بسمالله الرحمن الرحیم
ربِّ اشْرَحْ لي صَدري و یَسِّرْ لی أمری و احْلل عُقدةً مِنْ لساني یَفقَهوا قَوْلی
من قاسم برمال، فرزند حیدر، متولد پنجم فروردین ۱۳۴۱ هستم. البته به نظر میرسد تاریخ تولدم چند روزی جلوتر از سال ۱۳۴۱ باشد؛ چرا که در آن زمان برای سربازی بسیار سختگیری میشد و خانوادهها تلاش میکردند فرزندانشان یک سال دیرتر سرباز شوند تا در برابر سختیها توانمندی بیشتری داشته باشند. به همین دلیل، شاید واقعاً در اواخر اسفند ۱۳۴۰ به دنیا آمده باشم.
دلیل اشاره به این مسئله، یک خاطره جانبی و خنده دار است: ما چهار برادر بودیم؛ یکی از آنها البته به رحمت خدا رفته است. پدرم، برادر بزرگم را که دوازده سال از من بزرگتر بود، همراه سایر فرزندان ،شناسنامهها را در یک سال گرفت؛ درحالیکه بهطور طبیعی شناسنامهاش را زودتر باید میگرفت. خانوادهمان از طبقه فقیر جامعه بود و در منطقه اتابک جنوب تهران، خیابان نفیس که نامش خیابان شاکری بود و بعدها به شهید مسلمخانی تغییر یافت زندگی میکردیم.
مادرم سخت پافشاری کرد که چهار شناسنامه فرزندانش را بگیرد، تا آنجا که سرانجام پدرم مجبور شد برود و آنها را تهیه کند. البته چقدر در این کار اینور و آنور شده باشد، خدا میداند. به همین ترتیب، تاریخ تولدم در شناسنامه پنجم فروردین ۱۳۴۱ ثبت شد.
نکته دیگری که وجود دارد، نحوه انتخاب اسامی فرزندان توسط پدرم بود. او اسامیمان را از نام پدربزرگ و عموهای خود انتخاب کرد. پیش از من، فرزندی دیگر به دنیا آمده بود که نام اورا طبق نام پدر بزرگ پدرم ابوالقاسم گذاشته بودند؛ اما آن کودک پس از شش ماه فوت کرد. وقتی من به دنیا آمدم، پدرم ابتدای نام را برداشت و نام من را قاسم گذاشت؛ که یاد پدربزرگ زنده شود و همچنین اسم آن فرزند درگذشته نیز نباشد. به نوعی، این همان شجرهنامه ما بود.
پدرم اهل روستایی در اطراف گناباد به نام دلویی بود. پس از آنکه پدرش درگذشت، در کار ملک و املاک با برادرانش دعوا پیدا کرد و همراه خواهر و مادرش به مشهد مهاجرت نمود. در بین راه، خواهرش که به نظر میرسد ذاتالریه گرفته بود، به رحمت خدا رفت. پس از رسیدن به مشهد، مادرش نیز پس از چند سال درگذشت.
پدرم در خیابان طبرسی مشهد یک دکان بقالی راهاندازی کرد. او در سال ۱۲۹۲ به دنیا آمده بود و این اتفاقات در حدود سال ۱۳۰۰ و در سن هفدهسالگی برایش رخ داد. در آنجا ازدواج کرد، دو فرزند داشت و کسبوکارش را آغاز نمود.
از جمله خاطراتی که پدرم تعریف میکرد مربوط به زمان حضور قزاقهای روس در ایران بود. برای دوستانشان میگفتند رفتار قزاقها اینگونه بود که به مغازهها میآمدند، کالای کمی میخریدند و چون مردم از آنها میترسیدند و جرئت اعتراض نداشتند، مغازهداران کالایشان را نسیه میدادند. هنگامی که ماموریت آنها به پایان میرسید و قرار بود برگردند، برای آخرین بار میآمدند و کالای زیاد و کلانی میبردند؛ این کار نشانه تصمیم آنها برای ترک ایران بود و در واقع قصد بازگشت مبلغ بدهی را نداشتند.
پدرم میگفت: مغازه ما در کل، شاید پنجاه تومان کالا داشت. یکی از این قزاقها آمد و به تدریج بدهیاش به بیستوپنج تومان رسید. یک روز آمد و شروع کرد به خرید مجدد. دیدم باز هم میخواهد حدود بیستوپنج تومان دیگر ببرد. به او گفتم: فلانی! تو بابا! تو همینقدر بدهکاری و حالا دوباره میخواهی کالا ببری؟ آیا ما انقدر کالا داریم که بتوانی پنجاه تومان از ما نسیه بگیری؟
پدرم زبان روسی را خوب بلد بود؛ تا آنجا که من که در سال ۱۳۵۳ بچه بودم، گاهی شنیده بودم که رادیو روسیه را گوش میداد و راحت سخن را درک میکرد.
