چادر و دسته ی کودکستان به روایت حاج اسدالله سلیمانی
مصطفی را از سه سالگی نذر حضرت عباس کرده بودم
برای بچه های رزمنده احتیاج به تعدادی چفیه داریم
مطمئن باشید که در جنگ، یکی از مقامات حاکمیتی اتفاقی برایش نمیافتد
صحنههاي تكان دهنده بمباران اوج وقاحت دشمن را به تصوير ميكشد
من نوه ی پسری حاج شیخ فضل الله نوری هستم (قسمت هفتم)
سرنوشتی که نواب برای سوزاننده قرآن رقم زد
انفجار جاده و مین گذاری برای جلوگیری از پیشروی دشمن
یک روز آقای نوری، فرمانده لشکر، به مقر ما آمد. مقر ما در یک مدرسه بود. آقای نوری گفت که آقای چمران سلام رساندهاند و گفتهاند: “ده پانزده نفر از این بچههای چریکتان را به من بدهید.” ما حدود ۲۰ نفر بودیم؛ ترکیبی از بچههای تبریز، تهران، و شهرهای دیگر. اینطور نبود که از هم […]