دخالتهای بریتانیا در ایران به روایت حسن اعظام قدسی (اعظامالوزاره)
شهید مجید عسگری به من گفت فردا شهید می شوم
سنگری درست کردیم که انگار می خواهیم دویست سال در آن بمانیم
هر کاری می کنم شهید نمی شوم
راننده کامیونی که پاگیر جبهه های جنگ شد…
شبیه شهید ابراهیم هادی
شهیدی که آرامش را از چشمان دشمن ربوده بود
خداوند چه کسی را جاودانه زنده نگاه میدارد ؟
در استان حلب بودیم و ماموریتمان پاکسازی چند ساختمان بود . شش نفر بلند شدند که برویم به ساختمان شماره سه . با بنده و حسن شدیم هشت نفر . وقتی حرکت کردیم به سمت ساختمان شماره سه ، آقای حسن قاسمی دانا با یک لحنی که انگار میخواست مطلب مهمی را گوشزد کند گفت […]
بخشی از خاطرات شهید مصطفی صدرزاده : حسن کار همه را راه میانداخت. از صبح تا شب برنامههاش يک چيز بود، آن هم خدمت به رزمندگان. همه بچهها میگفتند: «حسن آخر معرفت هست». همه را میخنداند. همه به یک طریقی عاشقش شده بودند. يک روز که میخواستيم غذا به دست بچهها برسانيم با موتور راه […]