حاج ناصر اسماعیل یزدی
دو خاطره از بین عملیات والفجر چهار و خیبر
یک دستی برای سید مرتضی بلند کنید
لبخند هادی باعث میشد دردهایش نمایان شود
اینچنین محمد حنفيه از ادعای امامت دست شست و پيرو امام سجاد شد
اگر بخواهید اقدامی بکنید با شما نیز برخورد خواهیم کرد
براى او مردن در رختخواب کوچک بود
آخرین باری که به مرخصی آمدم
من به شهید عباس بیات خیلی نزدیک بودم . باهم بچه محل بودیم . به نظر من، سطح علمی و عمق معرفتیش با بچه های دیگرفاصله داشت . انگار از خیلی ها یک سر و گردن بالاتر بود و جزء عرفای گردان محسوب می شد . بسیارمنظم بود و در مسائل مربوط به زندگی روزمره […]
عباس بیات هم اسطوره و هم شلوغ بود . یعنی هر دو حالت را داشت. در منطقه ی ماووت در مقر شهید ضیائی که بودیم ، عباس در سنگر ما و مسئول سلمانی ما بود. البته من هم آن زمان مو داشتم . عباس موهای بچه ها را کوتاه می کرد. عباس اوایل با ماشین […]
شهید عباس بیات در مقر گردان ، در موقعیت قلاجه بود . ما هم که از مرخصی برگشتیم به قلاجه رفتیم . من و شهید رضا صمدیان منتظر بودیم تا ماشین غذا برسد و ما را به مقر تخریب ببرد. عباس راننده ماشین تدارکات بود. در آشپرخانه ایستاده بودیم که بالاخره ماشین آمد و ما […]