• امروز : دوشنبه, ۱۱ فروردین , ۱۴۰۴
یا مغازه ی آرایشگری که باهم رفتیم اصلاح

گفتم سید تو رو فقط باید خدا اصلاح کنه…

  • کد خبر : 5739
گفتم سید تو رو فقط باید خدا اصلاح کنه…

امروز تو زینبیه همش خاطراتی که با سید ابراهیم بودم جلو چشمم زنده شد… کبابی که آخرین بار خوردیم و گفت: یادش بخیر با سردار شهید حاج حسین بادپا اومدیم اینجا و بهش گفتم حاجی نمی خوای سور شهادتت رو بدی؟ باهم کباب گوشت شتر خوردیم…و منم برد داخل کبابی و یه نهار به یاد […]

امروز تو زینبیه همش خاطراتی که با سید ابراهیم بودم جلو چشمم زنده شد…

کبابی که آخرین بار خوردیم و گفت: یادش بخیر با سردار شهید حاج حسین بادپا اومدیم اینجا و بهش گفتم حاجی نمی خوای سور شهادتت رو بدی؟ باهم کباب گوشت شتر خوردیم…و منم برد داخل کبابی و یه نهار به یاد اون روز دعوتم کرد…
یا مغازه ی آرایشگری که باهم رفتیم اصلاح و صاحب مغازه نبود و سید هم خیلی اصرار داشت که موهاشو کوتاه کنه و به شاگرد مغازه گفت میتونی سرم رو اصلاح کنی؟ اونم گفت: اوستام نیست و نمیتونم…منم به شوخی بهش گفتم سید تو رو فقط باید خدا اصلاح کنه…
خلاصه ماشین اصلاح رو برداشتم و سرش رو اصلاح کردم…

امروز چند دقیقه ای به یاد خاطرات گذشته رفتم تو این مغازه ها به یاد اون روز چند لحظه روی صندلی هاشون نشستم…

 

شهید مرتضی عطایی در حال اصلاح سر شهید مصطفی صدرزاده

لینک کوتاه : https://khaledin.com/?p=5739
  • نویسنده : شهید مدافع حرم مرتضی عطایی
  • منبع : خالدین

خاطرات مشابه

03دی
فقط برو به مجید بگو که حواسم بهت هست
یک بار که با مشکلی شخصی و بزرگ دست‌وپنجه نرم می‌کردم

فقط برو به مجید بگو که حواسم بهت هست

20مهر
همین کارت باعث میشه شهادتت عقب بیوفته….
تا سیب نرسه از درخت نمیافته...

همین کارت باعث میشه شهادتت عقب بیوفته….

20مهر
مصطفی با بخیه‌های کشیده نشده و در حال خونریزی می‌جنگید
او نمونه والا و الگویی کامل از یک فرمانده میدانی بود

مصطفی با بخیه‌های کشیده نشده و در حال خونریزی می‌جنگید

ثبت دیدگاه