ماجرای خواستگاری و ازدواج حاج قاسم
روایت جانباز قطع نخاع حاج علی کمیجانی از ماجرای مجروح شدنش
ماموریتی که شهید نوریان بعد از شهادتش به من داد
حسرتی که شهید سید مهدی اعتصامی به دل ما گذاشت
حاج محمد انجمی پور
راننده کامیونی که پاگیر جبهه های جنگ شد…
سرنوشت مردی که یقه ی پیراهن بسیجی اش را برش زده بود
آن روز فهمیدم شهید مصطفی مبینی پاسدار است
در استان حلب بودیم و ماموریتمان پاکسازی چند ساختمان بود . شش نفر بلند شدند که برویم به ساختمان شماره سه . با بنده و حسن شدیم هشت نفر . وقتی حرکت کردیم به سمت ساختمان شماره سه ، آقای حسن قاسمی دانا با یک لحنی که انگار میخواست مطلب مهمی را گوشزد کند گفت […]
بخشی از خاطرات شهید مصطفی صدرزاده : حسن کار همه را راه میانداخت. از صبح تا شب برنامههاش يک چيز بود، آن هم خدمت به رزمندگان. همه بچهها میگفتند: «حسن آخر معرفت هست». همه را میخنداند. همه به یک طریقی عاشقش شده بودند. يک روز که میخواستيم غذا به دست بچهها برسانيم با موتور راه […]