صحنههاي تكان دهنده بمباران اوج وقاحت دشمن را به تصوير ميكشد
مصطفی با بخیههای کشیده نشده و در حال خونریزی میجنگید
وقتی دست چپم تیر خورد با دست راستم کار را ادامه دادم
آشنایی و رفاقت با شهید حاج ناصر اربابیان
خون شهدا نمیگذاشت شهید سید محمد به مرخصی برود
عباس همه ی فن های کشتی را روی من پیاده میکرد
شیفته ی سیدابراهیم شدم ، طوری که حاضر بودم جانم را فدایش کنم …
راوی و رزمنده دفاع مقدس حاج جعفر طهماسبی
یک روز که در پادگانی در شهر سنندج بودیم ، حاج مجید مطیعیان (فرمانده گردان تخریب) آمد و یک سری صحبت ها کرد در ارتباط با یک سری پاک سازی میادن مین که به ما محول شده بود . آن جا اسم بچه ها را برای پاک سازی اعلام کردند . دو گروه شدیم ، […]
یادم هست که یک روز نشسته بودیم که دیدیم عده ای آمدند . گفتند فرمانده ای آمده و می خواهد حاج رسول را ببیند . حاج رسول قبلا از بچه های دیدبان تیپ شصت و سه خاتم بود . دنبالش آمده بوند که آن جا به عنوان فرمانده ببرندش ، نه به عنوان یک نیروی […]
سال 1366 ، وقتی داشتیم به سمت منطقه سردشت برای پاک سازی میادین مین می رفتیم ، من و حاج رسول فیروزبخت بغل دست همدیگر در مینی بوس نشسته بودیم . رسول گفت: من دوست دارم که در کردستان شهید بشوم . گفتم چطور رسول ؟ گفت بچه هایی که در کردستان شهید می شوند […]
من منوچهر قائد امینی هستم، و آشنایی من با گردان به این صورت بود که من با آقا رضا راجعی رفیق بودم و ایشان از گردان تخریب خیلی تعریف می کردند . به همین خاطر من هم شیفته ی اخلاقیات بچه هایی که می گفت شدم و به گردان تخریب آمدم. من در منطقه قلاجه […]