وقتی نواب صفوی به داد یک زن انقلابی رسید
اگر نتانیاهو خودش اعتراف کند باز هم یهودیستیزی است؟
ماموریت در اطلاعات با کمک عراقی ها
چند خاطره از موقعیت چنانه به روایت حاج علی بهجانی
حضرت عبدالعظیم حسنی
داداش حسین مرد خدا بود…
تو ازدواج کن! شغلت پای من…
وقتی شهید حاج عبدالله نوریان از فرماندهی گردان استعفاء داد
شهید حاج عبدالله نوریان علاقه خاصی به من داشت و این علاقه را در صحبتهایش نشان میداد. گاهی به من میگفت: «ممقانی، خطاهای من را به من بگو.» من معمولاً پاسخ میدادم: «من چه بگویم؟» و او میگفت: «درباره من چه خوابی دیدهای؟» یک بار که در تهران بودیم، او به دیدن من آمد. آن […]
یکی از ویژگیهای حاج عبدالله، دقت و توجه خاصی بود که به وظایف خود داشت. او با جدیت به حکم و مأموریتی که بر عهدهاش گذاشته شده بود عمل میکرد و حتی هنگام تردد مسلحانه خود و اعضای گردان در منطقه، همه جزئیات را رعایت میکرد. برای مثال، او برگههای حکم مأموریت را با چسب […]
پس از عملیات خیبر، به دلیل موجگرفتگی، به تهران بازگشتم و برای مداوا به بیمارستان نجمیه مراجعه کردم. دکتر بیگدلی مسئول درمان من بود. در همین زمان، حاج عبدالله نیز معمولاً پس از هر عملیات به تهران میآمد، اما این بار خبری از او نشد. بعدها شنیدم که خودش گفته بود: «ممقانی، ای کاش تو […]
شهید بزرگوار پیام پوررازقی، نوجوانی بود که هنوز طراوت نوجوانیاش به جوانی تبدیل نشده بود که ما با ایشان آشنا شدیم. در جبهه، علاقهای شدید به ایشان داشتم. او واقعاً از نیروهایی بود که به دلیل جدیت و خلوصی که در وجودش داشت، احساس میکردم اگر بیشتر از آنچه عمر ایشان بود زندگی میکرد، شاید […]
یکی از مشخصههای برجسته شهید حاج قاسم اصغری، اخلاص او بود. اگر از بچههای گردان تخریب میپرسیدید که حاج قاسم را با چه صفتی به یاد میآورید، بیتردید «اخلاص» را ذکر میکردند. یک بار در زمین صبحگاه، بعد از نماز صبح یا شاید هم هنگام کار شبانه، حاج قاسم برای بچهها صحبت کردند. در صحبتهایشان […]
یک سالی با شهید حاج قاسم اصغری دمخور بودم. در سال ۱۳۶۴، تصمیم گرفتم برای چهارمین بار به جبهه بروم. به خانه حاج قاسم رفتم و گفتم که قصد دارم به گردان تخریب ملحق شوم. حاج قاسم بلافاصله و با همان روحیه پرنشاط و پرهیجانش، لباس پوشید و همراه من به اعزام انفرادی رفت. او […]
یک بار با حاج قاسم به سینما رفتیم. همراه ما، داداشم محمد و شاید یک نفر دیگر هم بود. مقداری زردآلو خریده بودیم تا بهعنوان خوراکی با خود ببریم. آن زمان زردآلوها خیلی آفتزدایی نمیشدند و بعضیهایشان کرمخورده بودند. زردآلوها را در یک کیسه مشمایی گذاشتیم و زیر شیر آب شستیم تا در سینما بخوریم. […]
ما به مسجد امام سجادعلیه السلام ، در میدان آزادی فعلی که آن زمان به نام سر قنات شناخته میشد، میرفتیم. مراسمهایی مانند دعای کمیل و دعای توسل در طول هفته در آنجا برگزار میشد و همچنین برای نماز جمعه نیز به این مسجد میرفتیم. در همان جا بود که حاج قاسم را میدیدم. البته […]
