• امروز : چهارشنبه, ۵ آذر , ۱۴۰۴
بعد از اتفاقات عجیبی که برای حاجی افتاد

وقتی شهید حاج عبدالله نوریان از فرماندهی گردان استعفاء داد

وقتی شهید حاج عبدالله نوریان از فرماندهی گردان استعفاء داد

من در عملیات والفجر دو نبودم . بعد از عملیات والفجر دو ، زمانی که دوستان داشتند در غرب آماده می شدند برای عملیات خیبر ، من هم به گردان آمدم . از دوستان شنیدم که اتفاقات عجیبی برای حاج عبدالله نوریان (فرمانده گردان ) پیش آمده بود و حاج عبدالله در بین بچه های […]

من در عملیات والفجر دو نبودم . بعد از عملیات والفجر دو ، زمانی که دوستان داشتند در غرب آماده می شدند برای عملیات خیبر ، من هم به گردان آمدم . از دوستان شنیدم که اتفاقات عجیبی برای حاج عبدالله نوریان (فرمانده گردان ) پیش آمده بود و حاج عبدالله در بین بچه های گردان ها و بین بچه های تیپ مشهور شده بود . ایشان خیلی ناراحت بود که چرا این اتفاق افتاده است .

من با ایشان صحبت کردم و گفتم خب این که مشکلی نیست ! حاج عبدالله با ناراحتی گفت: بچه های مردم کشته می شوند و کس دیگری خونش ریخته می شود ، اما اسم بنده بدون دلیل بر سر زبان ها افتاده است . حاج عبدالله از این قضیه خیلی ناراحت بود . این موضوع باعث شد که ایشان از فرمانده گردانی استعفاء کند .

در نامه ای استعفایش را نوشت و به اتفاق پیش شهید حاج کاظم رستگار (فرمانده تیپ سیدالشهداء علیه السلام ) رفتیم که استعفاء را تحویل فرمانده تیپ بدهیم . حاج کاظم رستگار من را میشناخت چون دیده بود که من و حاج عبدالله همیشه با هم هستیم . حاج عبدالله نامه را به من داد که ببرم به شهید رستگار بدهم چون خودش خجالت می کشید . من هم نامه را بردم و به حاج کاظم دادم .

حاج کاظم گفت : این چیه؟ من هم گفتم ایشان فیلش یاد هندوستان کرده است . حاج کاظم گفت : حالا من چکار کنم ؟ بعد هم بدون اینکه نامه را بخواند آن را پاره کرد و گفت : هر جا دوست داری برو . مگر من تا حالا چیزی به تو گفته ام ؟

معمولا همه فرمانده گردان ها باید به فرمانده تیپ گزارش کار می دادند و بازخواست می شدند اما تنها کسی که گزارش کار نمی داد حاج عبدالله بود چون حاج کاظم رستگار به ایشان اعتماد کامل داشت .

حاج کاظم گفت : من می دانم شما هر کجای دنیا باشید ، شب عملیات ، نیروی تخریب چی من آماده است . پس هرکجا میخواهید بروید . بعد هم به من هم گفت : شما از طرف من مامور هستید که هر جا حاج عبدالله رفت ایشان را ببرید . حاج عبدالله با دیدن این نحوه ی برخورد ، بیشتر ناراحت شد و گفت : مگر من کی هستم ؟ حاج کاظم گفت : شما استعفا دادی و من هم قبول کردم . حالا هم هر کجا می خواهی برو .

خلاصه حاج عبدالله عصبانی تر شد و با هم به طرف پادگان حرکت کردیم تا به دژبانی رسیدیم . بر حسب اتفاق نه من و نه حاج عبدالله ، برگه تردد همراهمان نبود . من به دژبان گفتم : ما از بچه های تخریب هستیم اما برگه ترددمان را جا گذاشتیم . دژبان گفت : همان گردان تخریبی که حاج عبدالله فرمانده گردان تان است؟ گفتم بله . گفت : خوش به حالتان .

