• امروز : پنجشنبه, ۱۴ فروردین , ۱۴۰۴
ای از سفر برگشتگان ، کو شهیدان ما ! کو عزیزان ما!

عملیات والفجر مقدماتی به روایت حاج احمد حسین خانی

  • کد خبر : 2958
عملیات والفجر مقدماتی به روایت حاج احمد حسین خانی

عملیاتی که بعد از عملیات بیت المقدس در آن شرکت کردم عملیات والفجر مقدماتی بود . خیلی عملیات بدی بود. من در عملیات والفجر مقدماتی تیپ محمد رسول اله (ص)  گردان شهادت بودم. فرمانده تیپ ما این طور که یادم است حاج همت بود و فرمانده گردان ما یعنی گردان عمار ، حاجی بابایی بود […]

عملیاتی که بعد از عملیات بیت المقدس در آن شرکت کردم عملیات والفجر مقدماتی بود . خیلی عملیات بدی بود. من در عملیات والفجر مقدماتی تیپ محمد رسول اله (ص)  گردان شهادت بودم. فرمانده تیپ ما این طور که یادم است حاج همت بود و فرمانده گردان ما یعنی گردان عمار ، حاجی بابایی بود . یک جوان ترک قد بلند بود . فرمانده  دسته ما در عملیات والفجر مقدمالتی شهید صراف بود . بچه ها برای فرماندهایشان از شدت علاقه جان می دادند .

تلخ ترین عملیات برای من عملیات والفجر مقدماتی بود . ما خبر نداشتیم و تمام عملیات ما لو رفته بود. ما رفتیم و در فکه بودیم . از این عملیات خیلی خاطرات تلخی دارم . من در آن عملیات پیک گروهان بودم . از فرمانده مان پیام می گرفتم و پیش فرمانده گردان می بردم . شب آمدیم و پشت میدان مین ماندیم . همه روی زمین خوابیده بودیم و دستهای هم را گرفته بودیم . فرمانده دوشکا را گرفته بود به سمت میدان و همه را میزد و درو می کرد .

یک جوان ترک که از لشکر عاشورا بود رفته بود تا وسط میدان مین . بعدها که ما رفتیم گردان تخریب فهمیدیم که ایشان چه شیری بوده و چه دل و جراتی داشته است.  وسط میدان مین رفته بود و یک سرنیزه اسلحه ژسه را برداشته بود و انگار با جنگ شوخی می کرد . آن سرنیزه را می زد به زمین و می گفت مین نیست بیاد بچه ها . می گفت : این ها فهمیدند ما آمدیم و ما را بسته اند به توپ و خمپاره ! تو رو خدا نترسید و بیاد رد شوید.

اترش عراق هم یک خمپاره می انداخت و ده نفر شهید می شدند . یکهو یک خمپاره یا مین ترکید و منفجر شد و ایشان شهید شد . بدن این شهید را از میدان گذاشتند کنار . اسم ایشان را نمیدانم اما یادم هست که ترک بود و به زبان ترکی می گفت : سردمه و ذکر یا ابوالفضل میگفت .

من چفیه رزمندگان را می گرفتم و روی بدنش می گذاشتم تا گرمش شود و رفتم پیشش و میگفتم خوش به حالت ! تو راه را برای ما باز کردی . ایشان می گفت خوش به سعادت شما !

من مدتی مریض بودم در خانه در بستر بودم و در دعا فقط به فکر این شهید بودم . این شهید ترک بود و در لشکر عاشورا بود من اسمش را یادم نیست . در این عملیات ما جهنم را به چشم خودمان دیدیم .

رفتیم جلو ! عراقی ها از سه طرف ما را می زدند. از جلو و از سمت راست و از سمت چپ مدام ما را می زدند و بچه ها آن وسط تکه تکه می شدند . یادم نمی رود شهید کارور فرمانده گردان مقداد بود که من دیدم برمی گردد ! به ایشان گفتم چرا برمی گردی ؟ گفت فرمان عقب نشینی صادر شده است.

همان روز و ساعات اولیه ی عملیات فرمان عقب نشینی صادر شد . ما ساعت 6 صبح به رمل ها رفته بودیم و تا صبح راه رفته بودیم و ساعت 2 و 3 شب به عراقی ها رسیدیم و آنها فهمیده بودند و بچه ها را زدند . عراق تا صبح ، یک سوم از آتشش را ریخت و صبح که شد همه ی آتیشش را ریخت . خیلی از شهدای ما در کانال ها ماندند .