به آن قزاق گفته بود: تو بیستوپنج تومان بدهکاری و حالا میخواهی بیستوپنج تومان دیگر ببری! مگر ما چقدر کالا داریم که بتوانی پنجاه تومان نسیه از ما بگیری؟
پدرم می گفت: همینکه چنین اعتراضی کردم، شروع به فحش و توهین رکیک کرد و گفت: مملکت شما دست ماست! تو چطور جرئت کردی برای بیستوپنج تومان با من چانه بزنی؟ وقتی دیدم اینطور فحش میدهد، دیگر نمیدانم چه شد؛ ترازو را برداشتم و به سرش کوبیدم. زمستان بود و او تلوتلو خورد و در داخل مغازه افتاد.
آن زمان یک سنگ بزرگ به نام مَن شاه در مغازهها وجود داشت که دو برابر یک من بود. البته امروزه تقریباً منسوخ شده است. من وزن سه کیلوگرم داشت، ولی منشاه شش کیلوگرمی بود. پدرم میگفت: آنقدر با آن سنگ به سرش زدم که یکدفعه دیدم سرش کاملاً آبلمبو شده است.
پدرم میگفت: این اتفاق درغروب بود. مردمی که میآمدند و میدیدند من در حال زدن او هستم، راهشان را عوض میکردند تا بعداً ناخواسته به عنوان شاهد جلب نشوند.
میگفت: وقتی دیدم وضعیت اینگونه است، او را در جوب انداختم و به داخل مغازه آمدم. هرچه پول در دخل بود، برداشتم و رفتم. در مسیر، به خانه ی کسی رسیدم که همسرش فوت کرده بود. به صاحب خانه که یک پیرزن بود، گفتم: این بچه های ما پیش تو امانت باشد.
پدرم به آن پیرزن گفته بود که یکی دو ماه دیگر فردی میفرستم تا بیاید دنبالشان.
پدرم میگفت: بیستوچهار شبانهروز، من شبها در برف راه میرفتم و روزها در جایی بیقوله میکردیم و پناه میگرفتم. مخفی میشدم و میخوابیدم. دوباره در شب حرکت میکردم تا سرانجام به تهران رسیدم.
این داستان مهاجرت پدرم به تهران بود و خلاصهای از آن شرایط سخت.
وضعیت خانوادهمان اینگونه بود که ما در منطقهای محروم زندگی میکردیم. پدرم کارگر سادهای بود و مادرم خانهدار. هر دو از معلومات محدودی برخوردار بودند، اما آدمهای مؤمن و با اخلاقی بودند. بندهخدایی که اسمش احسانالله بود، کلامش این بود که میگفت: آقایی که شما باشی… ، هر بار که ایشان میگفت، آقایی که شما باشی، پدرم میگفت: آقا مرتضیعلی. این تکیه کلام پدرم بود.
دَر میدان قیام، یکی از برادرهایم در کار اوراقچی بود و کار دیگری پنچرگیری بود. من در تابستانها نزد آنها میرفتم و کار میکردم. هفتهای پنج یا شش تومان هم دستمزد میگرفتم . پنج تومان برای شش روز کار، بجز جمعه. این پول را به مادرم میدادم و او در یک حسابی جداگانه ذخیره میکرد تا در مخارج تحصیلیام مصرف شود.
به تدریج که بزرگتر شدیم، علاقههایمان به سمت کشتی، کوهنوردی، شنا و سایر فعالیتهای ورزشی رفت؛ حتی ورزشهای رزمی را هم دوست داشتیم، تا آنجا که تواناییمان اجازه میداد. تقریباً در بیشتر اوقات، مخارج خودم را خودم تأمین میکردم؛ هرکدام از خانواده بهنوعی برای خودش مسئولیت میپذیرفت.
یادم میآید مادرم گاهی میگفت: برو و به قصاب بگو پنج سیر گوشت شتر بدهد. آن زمان گوشت شتر از همه گوشتها ارزانتر بود. البته هنوز هم نسبتاً ارزانتر است. هر سیر هفتادوپنج گرم بود، پس پنج سیر حدود سیصدوهفتاد گرم میشد؛ یعنی کمی زیر چهارصد گرم. من میرفتم و این مقدار گوشت شتر میگرفتم.
