• امروز : شنبه, ۸ شهریور , ۱۴۰۴
روایت روز تاسوعا؛ شهادت سید ابراهیم در عملیات آزادسازی قراسی

نحوه شهادت شهید مصطفی صدر زاده به روایت شهید مرتضی عطایی

  • کد خبر : 6442
نحوه شهادت شهید مصطفی صدر زاده به روایت شهید مرتضی عطایی

صبح تاسوعا در عملیات آزادسازی قراسی، در یک زمین کشاورزی عملیات داشتیم. به قول ما، در حالت خط دشتبان پیشروی می‌کردیم که جنگ چریکی و سختی بود. در هر معرکه‌ای، سید ابراهیم زیر لب ذکر میگفت. در روز تاسوعا، ایشان گفتند: بچه‌ها بیایید زیارت عاشورا بخوانیم . این درخواست، ما را متعجب کرد زیرا سابقه […]

صبح تاسوعا در عملیات آزادسازی قراسی، در یک زمین کشاورزی عملیات داشتیم. به قول ما، در حالت خط دشتبان پیشروی می‌کردیم که جنگ چریکی و سختی بود.

در هر معرکه‌ای، سید ابراهیم زیر لب ذکر میگفت.

در روز تاسوعا، ایشان گفتند: بچه‌ها بیایید زیارت عاشورا بخوانیم .

این درخواست، ما را متعجب کرد زیرا سابقه نداشت سید ابراهیم بخواهد دعایی بخوانیم؛ هر دعایی هم بود، خودشان می‌خواندند.

دور هم نشستیم و سید ابراهیم شروع به خواندن کرد. سنگر حالتی معنوی به خود گرفت و سید ابراهیم گریه می‌کرد.

پس از دعا، دستور پیشروی صادر شد. در این مرحله، متوجه شدیم که زمین‌گیر شده‌ایم؛ هر جا نفوذ می‌کردیم، دشمن با تیربار به ما شلیک می‌کرد و نمی‌توانستیم جلو برویم.

در نهایت به سید ابراهیم گفتم: بگذارید عقب بکشیم و از این شیار پایینی که دشمن دید ندارد، پیشروی کنیم.

از آنجا که حرکت کردیم، دیدیم دشمن از دور به ما شلیک می‌کند.

خلاصه اینکه از شیارها خارج شدیم و خودمان را به یک خانه رساندیم. سید ابراهیم نیز با اندکی تأخیر از پشت سر ما آمد. ناگهان دیدم سید ابراهیم بدون هماهنگی شروع به کندن و ادامه دادن شیارها در داخل زمین کرد تا به دیواره‌های شهر برسد. واقعاً آن روز تاسوعا، ایشان ترمز بریده بود.

کندیم و چند خانه جلوتر رسیدیم و به شهر نفوذ کردیم. من به ساختمان جلویی رفتم و خواستم با عجله جلوتر بروم. کمیل گفت: نرو ابوعلی، نرو! می‌زنند!

دید که به حرفش گوش نمی‌دهیم، دوباره گفت: نرو سید ابراهیم را زدند! گفتم: چی؟

در اصل متوجه نشدم کمیل چه گفت. اصلاً نمی‌توانستم قبول کنم.

باز پرسیدم: سید ابراهیم کو؟

گفت: آنجا !

همان‌جا…

تا نگاه کردم، دیدم یکی روی زمین دراز کشیده و چفیه‌ای روی صورت او قرار دارد. ناخودآگاه، بدون اینکه به جایی نگاه کنم، دوان‌دوان به سمت سید ابراهیم رفتم.

چفیه را از صورتش برداشتم. همین که صورتش را دیدم، دنیا برایم تیره و تار شد. 

ساعت دقیقاً یازده ظهر روز تاسوعا بود.

یاد کلام حضرت افتادم که فرمودند: ‘ای کسرَ ظهری’ به راستی پشتم شکست، زانوهایم سست شد و روی ایشان افتادم تا بغلش کنم. گفتم: آرام شدی سید؟

به یاد حرف‌هایش می‌افتادم که می‌گفتند: به حق فاطمه زهرا، پیروزی از آن ماست. با هر زحمتی بود، سید را بلند کردم و به سنگر آوردیم.

لینک کوتاه : https://khaledin.com/?p=6442
  • نویسنده : راوی شهید مرتضی عطایی ( ابوعلی)
  • منبع : مستند عابدان کهنز

خاطرات مشابه

03دی
فقط برو به مجید بگو که حواسم بهت هست
یک بار که با مشکلی شخصی و بزرگ دست‌وپنجه نرم می‌کردم

فقط برو به مجید بگو که حواسم بهت هست

20مهر
همین کارت باعث میشه شهادتت عقب بیوفته….
تا سیب نرسه از درخت نمیافته...

همین کارت باعث میشه شهادتت عقب بیوفته….

20مهر
مصطفی با بخیه‌های کشیده نشده و در حال خونریزی می‌جنگید
او نمونه والا و الگویی کامل از یک فرمانده میدانی بود

مصطفی با بخیه‌های کشیده نشده و در حال خونریزی می‌جنگید

ثبت دیدگاه