یک چیزی از شهید هادی پور یادم است که ایشان فرمانده گردان عمار بود و خیلی شجاع بود . من یادم هست که هواپیماهای عراقی آمدند و بچه ها تیرباران می کردند . از بالا می زدند و به قول معروف طوری شده بود که میگفتند : سوراخ موش یک میلیون تومان و بدون استثنا همه فرار کردیم . اما ایشان زیر تیرباران هواپیما ایستاده بود و بیسیم دستش بود و داشت صحبت می کرد . ما که در کانال بودیم به ایشان می گفتم تو رو خدا بخواب ! تورو جان مادرت بخواب! اما او انگار اصلا نمی شنید. می خواهم بگویم خیلی شجاع بود.

شهیدی بود به نام شهید قدوسی ، بچه کرج بود . تیر خورده بود به دستش و دستش را نمی توانست تکان دهد . انگار دستش را به بدنش دوخته بودند . رفتم پیشش و گفتم بیا بریم عقب و التماسش کردم اما گفت نمی آیم!

گفت خشابت را بده به من و نارنجک هایت را بگذار پیشم . خشابم را دادم و خیلی التماسش کردم که با من بیا و برگرد. گریه کردم و گفتم بیا عقب . تانک های عراقی در حال آمدن بودند . گفتم الان تانک ها از روی ما رد می شن . گفت از روی من رد می شن ولی تو  چرا ناراحتی ؟ من آرپی چی زن نبودم و پیک بودم . فقط تک تیراندازی بلد بودم .یک موشک آرپی چی مال یک شهید بود که آنجا افتاده بود . گفت آن را برایم بیار . نمی توانست راه برود و دستش هم از کار افتاده بود. برایش آوردم . با حالت زخمی شلیک کرد به سمت تانک ها و آنها ایستادند و از ترس جلو نیامدند . ما زخمی ها را در کانال می گذاشتیم . آنهایی را که می توانستیم با خودمان به عقب می آوردیم و آنهایی را که نمی توانستیم بدنشان در کانال ماند .

این عملیات بسیار اثر بدی روی ما گذاشت .  هفتاد درصد رزمنده ها خیال می کردند که با عقب نشینی گناه کبیره کردند زیرا عقب نشنی را حمل بر فرار میکردند .

ما آمدیم پادگان دو کوهه و خیال کنید قیامت به پا شده بود . حاج صادق آهنگران برایمان نوحه می خواند که :

ای از سفر برگشتگان ، کو شهیدان ما ! کو عزیزان ما!

بچه ها از گریه داشتند می مردند . خدا حفظ کند روحانیون آن زمان بسیار آدم های بزرگواری بودند . آنها آمدند و صحبت کردند و گفتند این فرار از جبهه نیست! این یک تاکتیک نظامی است و مارا دلداری می دادند و آراممان می کردند . الان که من دارم صحبت می کنم 40 سال گذشته است . من هنوز زهر آن عملیات در چشمم است و هر وقت که دعای توسل و کمیل و روضه می شود ، من یاد شهدای آنجا می افتم و گریه می کنم . آنها خیلی آدم های بزرگی بودند .

لینک کوتاه : https://khaledin.com/?p=2958
  • نویسنده : حجه الاسلام حاج احمد حسین خانی
  • منبع : خالدین

خاطرات مشابه

10بهمن
راوی و رزمنده دفاع مقدس حاج احمد بیگدلی
آغاز فعالیت های انقلابی در کنار شهید محسن کربلایی

راوی و رزمنده دفاع مقدس حاج احمد بیگدلی

21دی
نحوه شهادت حاج ابراهیم همت به روایت حاج جعفر جهروتی زاده
چقدر خوبه آدم به این شکل به دیدن ارباب برود.

نحوه شهادت حاج ابراهیم همت به روایت حاج جعفر جهروتی زاده

21دی
این سه شهید آخرین امید صدام را ناامید کردند
وقتی آن پل منفجر شد، عراق از همه چیز ناامید شد.

این سه شهید آخرین امید صدام را ناامید کردند

ثبت دیدگاه