یا مثلاً برای چای، امروزه چایها بستهبندیشدهاند. بسته های نیمکیلویی، یککیلویی و غیره. اما آن روزگار چنین نبود. این توضیح را بیشتر برای کسانی میدهم که نسبت به دوران طاغوت دید مثبتی دارند و مدام درباره گذشته حرف میزنند.
مادرم میگفت برو، یک مثقال چای بخر و من میرفتم یک مثقال چای میخریدم به قیمت پنج هزار. آن مثقال چای را در یک کاغذ پیچ میکردند. همان کاغذهایی که به شکل قیف درست میکردند و در آن پففیل و چیزهای مشابه میریختند. شما شاید اینها را دیده باشید. در همان کاغذ، یک مثقال چای میریختند و می آوردیم. پانصد گرم چای میخریدم، درِش را میبستم، به خانه میآوردم و به مادرم میدادم؛ او میرفت و در یک شیشه ذخیره میکرد. چند روزی با همین مقدار چای، سر میکردیم. البته چای ایرانی و دیر دم بود. این، وضعیت و شرایط زندگی طبقات محروم بود که در شرایطی فاقد هرگونه امکانات زندگی میکردند.
وقتی من در مقطع سوم راهنمایی قبول شدم و قرار بود وارد دبیرستان شوم، با خودم فکر کردم که من توان تحصیل در دانشگاه و تأمین هزینههایش را ندارم. بهتر است همین حالا به فکر باشم و یک مهارت و حرفهای یاد بگیرم تا بتوانم کار کنم.
همان سال، به هنرستان رفتم و در رشته ماشینابزار، شامل تراشکاری، قالبسازی و موارد مشابه ثبتنام کردم. نزدیک خانهمان هم یک تراشکاری بود که مدتی در آنجا کار میکردم. همچنین، در یک مغازه قالبسازی چوب مشغول بودیم که متعلق به پدر یکی از دوستانمان بود.
قالبهایی که میساختیم، مربوط به آجرپزخانهها بود. گِل آجر را در آن قالبها میریختند، فشرده میکردند و سپس آجر را بیرون میآوردند. قالبها از چوب جنگلی ساخته میشد تا در برابر فشار دوام بیاورند و نپوسند. روی آنها، تسمههایی میکوبیدیم تا قالبها از هم باز نشوند. هر دسته قالب گاهی چهار تا، گاهی سه یا پنج تا با هم مونتاژ میشد. مثلاً برای یک دسته چهارتایی، حدود شصتوخوردهای میخ لازم بود.
برای هر میخ، باید دو سانتیمتر به داخل چوب فرو رفت. کاری که امروزه شاید یک ساعت طول بکشد، آن روزها برای ما بیش از دو یا سه دقیقه زمان نمیبرد. ابتدا سوراخی در تسمه ایجاد میکردیم، سپس میخ را در آن قرار میدادیم و با چکش میکوبیدیم. دستهایمان آنقدر عادت کرده بود که میخ تا ته در چوب جنگلی فرو میرفت. بدون اینکه نیاز باشد دست را بکشیم.
روزی دو ساعت در آن مغازه کار میکردیم. یعنی درآمدی بین ۱۲ تا ۲۰ تومان در روز. باید بدانید که آن زمان، هر دلار حدود ۷ تومان ارزش داشت؛ پس ۲۰ تومان معادل تقریباً ۳ دلار بود. رقمی که در آن شرایط، پول زیادی محسوب میشد.
با همین درآمد، گاهی تمبر میخریدیم، گاهی وسایل کوهنوردی یا شنا تهیه میکردیم. یا چیزهایی که به ورزش و فعالیتهایمان مرتبط بود. به این ترتیب، روزهایمان میگذشت.
در کار تراشکاری هم که مشغول بودیم، چون در کنار تحصیل دوره فنی میدیدیم، کار ما از نظر سرعت و دقت بسیار خوب بود. یکی از استادکارهایمان آقای لُرد نام داشت که در قالبسازی مهارت خاصی داشت. مثلاً قالبهای لولههای مربوط به کابینتهای آشپزخانه را میساخت که آن زمان تازه راهاندازی شده بود. حتی یک بار قالبی برای کف کفشهای ملی ساختیم که کارگران قبلی نتوانسته بودند آن را بهدرستی اجرا کنند. این قالب را در همان مغازه استادمان ساختیم و وقتی تحویل دادیم، میگفتند که آقای لُرد این را درست کرده است.