پیش از عملیات والفجر چهار، به قلاجه رفتم که مقر لشکر ۲۷ محمد رسولالله بود. مسئول پرسنلی لشکر، یکی از همدورهایهای سپاه برادرم بود که فکر میکنم سردار علائدینی بودند. در همان زمان تصمیم گرفتم به لشکر ۱۰ بروم. پدرم مخالفت کرد و گفت: «پسر، عملیات همینجاست، نرو.» اما من اصرار داشتم و گفتم: «نه، […]
در ارومیه بودیم و یک شب در قرارگاه سیدالشهدا ماندیم. شهید حاج عبدالله نوریان دو روز ما را در ارومیه نگه داشت. در این مدت، او ما را به جاهای مختلفی برد. یک روز همراهش رفتیم و او یک دست جگر خرید. برای بچههایی که این ماجرا را تعریف میکردیم، همیشه تعجبآور بود، چون حاج […]
در دوران جنگ، مداحی به شکلی که امروزه شناخته میشود، وجود نداشت. هر کسی که صدای مناسبی داشت و میتوانست بخواند، داوطلبانه شروع به خواندن میکرد. این کار بهطور رسمی به عنوان “مداحی” شناخته نمیشد. در مقاطعی مثل والفجر مقدماتی و والفجر یک، خود من هم گاهی اشعاری برای دوستان میخواندم. یکی از دوستان شهیدمان […]
رضا صمدیان، در اوایل حضورش در گردان تخریب بود. اما به دلایلی که دقیقاً نمیدانم، یک کدورت کوچک با مسئولین گردان پیدا کرد و از آنجا رفت. با این حال، از نظر شهید نوریان کاملاً مطمئن بودم که او بیجهت به کسی سخت نمیگرفت یا ناراحتی ایجاد نمیکرد. تا حدی که ایشان را میشناختم، بعید […]
از شهید اسماعیل خوشسیر در مقطعی پیش از عملیات کربلای چهار و آن روزهایی که به کربلای پنج منجر شد، خاطره دارم. در آن زمان، ما یک زاغه در خرمشهر داشتیم که درواقع یک ساختمان بود، اما به دلیل اینکه انبار مهمات شده بود، اسمش را زاغه گذاشته بودند. حدود ده تا پانزده روز، شبانهروز […]
مدتی به دلیل مصدومیت شیمیایی در بیمارستان تهران بستری بودم و بعد از بهبودی نسبی، به منطقه بازگشتم. در همان زمان، حاج ناصر اربابیان نیز دچار آسیب شیمیایی شده بود، اما بسیاری از بچهها زودتر درمان شده و به منطقه بازگشته بودند. در آن دوره در غرب مستقر بودیم و نیروها برای عملیات ماووت آماده […]
آقای توحید ملازمی را فقط برای مدت کوتاهی دیدم، اما در همین مدت کوتاه، شخصیت آماده و پرانرژی او در ذهنم ماندگار شد. او انسانی شوخطبع و جنگجو بود که هر زمان او را میدیدم، انگار همیشه آماده رفتن به میدان نبرد بود. این حس از او به من منتقل میشد که آمادگیاش فراتر از […]
آقای اکبر عزیز زاده بچه محله ما بود. فکر می کنم از قبل یا اوایل انقلاب همدیگر را می شناختیم. خیلی آدم شلوغ و شوخی کن و اهل بگو و بخند بود. علت اینکه بهشون اوس اکبر می گفتند چون مغازه ای جلوی خانه اشان بود و کارهای فنی انجام می داد، در گردان هم […]