حاج عبدالله بیشتر ناراحت شد . دژبان را صدا زد و گفت : شما اصلا حاج عبدالله را می شناسید ؟ ایشان خیلی بنده بدی است . دژبان ناراحت شد و یقه ی حاج عبدالله را گرفت و گفت : چرا به حاج عبدالله توهین می کنی؟

حاج عبدالله از شنیدن این پاسخ بیشتر از قبل ناراحت شد، دژبان را صدا کرد و گفت : تو میدانی عبدالله بنده ی بد خداست ؟ خوش به حال حاج عبدالله که پیش این بچه ها زندگی می کند .

دژبان که حاج عبدالله را نمیشناخت ، گفت : اگر یک بار دیگر به حاج عبدالله توهین کنی ، نمی گذارم داخل شوید . من که دیدم کار دارد بیخ پیدا می کند از پشت فرمان پیاده شدم و آمدم پایین و به دژبان گفتم : ایشان حاج عبدالله را نمی شناسد . اجازه بده ما داخل شویم و کارمان گیر نکند . دژبان وساطت من را قبول کرد و گفت : فقط به خاطر حاج عبدالله راهتان می دهم .

به داخل که آمدیم حاج عبدالله خیلی ناراحت بود و گفت : دیدی گفتم ؟ بچه های مردم کشته می شوند و من مشهور شدم . من باید چوب بخورم …

حاج عبدالله ، شبانه برادر سید ناصر حسینی را صدا زده بود و گفته بود : بیا بریم پشت چادرها و با چوب من را بزن . من باید چوب بخورم تا آدم شوم .

نیمه ی شب ، سید ناصر به سراغ من آمد و گفت حاجی چوب داده به دست من و از میخواهد ایشان را با چوب بزنم . من هم سریع رفتم و با حاج عبدالله صحبت کردم و ایشان را آرام کردم .

صبح فردا دیدیم حاج عبدالله میخواهد از گردان برود . رفتیم و پرسیدیم کجا میروید ؟ گفت : من می خواهم بروم دشت عباس ، آنجا کار دارم . آقا سید محمد (معاون گردان) و آقای سمنانی (معاون دوم گردان ) هم قرار بود برای شناسایی بروند به خط . معمولاً این کارها را حاج عبدالله انجام می داد اما چون نمی خواست بماند و میخواست که از گردان برود ، کار شناسایی را انجام نداد و این دو نفر را مامور کرد .

از آنجا که حاج کاظم به من گفته بود هرکجا حاج عبدالله خواست برود ، تو هم همراهش برو ، من طبق دستور حاج کاظم به حاج عبدالله گفتم : حاج کاظم به من گفته هر کجا شما می روی من باید همراهت باشم . گفت : جایی که من می روم پیاده روی زیادی دارد و شما تازه پایت خوب شده است ، نمیتوانی همراه من باشی . گفتم : من می آیم .

خلاصه بلند شدیم و با سید ناصر دنبالش رفتیم . شب از بیابان های دشت عباس رفتیم تا رسیدیم به مقری که بعدا به مقر الوارثین معروف شد و از آنجا سوار ماشین شدیم و به پادگان برگشتیم .

حاج عبدالله دید که چاره ای ندارد و باید کارش را ادامه دهد …

لینک کوتاه : https://khaledin.com/?p=3242

بیشتر بخوانید

15شهریور
خاطرات حاج مسعود میسوری از شهید حاج امیر یشلاقی
شجاعت و نبوغ در عملیات‌های دفاع مقدس

خاطرات حاج مسعود میسوری از شهید حاج امیر یشلاقی

03شهریور
پسته ای که روی زمین افتاده بود
مسئول تدارکات گردان ، شهید حسین کاشانی

پسته ای که روی زمین افتاده بود

24دی
حاج قاسم در عین ادب از جذبه و جدیت فرماندهی‌اش کوتاه نمی آمد
حاج قاسم احترام پیرمرد را نادیده نگرفت

حاج قاسم در عین ادب از جذبه و جدیت فرماندهی‌اش کوتاه نمی آمد

ثبت دیدگاه

قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.