد بودیم.

ماشین من قبلا به علت خواب آلودگی چپ کرده بود و اتاق های رویش را برداشته بودیم و ماشین تابستانی شده بود . فقط ما سه نفر مانده بودیم و کس دیگری در مقر نبود . من تا  یک جایی پشت فرمان نشستم و حالم بد شد و دیگر نتوانستم پشت فرمان بنشینم . من عقب وانت رفتم و به مرادخانی گفتم تو بیا پشت فرمان بنشین . عقب ماشین پر از پتو بود اما شیمیایی ، با این حال زیر پتو ها خوابیدم .

یادم افتاد که تمام مدارک سید محمد و کلتش در مقر مانده ، به محمد گفتم من را این جا پیاده کنید و شما بروید و وسایل را بیارید . بچه ها رفتند و وسایل را جمع کردند و آمدند و خلاصه ما را به بیمارستان رساندند . محمدفرد هم حالش خراب شد و امانتی گردان را به یکی از مسئول های بیمارستان سپرد و بعدها امدند و ان امانتی ها را بردند.

لینک کوتاه : https://khaledin.com/?p=3132

بیشتر بخوانید

28مهر
نحوه شهادت شهید مرتضی اسماعیل زاده
شوخ طبعی در میان اضطراب عملیات‌ها

نحوه شهادت شهید مرتضی اسماعیل زاده

15مهر
روایت شهادت یک راننده جرثقیل در جنگ دوازده روزه
آخرین امداد، محمد فقط برای کمک رفته بود!

روایت شهادت یک راننده جرثقیل در جنگ دوازده روزه

15شهریور
خاطرات حاج مسعود میسوری از شهید حاج امیر یشلاقی
شجاعت و نبوغ در عملیات‌های دفاع مقدس

خاطرات حاج مسعود میسوری از شهید حاج امیر یشلاقی

ثبت دیدگاه

قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.