خلاصه همینگونه کارها را انجام میدادیم و دوره دبیرستان را میگذراندیم. از سال دوم دبیرستان، کمکم با چهره حضرت امام آشنا شدیم.
این آشنایی از این قرار بود که در تابستان، من در چهارراه سرچشمه، در یک شیرینیپزی کار میکردم که گلهای تزئینی برای کیکهای تولد میساخت. کار من این بود که قطعات ریز گلها مانند گلبرگها و جزئیات ظریف را جدا میکردم و آنها را در چسب شیرینی فرو میبردم، سپس به به ظرف نقل های ریز میزدم و برگهای خشکشده اش را درست میکردم تا گلهای تزئینی شکل بگیرند.
کارگاه ما در طبقه دوم آن ساختمان بود. ساختمانی که تا امروز همان شکل را حفظ کرده است. روزی متوجه شدم که چند تا عکس از یک عالم روحانی و چند نفر از همراهانش، زیر یکی از میزها، روی یک شیشه مخفی چسبانده شده است. از پسر صاحب مغازه پرسیدم این عکسها مال کیست؟
پاسخ داد: یعنی تو نمیشناسی؟ گفتم نه. گفت: این عکسهای آقای خمینیست. (آن زمان هنوز به نام امام خمینی نمیگفتند.)
گفتم: خب، ایشون کیست؟ پاسخ داد: ایشون علیه شاه کار میکنه. نباید اسمش رو بیاورید؛ اگر بیاورید، زندان دارد. ما هم که در دوران تحصیل، شاهد تظاهرات و اعتراضات مختلفی بودیم، این حرفها گاهی جرقهای در ذهنمان میزد. بهتدریج، کتابهایی ابتدا بهصورت پنهانی به دست ما میرسید. در محفلها، در کوهها و در جلسات دوستان، مجلاتی پخش میشد. گفتوگوهایی میشد و به این ترتیب، آگاهیمان کمکم شکل گرفت.
من واقعاً یک خصلت ذاتی داشتم که شاید بتوان گفت از بچگی، حتی از دو یا سه سالگی، زمانی که هنوز هیچ چیز را نمیفهمیدم، این خصلتم بود که هرگاه با کسی مواجه میشدم که آدم بدی بود، بدون اینکه کلمهای بگوید یا کاری انجام دهد، حتی اگر در آن لحظه به من شیرینی داده باشد، دهانم تلخ میشد و از او بدم میآمد.
همچنین اگر با فردی مواجه میشدم که آدم خوبی بود، دهانم شیرین میشد و حس خوبی نسبت به او پیدا میکردم؛ حتی اگر در آن لحظه با من رفتار خوبی نداشته باشد. مثلاً بر سر من داد زده باشد یا دعوا کرده باشد، باز هم در قلبم میفهمیدم که این آدم خوبی است .
من بر اساس همین حس ذاتیِ خوبی و بدی تصمیم میگرفتم. نه بر اساس رفتار ظاهری یا اتفاقات بعدی. این خصلت در ذهن و ذات من ریشه داشت. هرچند نمیدانستم منشأ آن کجا بود.
همین حس بود که هنگامی که برای نخستین بار عکس حضرت امام را دیدم، درونم یک احساس عجیب و دلنشین پیدا شد و علاقهای عمیق و بیدلیل به آن چهره پیدا کردم.
با وقوع انقلاب و در جریان آن، گفتوگوهای ما در مدرسه و دبیرستان کمکم شکل دیگری گرفت. بچهها درباره اتفاقات روز میگفتند و ما تدریجاً گرایشهایی به این موضوعات پیدا کردیم.
البته این گرایش کاملاً طبیعی بود. زیرا مادرم همیشه نماز میخواند و فضای خانهمان تحت تأثیر ایمان و عبادت بود. یادم میآید دوستانمان تلویزیون داشتند و ما هم اصرار کردیم که یک دستگاه بخریم. داداشم رفت و یک تلویزیون خرید.
آن زمان، تلویزیون بیشتر فیلمهای وسترن و سرگرمیهای غربی پخش میکرد. هر بار که فیلمی روشن میشد، مادرم جلوی دستگاه میایستاد و نماز میخواند. ما میگفتیم: مادر جان، یه ذره جلوتر برو اما او کنار نمیرفت. این وضع آنقدر ادامه یافت که داداشم سرانجام مجبور شد تلویزیون را برگرداند و بفروشد.
شرایط ما جوری بود که بهتدریج علاقه و گرایشمان به امور اسلامی، دین و انقلاب تقویت شد.