امیر مسعود تابش یکی از مداحان معروف جبههها بود که سبک خاص خودش را در مداحی داشت. او به شوخی خودش را «اول هیکل» مینامید، عبارتی که بهعنوان تکیهکلامش شناخته میشد. تابش از بچههای محله پیروزی تهران بود و روحیهای لوتی و لاتمنش داشت. صدای گرم و گیرا و هیکل نسبتاً پر او نیز ویژگیهای […]
بعد از عملیات امالرصاص ما را به فاو منتقل کردند، جایی که مشغول ساخت سنگر بودیم و حاج عبدالله مدام تأکید میکرد که باید سریعتر کار کنیم. انتقال به فاو انجام شد، اما با گذشت سی یا چهل سال، جزئیات کاملی از آن دوران در خاطرم نیست. فقط میدانم تعدادی از نیروها انتخاب شدند تا […]
با آقای چهاردولی در همان فاو آشنا شدم. آشنایی ما به این صورت بود که او بعدازظهرها جلساتی ترتیب میداد و چون در ماه شعبان بود، مناجات یا صلوات شعبانیه را میخواند. او صلوات شعبانیه را میآورد و با صدای خوشش برای ما میخواند. در آن دوران طلبهها معمولاً هرچه را در حوزه یاد میگرفتند، […]
مجید رضایی را من هم تنها برای مدت کوتاهی دیدم، اما چون فردی پرجنبوجوش و پرکار بود، همیشه در مرکز توجه قرار میگرفت. او شخصیت خاصی داشت و در شوخیکردن مهارت فوقالعادهای از خود نشان میداد. بهگونهای که آنچه امروزه «استندآپ کمدی» میگویند، را به شیوهای منحصربهفرد اجرا میکرد. مثلاً یک دفتر خالی را جلوی […]
من حدیقه ناصر ترابی مادر حاج رسول هستم. اسم پسرم پرویز بود. وقتی به جبهه رفت اسمش را رسول گذاشت. پسرم به من می گفت : وقتی به من پرویز می گویند خجالت میکشم. چرا اسم من را پرویز گذاشتید ؟! در جبهه اسمش را عوض کرده بودند و اسمش را رسول گذاشته بودند. وقتی […]
عملیات والفجر هشت، عملیات عجیبی بود. نیروها، سطح آمادگیشان، از لحاظ روحی و روانی، فوقالعاده زیاد بود. آنقدری که من حالا با آنها ارتباط داشتم، خودم هم برای اولین بار بود که در جبههی جنوب شرکت میکردم، خیلی برایم لذتبخش بود. این آدمها انگار از همهچیز بریده بودند. آمادهی هر کاری بودند. برای هر کار […]
حاج عبدالله، به اعتقاد بسیاری از همرزمانش، نه تنها به تقوا و انسانسازی توجه ویژهای داشت، بلکه توانایی فوقالعادهای در کادر سازی از خود نشان میداد. این بعد از شخصیت او، کمتر مورد توجه قرار گرفته است. قدرت کادر سازی او در دو بُعد نمایان بود: نخست، انسانسازی، که باعث رشد معنوی و اخلاقی افراد […]
حاجآقا شیخ مسعود تاجآبادی، عالمی توانمند و اهل معنویت بود که از نظر علمی و باطنی جایگاه برجستهای داشت. او نزد اساتید برجسته شاگردی کرده و مطالعات عمیقی انجام داده بود. حاجآقا نهتنها در علوم دینی توانمند بود، بلکه به مسائل معنوی و باطنی نیز تسلط ویژهای داشت. از ویژگیهای برجسته او این بود که […]
غلامحسین رضایی، یکی از شهدای گردان تخریب، شخصیتی برجسته و پرانرژی بود. او یک برادر دیگر نیز داشت؛ یکی از برادران در واحد اطلاعات خدمت میکرد و دیگری، یعنی خود غلامحسین، در واحد تخریب فعالیت داشت. غلامحسین، همانطور که گفته شد، از افرادی بود که بسیار پرجنبوجوش و بانشاط بود. او نهتنها خود روحیهای قوی […]