در بحبوحه انقلاب، هر جا که اتفاقی میافتاد، ما حضور داشتیم. مثلاً یادم میآید؛ آقای کافی که بعداً شهید شد، در مسجدی شلوغ، متعلق به آقای خندقآبادی، سخنرانی کرد. فکر میکنم همان سخنرانی بود که علیه شاه و اسرائیل سخن گفت و پس از آن دیگر جایی نشنیدیم که سخنرانی کرده باشد؛
آقای خندقآبادی خودش هم در همان مسجد سخنرانی میکرد و ما که جوان بودیم، رفتهرفته گرایشمان به سمت و سوی اسلامی و انقلابی تقویت میشد.
در دبیرستان، اتفاقات متعددی میافتاد. هرجا راهپیمایی بود، ما میرفتیم و شرکت میکردیم؛ اگر جایی درگیری میشد، حضور داشتیم. بیشتر با افرادی همراه بودیم که مذهبی بودند. چون عقل و سلیقه ما به آن سمت کشیده بود، بدون اینکه دانش چندانی داشته باشیم، به مسائل دینی علاقهمند شده بودیم. هر جا که گفتوگویی درباره اسلام و انقلاب میشد، به سمت آن جمع میرفتیم.
شرایط در دوران دبیرستان ما چنین بود .تا اینکه یک روز که دیگر پس از پیروزی انقلاب و در سالهای ۱۳۵۸ یا ۱۳۵۹ بود اتفاقی در مدرسه رخ داد.
در مدرسه ما، افراد مختلفی حضور داشتند. چپ، راست، کمونیست، منافق، سلطنتطلب و غیره. گروههای چپ آن زمان هنوز به شاخههای جداگانه تقسیم نشده بودند. یک نمایشگاه کتاب برپا کرده بودند و برای آن، یک راهروی داخلی مدرسه را اختصاص داده بودند. جلوی در این راهرو، یک عکس بزرگ از چگوارا در قالب بنری شبیه به بنرهای امروزی آویزان کرده بودند.
نمایشگاه پس از ظهر باز بود. انجمن اسلامی هنرستان ما که در گذشته هنرستان شماره یک نام داشت و بعداً به نام حضرت امام جعفر صادق (ع) تغییر یافت و شد هنرستان امام صادق (ع)، در بالای انبار گندم واقع بود.
آنها خدابیامرز آقای فخرالدین حجازی را دعوت کردند. ما یک ناهارخوری در هنرستان داشتیم؛ ایشان آمد و پشت تریبون ایستاد. همیشه پر هیجان و پر شور صحبت میکرد؛ آنقدر دستش را به میز میکوبید که جای دستش کبود میشد.
در آن سخنرانی، پس از گفتن بسمالله الرحمن الرحیم و چند جمله حمد و ثنای الهی، بیمقدمه گفت:
خاک تو سرتون کنن. سالن پر از بچههای مذهبی است. خب شما این همه جمعیتید… بعد اون وقت اینا باید بیان، برن، عکس چگوارا رو بزنن؟
با آن سخنوری پرشور، بچهها را هیجانزده کرد. درباره حضرت امام حسین (ع)، حضرت ابوالفضل (ع)، حضرت علیاکبر (ع) توضیح داد، روضه خواند. درباره قیام، عدالت و ایثار سخن گفت و گفت:
اینها سرمشقهای ماست. اینها باید جرات کنند و چنین کاری بکنند؟
پس از پایان سخنرانی، تمام جمعیت که شاید بالغ بر ۵۰۰ نفر بود، همپای هم به سمت آن نمایشگاه رفتیم. وقتی رسیدیم، دیدیم که خود انجمن اسلامی، یک قفل و زنجیر بزرگ روی در راهرو زده بود. آن راهرو نهتنها محل نمایشگاه بود، بلکه بخشی از آن به عنوان کتابخانه و بخش دیگری به عنوان اتاق ناظم مدرسه استفاده میشد.
ما که دنبال آنها بودیم، دیدیم که آنها از جاهای دیگر هم کمونیستها را دعوت کردهاند تا از نمایشگاه بازدید کنند. جلوی در، با گروهی متشکل از ۵۰ تا ۶۰ نفر از آن کمونیستها روبرو شدیم که میخواستند وارد شوند.
بچههای ما که هیجانزده و پر جوش و خروش بودند. به آنها حمله کردیم. داد و بیداد بلند بود.




























































